شمارهٔ ۷۹
طوبی که به سدره سربلند است پیش قد تو نیازمند است با خط تو سبزه گر زند لاف از غنچه سزای ریشخند است عمری تو و زلف با تو همسر پیمودن عمر را کمند است تا دیده لبت سر تواضع پیشت به زمین ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
طوبی که به سدره سربلند است پیش قد تو نیازمند است با خط تو سبزه گر زند لاف از غنچه سزای ریشخند است عمری تو و زلف با تو همسر پیمودن عمر را کمند است تا دیده لبت سر تواضع پیشت به زمین ...
ز لعلت آن ز وی قدر شکر هیچ ندارم رنگ جز خون جگر هیچ به گرد آن میان گشتم کمروار بسی وز وی ندیدم جز کمر هیچ دهانت نیست جز هیچ و میان نیز وز ایشان کار عاشق هیچ بر هیچ چو خوش خاطر نشین...
چو نای بر دل من تنگ شد فضای جهان رسد به عرش نفیرم ز تنگنای جهان نه این کبودی چرخ است بلکه شد نیلی ز زخم سیلی صاحبدلان قفای جهان مجو دوام طرب زانکه چار حد دارد به شاهراه حوادث طرب س...
پرده ز رخ برفکن جامه جان چاک کن طرفه کله برشکن تاج سران خاک کن خار و خس کوی دوست به ز گل است ای رفیق نخل سر خاک من زان خس و خاشاک کن در خور صید تو نیست این تن چون موی من لیک اگر نگ...
مگر وزید نسیمی ز سرو سیمبر من که باز شعله برآورد آتش جگر من خجسته باد طلوع تو ای سهیل یمانی که روز گشت به اقبال طلعتت سحر من لبم ز سوز نفس سوخت دیده از تف گریه بسوخت آتش عشق تو جمل...
تو جان پاکی سر به سر نی آب و خاک ای نازنین والله ز جان هم پاک تر روحی فداک ای نازنین پاکان ندیده روی تو دادند جان بر بوی تو اینک به گرد کوی تو صد جان پاک ای نازنین رفتی به گلگشت چم...
با این جمال همدم مستان عشق شو یک بار الست گوی و هزاران بلی شنو در جام می ز لعل تو یک شمه یافتم اسباب علم و فضل به میخانه شد گرو جز تخم آرزوی تو در دل نکشته ایم فرخنده ساعتی که رسد ...
تا خم چرخ کهن باشد و جام مه نو بهر جامی بودم خرقه به خمخانه گرو صرصر قهر ازل گو بنشان مشعل مهر بس بود تا ابد ز شمع رخت یک پرتو هر کس از جلوه گل فهم معانی نکند شرح آن دفتر ننوشته ز ...
ای به دلم گرفته جا دمبدم از نظر مرو مرهم سینه چون تویی مردم دیده هم تو شو خرمن صبر شد به باد از غم عمرکاه تو لیک بود هزار ازین بر چو تویی به نیم جو من که و فکر عافیت خاصه که شد به ...
یشهد الله اینما یبدو انه لا اله الا هو هست در ذره ای به وحدت خویش پیش عارف گواه وحدت او نیست با هیچ یک از اشیا ضد می نماید به صورت همه رو فهو ناج کما هو المنجی و هو راج کما هو المر...
شبی چون مه نمودی روی نیکو برآمد نعره از انجم که ما هو رمد آهو ز مردم با تک تیز درین شیوه تو بگذشتی ز آهو برت هست آیتی در لطف و رخ نیز گه از برخوانم این آیت که از رو سرشکم خواهد از ...
ز هر سو بدانند و رویت نکو حماک الله ای دوست من کل سو به خون جگر می کنم چهره تر همین است پیش توام آبرو رسان تیزتر آبی از تیغ خویش که شد خشکم از آتش دل گلو اگر کوزه می شکستم چه شد به...
گاه در دل ساز و گه در دیده جا هر دو جای توست ای بدرالدجی طوبی آمد قد تو وقت خرام گر خرامد سوی ما طوبی لنا تا به هر چشمی ز راهت سرمه برد چشم من دارد غباری از صبا می نگویم بنده خویشم...
منم که تاج سر چرخ خاک پای من است چو ذره رقص کنان مهر در هوای من است قطار روز و شب افتاده سایه و نوری ز اوج کنگره کاخ کبریای من است به آفتاب کجا سر درآورم که چو او هزار خشت زر افتاد...
غلام خامه آن کاتبم که شعر مرا چنان که بود رقم زد نه هرچه خواست نوشت اگرچه شعر فروغ از دروغ می گیرد دروغ و راست در او هرچه بود راست نوشت
من ناحیة الوصال هبت نفحات فارتاح فؤادنا لشم الفوحات در وادی هجر تشنه لب می مردیم آمد ز سحاب لطف جانان رشحات
گر نیابم بویی از وصل تو در گلزارها همچو اشک خود به خون غلطم میان خارها چون نقاب افکنده دیدت شاهد گل در چمن کند ناخن ناخن از رشک رخت رخسارها پیش خورشیدم چو دیواریست حایل هر رقیب باد...
منزلی خوش خانه ای دلکش مقامی دلگشاست ساقی گلچهره کو و مطرب خوشگو کجاست تا دهد آن با خیال لعل جانان جام می تا کند این بر سرود بزم شاه آهنگ راست خسرو و غازی معز ملک و دین سلطان حسین ...
خوش آمد صحبت احباب جامی ولیکن ترک صحبت زان به آمد طراز کسوت صحبت درین بزم وجدت الناس اخبر تقله آمد
نات سلمی و لکن لاخ برق من مغانیها بلی منزلگه مقصود را باشد نشانی ها نسیم کوی او بخشد دل امیدواران را امید کامگاری ها نوید شادمانی ها کجا شد آن ز روی او شبم را روشنایی ها کجا رفت آن...
عالم از مردم پر است اما نباشد در میان فارق ایشان ز گاو و خر بجز گوش و دمی کرد دانا وضع آیینه که چون آن را گهی پیش روی خود نهد آید به چشمش مردمی
آنم که به عهد عشقبازی گروم حاشا که به غیر عشقبازی گروم همواره قدم بر قدم عشق روم کی حکم حکیم و متکلم شنوم
دنیا که گرفت در دل و جان جایت هان تا به بخیلی نکند رسوایت آن را به کسی ده که بگیرد دستت یا پیش سگی نه که نگیرد پایت
بر دل از رنج طمع بار منه طلب بی طمعی آخر به