شمارهٔ ۷۷۲
جلوه آن شوخ و جولان سمند او ببین هر طرف آزاده ای سر در کمند او ببین فتنه را خواهی پی تاراج عقل و دین سوار کرده جا بر پشت زین سرو بلند او ببین بس که خون گریم به راهش چون مه نو در شف...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
جلوه آن شوخ و جولان سمند او ببین هر طرف آزاده ای سر در کمند او ببین فتنه را خواهی پی تاراج عقل و دین سوار کرده جا بر پشت زین سرو بلند او ببین بس که خون گریم به راهش چون مه نو در شف...
ای به رخسار چو مه چشم و چراغ دگران سوختم چند شوی مرهم داغ دگران یار دمساز کسان وصل چه داریم طمع نتوان خورد بر از میوه باغ دگران دل چه بندم به مه و مهر که این ویرانه روشنایی نپذیرد ...
من و فکر تو چه بینم به جمال دگران هم خیال تو مرا به که وصال دگران غیرتم بر تو چنان است که گر دست دهد نگذارم که درآیی به خیال دگران به محالات رقیبان چه نهی سمع قبول حال ما گوش کنی ب...
دل به جان درمانده وان جان جهان با دیگران من ز پا افتاده وان سرو روان با دیگران آن که از خود دیدن جولان او رشک آیدم چون توانم دیدنش جولان کنان با دیگران التفات او چه خرسندی دهد چون ...
هر بامداد کان مه راند سواره بیرون آید ز شهر خلقی بهر نظاره بیرون اشکم به خون بدل شد خون هم نماند وین دم می اوفتد ز دیده دل پاره پاره بیرون شد آتشین دل من صد پاره و آید اکنون با دود...
مرو زین چشم تر ای اشک خونین دمبدم بیرون شدم رسوا منه دیگر ز فرمانم قدم بیرون به روز وصل خواهم چاک دل دوزم ز پیکانت که ماند شادی و عشرت درون اندوه و غم بیرون به صحرا وقت گل آن نیست ...
باز ترکش بسته آن ترک سوار آمد برون ای فدایش جان که بر عزم شکار آمد برون قصد آن دارد که سازد عالمی را صید خویش ور نه با تیر و کمان بهر چه کار آمد برون با که می نوشیده یارب دوش کامرو...
بازم اندیشه یاری ست که گفتن نتوان بر دل از وی غم و باریست که گفتن نتوان دل وحشی که نشد رام کسی وه که کنون صید فتراک سواریست که گفتن نتوان گر به خونابه برون نقش و نگار است چه باک که...
روحی فداک ای صنم ابطحی لقب آشوب ترک و شور عجم فتنه عرب کس نیست در جهان که ز حسنت عجب نماند ای در کمال حسن عجب تر ز هر عجب هر کس نیافت جرعه ای از جام وصل تو زین بزمگاه تشنه جگر رفت ...
ای برده غمت شادی صد ساله ز دل هرگز نرود داغ تو چون لاله ز دل روزی که به دل داغ تو با خاک برم لاله ز گلم برآید و ناله ز دل
ساقی ما که دی به کف می داشت جام می مستی از لب وی داشت هستی ما به باد مستی رفت بس که می زان دو لب پیاپی داشت گل ندارد ز شبنم سحری آن لطافت که رویش از خوی داشت از مؤذن نشد دلی زنده ه...
آن مه که یافت امشب ازو عیش ما رواج روشن به اوست مجلس ما اطفواالسراج فرسوده استخوان من از خاک پاش پر باشد به چشم اهل نظر سرمه دان عاج روح الله ار طبیب شودجز به وصل یار بیمار عشق را ...
یافتن پیش تو راهی نتوان سویت از دور نگاهی نتوان آه کز آتش تو سوخت دلم وز دل سوخته آهی نتوان غم دل را مکن از چهره قیاس کوه را وزن به کاهی نتوان با تو از سرو چمن چون گویم نسبت گل به ...
ای فلک تا کی دل و جان خرابی سوختن ذره ای را در فراق آفتابی سوختن گر شود خورشید رویت را همه عالم حجاب از دل گرمم به هر آهی حجابی سوختن صد سلامت بیش گفتم یکره آن لب رنجه کن چندم آخر ...
گرچه تنگ آمد دل از فکر محال انگیختن هم به وصف آن دهان خواهم خیال انگیختن نیست امکان باغبان گلشن فردوس را از قد ناز تو نازک تر نهال انگیختن دوست دشمن بخت بی فرمان فلک نامهربان چون ت...
ز نعل مرکب تو بر زمین نشان دیدن خجسته تر که مه نو بر آسمان دیدن به شب مهی و به روز آفتاب چهره مپوش که جز به روی تو مشکل بود جهان دیدن خوش است دل به ملاقات رهروان درت چه چیز گمشده ر...
مرا تا کی ز کشتن بیم کردن خوشا پیش تو جان تسلیم کردن معلم چون تو شوخی را ندانست به جز درس جفا تعلیم کردن دهانت سر غیب آمد میان نیز خرد را کی توان تفهیم کردن گرفت از شش جهت عشق تو خ...
برون ران ای سوار شوخ و قلب صد سپه بشکن برافکن برقع از رخسار و قدر مهر و مه بشکن گرفتی کشور جان ها به سلطانی علم برکش تو را شد لشکر دل ها سپاه پادشه بشکن گشاد کار ما خواهی لب شکرفشا...
بیا وز لب لعل جامم بگردان دل از باده لعل فامم بگردان به کوی خودم خوان و روی ارادت ز احرام بیت الحرامم بگردان سگم نام کردی ورم فخر نبود بدین نام فرخنده نامم بگردان علیک ار نگویی به ...
شدم بهر تو خاک راه خوبان یکی زین سو خرام ای شاه خوبان ز خورشید رخت جز پرتوی نیست فروغ عارض چون ماه خوبان نباشد جز دلی آیینه آیین نظرگاه دل آگاه خوبان همین عشق است و بس بر موجب حسن ...
هر چند بینی عالمی صید کمند خویشتن چندین جفاکاری مکن با دردمند خویشتن چون کشته افتم بر رهت بر من مران اسب جفا حیف است کآلایی به خون نعل سمند خویشتن گر نیست آن بختم که جان سازم سپند ...
آمدم در دل اساس عشق محکم هم چنان با غمت جان بلا فرسوده همدم هم چنان از سپاه هجر شد معموره عمرم خراب ملک دل سلطان عشقت را مسلم هم چنان دیگران در بزم وصلت شادکام و سرفراز زیر بار محن...
بدا برق بطحاء و الدمع ساکب زهی عشق مستولی و شوق غالب خوش آن برق رخشان که از کوی جانان درخشد چو بر آسمان نجم ثاقب نگاری که روبند حوران جنت غبار دیارش به مسکین ذوایب دلم سوخت از شوق ...
گویم نفسی دار ز من پاس ای دل کز شرط ره است پاس انفاس ای دل آن را که نه حق شناس و حق بین باشد تا بتوانی مبین و مشناس ای دل