شمارهٔ ۷۰۸
بیا ای اشک تا بر روزگار خویشتن گریم چو شمع از محنت شبهای تار خویشتن گریم ندارم مهربانی تا کند بر حال من گریه همان بهتر که خود بر حال زار خویشتن گریم مرا هم در غریبی شوخ چشمی آفت جا...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بیا ای اشک تا بر روزگار خویشتن گریم چو شمع از محنت شبهای تار خویشتن گریم ندارم مهربانی تا کند بر حال من گریه همان بهتر که خود بر حال زار خویشتن گریم مرا هم در غریبی شوخ چشمی آفت جا...
زلف تو عمر ماست می گویم این سخن عمرهاست می گویم بهر جان و دل آن دو رخساره گونه گونه بلاست می گویم خط تو گفته اند مشک خطا این حکایت خطاست می گویم منع تا کی ز ناسزای رقیب آنچه او را ...
کاش ویران شود از سیل فنا خانه ما تا کشد گنج جفا رخت به ویرانه ما چرخ فیروزه که بینی ز شفق گلگونش درد آلوده سفالی ست ز خمخانه ما ما و پیمان می ای زاهد پیمانه شکن دور باد آفت سنگ تو ...
ماییم به موج خیز حرمان شده غرق چیزی نه به جز رعونت و حیله و زرق ای کاش نمی یافت ره از لجه جمع کشتی وجود ما سوی ساحل فرق
طره عنوان جمال تو چو جیم افتاده ست دهن تنگت ازان چشمه میم افتاده ست زان قد و زلف که گویی الف و لام ویند لام الف وار دل خسته دونیم افتاده ست قدت آن نخل بلند است و لب آن تازه رطب که ...
باز عید آمد و مهر از دهن خم برخاست داد ساقی می و مطرب به ترنم برخاست واعظ شهر درانداخت حدیثی ز لبت گفت یک نکته و فریاد ز مردم برخاست روی تو پیش نظر چهره چه مالم به رهت چون درآمد مه...
خوش آنکه ز داغ عشق تابی دارد در دیده ز ابر شوق آبی دارد از همدمی بی خبران تافته روی کنجی و کفافی و کتابی دارد
جز آنکه مهر تو را جا به جان خود کردیم تو خود بگوی به جای تو ما چه بد کردیم مرم ز چشم رمد دیده کو خیال رخت که ما ز خاک درت رفع آن رمد کردیم چو دیده را پی فراشی حریم درت نماند آب به ...
به دیده ای که ز راه تو خار و خس چینم دریغم آید اگر در گل و سمن بینم اگر چه دنیی و عقبی کنند بر من عرض من آستان تو بر هر دو کون بگزینم من و دعای تو همواره این بود کارم من و هوای تو ...
کجا باشد چو تو شوخی کماندار و کمند افکن شکرگفتار و شیرین لب سمن رخسار و سیمین تن خرامان هر کجا باشی رخ ما و کف آن پا سواره هر طرف رانی سر ما و سم توسن سپاهی کشته شد هر گوشه ای تیر ...
همچو نقطه خال آن شیرین دهن زیر لب افتاده بالای ذقن می کنم زان خال لب هر لحظه یاد می نهم داغی به جان خویشتن حرص دانه رفت از مور و نرفت شوق خال او هنوز از جان من گم شد اندر پیرهن لاغ...
آن کان حسن بود و نبود از جهان نشان و الآن ان عرفت علی ما علیه کان اعداد کون و کثرت صورت نمایشی ست فالکل واحد یتجلی بکل شان نوری ست محض کرده به اوصاف خود ظهور نام تنوعات ظهورش بود ج...
بیا ای ساقی مهوش بده جام می رخشان به روی شاه ابوالقاسم معزالدوله بابرخان شهنشاه فلک مسند که زد از دولت سرمد قدم بر تارک فرقد علم بر طارم کیوان رخش آیینه دل ها لبش حلال مشکل ها کفش ...
تو در پرده نهان ای کعبه جان ز شوقت عالمی رو در بیابان تو گنجی و درین معموره هر دم به جست و جوی تو صد خانه ویران نه غنچه ست این که از شرم جمالت کشیده روی خود گل در گریبان رسیدی بر س...
بناز ای چشم شوخت فتنه خوبان ترکستان نه چشم است آن که دین غارت کن تازیک و ترک است آن به لطف روی گلگونت نروید لاله در صحرا به شکل قد دلجویت نخیزد سرو در بستان ز میگون لعل تو آورد مطر...
هر کس که بیند آن لعل خندان انگشت حیرت گیرد به دندان با سرو قدت لاف بلندی از سر نهاده بالابلندان راه غمت را با آن درازی پیموده صد پی مشکین کمندان جعد بنفشه در باغ بی تو صاحبدلان را ...
چند ز آشوب می فتنه برانگیختن مست برون تاختن و خون کسان ریختن خون مرا ریختی دست من و دامنت گر نه به فتراک خویش خواهیم آویختن قاعده عشق چیست شرط محبت کدام از همه بگریختن با غمت آمیخت...
هر کجا جلوه کند آن بت چالاک آنجا خواهم از شوق کنم جامه جان چاک آنجا مبریدم ز سر راهش اگر میرم زار بگذارید خدا را که شوم خاک آنجا مزن آتش به من ای آه در آن کوی مباد دود خیزد ز سر ای...
هر روز روم سوی گلستان غمناک چون غنچه گریبان صبوری زده چاک باشد که بگوید گل نورسته ز گل با من خبری زان گل نورفته به خاک
جانم از عشق تو در ورطه بیم افتاده ست دلم از تیغ فراق تو دونیم افتاده ست جیب گل نافه چین شد به گلستان گویی دامن زلف تو در دست نسیم افتاده ست حاصل خویش بجز رنج سفر هیچ ندید هر مسافر ...
آن چه نور است که از وادی بطحا برخاست که همه کون و مکانش به تماشا برخاست وان چه نخل است به یثرب که چو بالا بنمود نعره شوق وی از عالم بالا برخاست یکزمان بر سر راهش به تماشا که نشست ک...
بر لوح زمانه نیست یک حرف صواب از حرفه حرف خوانیش روی بتاب بی گوش و زبان چه خوش بود فهم خطاب زین خامش گویا که کتاب است کتاب
چند از دگران وصف جمال تو شنیدن خوش آنکه میسر شودم روی تو دیدن ترسم رود از دست اگر روی تو بینم زینسان که شوم مست ز نام تو شنیدن از اشک خود آموختم ای مردم دیده آغشته به خون پیش تو هر...
ای شه تنگ قبایان مه زرین کمران سرور کج کلهان خسرو شیرین پسران مرهم سینه بی کینه آشفته دلان مردم دیده غمدیده صاحبنظران تا کی افتم به رهت آه زنان اشک فشان تا کی آیم به درت نعره زنان ...