شمارهٔ ۷۵۶
چه کمر بسته ای به کین با من که خوشی با همه همین با من سرو نازی و هرگزت ننشاند یک زمان بخت بر زمین با من چه خطا دیده ای ز من که تو را شد چنان طبع نازنین با من که به کام تو زهر با دگ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
چه کمر بسته ای به کین با من که خوشی با همه همین با من سرو نازی و هرگزت ننشاند یک زمان بخت بر زمین با من چه خطا دیده ای ز من که تو را شد چنان طبع نازنین با من که به کام تو زهر با دگ...
صوفی متاع صومعه رهن شراب کن پیرانه سر تلافی عهد شباب کن مستم ز نشیه می عشق پریوشی بر یاد لعلش از دو سه جامم خراب کن عیب است لاف عشق جوانان و عهد شیب موی سفیدم از می گلگون خضاب کن ب...
عاشقان را قوت جان از لعل شکرخند کن سرکشان را پای دل در زلف مشکین بند کن سوخت جانم در تمنای لب شیرین تو تلخکامی را به دشنامی ز خود خرسند کن گر گسست از دست مظلومان عنان تو سنت رشته ج...
پیاده سوی چمن سرو من گذار مکن به سبزه و سمن آن پای را فگار مکن به خون نشست گل از رشک سبزه بهر خدا که پا برهنه دگر گشت جویبار مکن گل است آن کف پا گل به پیش او خاری به خاک پات که آزا...
برفت عقل و دل و دین و ماند جان تنها چو آن غریب که ماند ز کاروان تنها چو خوان درد نهادی خیال را بفرست که منعمان ننشانند میهمان تنها حدیث موی میانان چو در میان آید تو در خیال من آیی ...
ای چارده ساله مه که در حسن و جمال همچون مه چارده رسیدی به کمال یارب نرسد به حسنت آسیب زوال در چارده سالگی بمانی صد سال
زبان در دهان ترجمان دل است سخن بر زبان از زبان دل است جهان وانچه می بینی اندر جهان گم اندر فضای جهان دل است قلم هرچه بر لوح هستی نوشت یکی نکته از داستان دل است خدنگی که از قبضه ما ...
مه که از خجلت آن شمع شکرلب بگریخت تا که رسوا نشود روز شباشب بگریخت مانع مرغ دل از طوف درش قالب بود بال همت زد و از صحبت قالب بگریخت دامن از ما به ملاقات رقیبان درچید بی ادب بود ز ی...
ای دیده بشنو گفت من نظاره آن رو مکن من خو به هجران کرده ام دیگر مرا بدخو مکن ای کز پی نظاره ره بر کوی آن مه می کنی یا ترک دین و دل بگو یا خود گذر زانسو مکن رویش ببین ای باغبان شرمی...
با اسیران ای رقیب آغاز بدخویی مکن تلخ کردی عیش ما چندین ترشرویی مکن در حق ما گر بد اندیشد رقیب از خوی بد تو رخ نیکوی خود بین غیر نیکویی مکن ای خوش آن شبها که پایت را کنم بر دیده جا...
بنمای رخ که مطلع صبح صفاست این آیینه جمال نمای خداست این کردم بسی طفیل سگان بر در تو جای هرگز نگفتیم چه کس است از کجاست این بر سینه می زدم ز غمت سنگ هر که دید گفتا به عشق سنگ دلی م...
بیمار غمت را نفس بازپس است این پاس نفسش دار که آخر نفس است این بی واسطه گفت زبان پرسش او کن کش واسطه رحمت جاوید بس است این ای بوالهوس از معرکه عشق و ملامت بگذر به سلامت که نه جای ه...
مهی از راه برآمد نه که افزون ز مه است این سر من خاک ره او اگر آن کج کله است این همه حسن است و ملاحت همه لطف است و صباحت نه بت چارده ساله که مه چارده است این شده بر هر سر راهش سپهی ...
هر سو مرو جولان کنان چابک سوارا بیش ازین از کف برون رفته عنان مپسند ما را بیش ازین بهر نثارت هر نفس جانی به دست آییم و بس بستان که نبود دسترس مشتی گدا را بیش ازین خون دل هر مرد و ز...
مردم شکارا کین مجو با دوستداران بیش ازین کافر سوارا سرمکش زین خاکساران بیش ازین آهنگ ناز و کین مکن تاراج عقل و دین مکن بهر خدا آیین مکن آزار یاران بیش ازین بر ریش دل مرهم بود داغت ...
این منم یارب ز درد عاشقی زار این چنین کس مبادا در جهان هرگز گرفتار این چنین ای که می بینم تو را اکنون عنان دل به کف حال من بین دل مده از دست زنهار این چنین نی ز بختم روی یاری نی ز ...
الله الله کیست مست باده ناز این چنین کرده با خونین دلان بدمستی آغاز این چنین چند بار سرکشم خواهم فکندن در رهش گر رسد بار دگر مست و سرانداز این چنین قالب فرسوده را خواهد شکستن چون ق...
بیا جانا دل پر درد من بین سرشک گرم و آه سرد من بین غم مهجوری و بار صبوری همه بر جان غم پرورد من بین چو جان ازگرد تن دامن فشاند به دامانت نشسته گرد من بین تنم را سیل اشک آورد سویت خ...
خال و خط جانفزاست اینها یا آفت جان ماست اینها صبر و خرد از دلم چه جویی در دور تو خود کراست اینها چشم تو هزار فتنه انگیخت ای شوخ چه فتنه هاست اینها از جور و جفای تو ننالم کز همچو تو...
در دیده عیان تو بوده ای من غافل در سینه نهان تو بوده ای من غافل از جمله جهان تو را نشان می جستم خود جمله جهان تو بوده ای من غافل
دل خطت را رقم صنع الهی دانست برسر مشک خطان حجت شاهی دانست ماه را آینه روی چو خورشید تو گفت هرکه ماهیت حسن تو کماهی دانست صبح را خواند فروغ رخت اندر شب زلف صبح خیزی که سفیدی ز سیاهی...
منجم می کند از ماه و خور بحث ز ماه رویت ارباب نظر بحث نشد ماهیت روی تو روشن اگرچه سالها بگذشت در بحث چو بحث زلف تو آید به پایان به وصف کاکلت گیرم ز سر بحث مرا صد بحث باشد با لب تو ...
قبای ناز درپوش و نیاز پادشاهان بین کلاه دلبری کج نه شکست کج کلاهان بین غم شبهای ما خواهی که چون روزت شود روشن بیا و ناله شبگیر و آه صبحگاهان بین چو کس را باز نبود در حریم حرمتت بار...
طره شبرنگ و جعد مشکسای خویش بین در خم هر موی صد دل مبتلای خویش بین بر لب بام آ شبی هر سو چو من افتاده ای سر نهاده زیر دیوار سرای خویش بین برنشان پای تو رخ سوده ام شب تا سحر از رخم ...