شمارهٔ ۷۲۲
بگشاد نقاب از رخ گل باد بهاران شد طرف چمن بزمگه باده گساران شد لاله ستان گرد گل از بس که نهادند رو سوی تماشای چمن لاله عذاران در موسم گل توبه ز می دیر نپاید یاد است مرا این سخن از ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بگشاد نقاب از رخ گل باد بهاران شد طرف چمن بزمگه باده گساران شد لاله ستان گرد گل از بس که نهادند رو سوی تماشای چمن لاله عذاران در موسم گل توبه ز می دیر نپاید یاد است مرا این سخن از ...
شد وزان سوی رزان باد خزان باز وزان گشت زرد از غم بی برگی خود رنگ رزان برگها بین به چمن گشته چو گلها رنگین نیست جز رنگ بهار اینکه برآورد خزان هست هر برگ و چناری ز کف رنگرزی بسته بر ...
بودم آن روز درین میکده از دردکشان که نه از تاک نشان بود و نه از تاک نشان از خرابات نشینان چه نشان می طلبی بی نشان ناشده زیشان نتوان یافت نشان هر یک از ماهوشان مظهر شأن دگرند شأن آن...
ای خاک نعل توسن تو تاج سرکشان دیوانه جمال تو خیل پریوشان خواهند سرو و گل که به راهت شوند خاک روی که گشت باغ روی مست و سرخوشان دی می شدی سواره و من بوسه می زدم هر جا ز نعل اسب تو می...
نه زهد آید مرا مانع ز بزم عشرت اندیشان غم خود دور می دارم ز بزم عشرت ایشان به جایی کاطلس شاهان نشاید فرش ره حاشا که راه قرب یابد دلق گردآلود درویشان مباش آن شوخ گو شرمنده ز آیین جف...
فزاید ز خط حسن نازک عذاران علیکم بحسن الخط ای دوستداران شود تازه از خط بهار نکویی بدان گونه کز سبزه عهد بهاران میا خوی فشان می چکان از رخ و لب به هم بر مزن وقت پرهیزگاران قرارت نه ...
ای همه سیمبران سنگ تو بر سینه زنان تلخکام از لب میگون تو شیرین دهنان با گل و بلبل اگر باد نه بوی تو رساند آن چرا جامه دران آمد و این نعره زنان دلق سالوس مرا پرده ناموس درید جلوه تن...
حکایت کرد باد از گل گل از پیراهن جانان که نبود بوی جانان جز نصیب پاکدامانان پر از لاله ست صحرا داغ هجران دیده ای گویی گذشته ست آن طرف از دیده ها خون دل افشانان تو خوش زی ای به بزم ...
طرف باغ و لب جوی و لب جام است اینجا ساقیا خیز که پرهیز حرام است اینجا شیخ در صومعه گر مست شد از ذوق سماع من و میخانه که آن حال مدام است اینجا لب نهادی به لب جام و ندانم من مست که ل...
ای لاله دلسوخته دامن چاک داری رخی از داغ درون آتشناک از خاک ز نو برآمدی چیست خبر زان گل که به تازگی فرو رفته به خاک
ساقی بیا که قصر بقا در تزلزل است درده شراب لعل چه جای تعلل است گر دور جام می به تسلسل کشد رواست بررغم آن که منکر دور و تسلسل است داری هوای میکده ترک سبب بگوی زاد طریق اهل ارادت توک...
جز مرغ غمت کرده به دل خانه کسی نیست جاساخته جز جغد به ویرانه کسی نیست زد بر در دل حلقه خیالت ز سر زلف گفتم که درون آی که بیگانه کسی نیست در میکده ها گشتم و در صومعه ها نیز از چشم ت...
خوشتر زکتاب در جهان یاری نیست در غمکده زمانه غمخواری نیست هر لحظه ازو به گوشه تنهایی صد راحت هست و هرگز آزاری نیست
زهی ابرویت قبله پاک دینان به ناز تو خوش خاطر نازنینان چه پنهان فتاده ست راز میانت که گم شد در او فکر باریک بینان فسونهای آن چشم جادو چه گویم کزو بسته شد نطق سحرآفرینان تو را دل خوش...
موسم عید و بهار خرم و شاه جهان سایه ابر و کنار سبزه و آب روان مطرب خوش لهجه را بر لب نوای ارغنون ساقی گلچهره را بر کف شراب ارغوان ای که می لافی ز لطف طبع خود انصاف ده در چنین حالی ...
کنا شیون ذاتک فی وحدة البطون صرنا سواک حیث تقلبت فی الشیون یک جلوه کرد حسن تو بیرون فکند عکس هر نقش دلربا که نهان بود در درون ما را ز ذات و فعل و صفت هیچ بهره نیست جز آنکه تو به صو...
ای به رخت هر نفس مهر دل ما فزون وجهک شمس الضحی نحن له عابدون ابرو و قد خوشت صورت نون والقلم نقش خط دلکشت معنی ما یسطرون خامه ابداع را چون الف قامتت نامده یک حرف خوش بر ورق کاف و نو...
دل چشمه چشمه شد ز خدنگ تو و کنون آید به راه دیده ز هر چشمه جوی خون خواهم که لب به آه گشایم گهی ولی ترسم کشد زبانه برون آتش درون می گویم از وصال تو با خود فسانه ها درد فراق را به هم...
ز درد تا شده چشمت چو اشک ما گلگون نشسته اند ازین درد مردمان در خون نه درد چشم ز گردون رسید چشم تو را مرا رسید ز درد تو ناله بر گردون مرا تو چشمی و درد تو درد چشم من است گرفت چشم مر...
تبارک الله ازین شکل و شیوه موزون تو را رسد که بنازی به حسن روزافزون چو زندگانی عاشق به وصل معشوق است یکی ست فرقت لیلی و مردن مجنون گمان صبر و سکون داشتم به خود لیکن چو از تو دور فت...
ای با لب تو طوطی شیرین زبان زبون کردی عنان ز پنجه سیمینبران برون با حسن التفات تو معتاد گشته ام بر ما مکن عبور تغافل کنان کنون گر بشکنی به سنگ ستم حقه دلم جز گوهر نیاز نیابی در آن ...
صوفی چه فغان است که من این الی این این نکته عیان است من العلم الی العین ماالحاصل فی البین چه گویی سفری کن چون خضر و بجوی این گهر از مجمع بحرین در ذمه ما دین بود پرتو هستی کو جذب فن...
ای ز خورشید رخت تا ماه بعد المشرقین اهل بینش را تماشای جمالت فرض عین روی تو چون مه عیان سر دهانت بس نهان در میان این و آن موی میانت بین بین سبحه در گردن عصا در کف مصلا بر کتف پای ت...
صبر از دل و دل از من و من از وطن جدا سهل است اگر نباشم ازان سیم تن جدا سازد ز غصه همچو قبا جیب خویش چاک گر یک زمان فتد ز تنش پیرهن جدا در بیستون ز ناله من گر صدا فتد ناله ز درد کوه...