شمارهٔ ۷۴
کردم به طواف خانه یار آهنگ سنگی دیدم نهاده آنجا بر سنگ چون بود تهی ز یار ناکرده درنگ وا گردیدم سنگ زنان بر دل تنگ

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
کردم به طواف خانه یار آهنگ سنگی دیدم نهاده آنجا بر سنگ چون بود تهی ز یار ناکرده درنگ وا گردیدم سنگ زنان بر دل تنگ
این همه خونخواریم زان نرگس خونخواره چیست چون نخواهد یار جز خونخواری من چاره چیست گرنه برمن دست برده هجر زور آورده است در درونم جان و در بیرون گریبان پاره چیست ایستادن را نمی داند س...
ساقیا دور فلک منشور عید آورده است ماه نو میخانه را زرین کلید آورده است ساغر عشرت که شد در سلخ شعبان ناپدید غره شوال باز آن را پدید آورده است عید داده عاشقان را مژده یوم جدید وز شرا...
ای دیده ز نقش تو نگارستانی سلک مژه بی گل تو خارستانی از مرغ خزان رسیده خاطر من شد تحفه مجلست بهارستانی
بیا ای اهل دل را قرة العین کمان ابروانت قاب قوسین میان موی تا موی میانت نمی بیند خرد یک موی مابین لبت را گفتم ای جان این قلبی دهانت گفت پنهان حیث لا این به وام از میکده بردم سبویی ...
ای ز لعلت کامجو روح الامین خط سبزت رحمة للعالمین گل لطافت دارد و سرو اعتدال تو سهی قامت هم آن داری هم این در رهم گر گویی از سرکن قدم پایم از شادی نیاید بر زمین گرد سبزه کم نشیند با...
ترک شهر آشوب من زینسان که شد صحرانشین خواهم از شوقش به صحرا رو نهادن بعد ازین هر کجا منزل کند شب گر تواند زآسمان مه زند بهر نزولش خیمه بر روی زمین توسن عقلم که از عشق بتان سر می کش...
مشو سنگین دلا مشغول چوگان باختن چندین یکی چوگان حوالت کن به من جانبازی من بین نظر بر گوی داری اینقدر گویی نمی دانی که سرگردان تر از گویم درین میدان من مسکین مزن چوگان مباد افگار گر...
کشیده بود مه از حسن سر به چرخ برین چو دید روی تو آمد ز آسمان به زمین ز دیده بس که نگین های لعل ریخت گرفت گدای تو همه روی زمین به زیر نگین کمین چشم تو را بنده ایم بهر خدای مپوش چشم ...
پس از مردن به خاک من گذر کن غمگذار من ببین صد حرف غم در هر خط از لوح مزار من به کویت بس که آه آتشین از دل برآوردم سگت را داغها مانده ست بر جان یادگار من نبیند کس فروغ مهر را تا حشر...
ای ز عشقت صد بلا بر جان غم پرورد من کرده آشوب غمت تاراج خواب و خورد من من ندارم تاب بی دردی خدا را ای طبیب مرهمی فرما که هر دم بیش گردد درد من خاک گشتم در رهت بگذر به من ای سروناز ...
روزی که می سرشت فلک آب و خاک من می سوخت ز آتش تو دل دردناک من سررشته وصال تو گر آمدی به کف پیوند یافتی جگر چاک چاک من هر چند دل ز یاری خود پاک بینمت دانم سرایتی بکند عشق پاک من روز...
نوبهاران که دمد شاخ گلی از گل من غنچه هایش بود آغشته به خون دل من بی تو زینسان که به جان آمدم از هستی خویش زود باشد که شود کوی عدم منزل من نبود همره جانم به جز اندیشه تو چون ببندند...
زان خط کرام الکاتبین تا خواند حسب حال من ننوشت جز سودای او در نامه اعمال من زینسان که با من می کند هندوی زلفش سرکشی خواهد شد از کف عاقبت سرشته اقبال من هرگه که تنها رو نهم تا بینم ...
تو را ای نازنین هر سو ز دلها صد سپه بادا به هر جا بگذری صد جان پاکت خاک ره بادا همی ترسم شود آزرده آن تن ور نه می گفتم تو را هر شب درون دیده من خوابگه بادا ز حکم عقل می بخشد فراغت ...
بگذر به دیار یارم ای پیک شمال بر خاک رهش به جای من دیده بمال ور قصه حال من کند از تو سوال قل مات من الهجر علی اصعب حال
بی تو شبم را اثر روز نیست شمع شبم انجمن افروز نیست جز خط فیروزه تو بر دو لب بر صف جانها شده فیروز نیست وعده لطفت ز ازل آمده ست قاعده این کرم امروز نیست مصلحت آموزی رسوای عشق مصلحت ...
تا کی از شوق لبت تشنه جگر خواهم زیست با دل سوخته و دیده تر خواهم زیست تاج عزت به سرم خاک مذلت شده است چند دور از در تو خاک به سر خواهم زیست گرچه صد بار چو مورم سپری زیر قدم در ره خ...
با یار کوچ کرده که گوید پیام من وانجا به جز صبا که رساند سلام من من کیستم که نامه فرستم به سوی او در نامه سگانش نویسید نام من جانم ستد که از لب شیرین عوض دهم رفت آخر و به گردن خود ...
ای ز تو کوه کوه غم بر دل مبتلای من نیست مراد خاطرت جز غم و جز بلای من هر مژه کرده جوی خون بر رخ من روان ولی کیست که با تو دم زند از من و ماجرای من مهر و وفای من مبین ترک جفای خود م...
ای خاک پای توسنت افزوده آب روی من در عشقت از روز ازل با محنت و غم خوی من هر روز بر شکل دگر خود را به راهت افکنم باشد ندانی کان منم بینی به رحمت سوی من در جست و جوی وصل تو آمد به سر...
نگار شوخ چشم تیز خشم تندخوی من نمی بیند به چشم مرحمت یک بار سوی من به رویم از مژه خوناب وز دل خون ناب آمد چه گویم کز فراق او چها آمد به روی من دم قتلم چو تیغ او ز سوز سینه بگدازد ز...
کس وصالت چنین نخواست که من وز فراقت چنین نکاست که من گفته ای بر رخم که عاشق تر چهره زرد من گواست که من همه کس مبتلای توست ولی نه بدین گونه مبتلاست که من دل که درمانده جدایی توست نه...
ای غمت شادکامی دل من وز غمت پر تمامی دل من شد به عشق تو در جهان بدنام این بود نیکنامی دل من صرف سودای زلف و خال تو شد نقد عمر گرامی دل من گرد رخ دور خط مشکینت هست طوق غلامی دل من ز...