شمارهٔ ۸ - قصیدة اخری
وه این چه بارگیست که بهر تجملش زیبد ز زرکش اطلس چرخ فلک جلش شکلیست بس بدیع که نتوان نگاشتن بر صفحه ضمیر به کلک تخیلش پوینده استری که چو صرصر به پای سعی ننهاد دست طبع شکال تکاسلش آه...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
وه این چه بارگیست که بهر تجملش زیبد ز زرکش اطلس چرخ فلک جلش شکلیست بس بدیع که نتوان نگاشتن بر صفحه ضمیر به کلک تخیلش پوینده استری که چو صرصر به پای سعی ننهاد دست طبع شکال تکاسلش آه...
بسم الله الرحمن الرحیم اعظم اسماء علیهم حکیم محترمان حرم انس را تازه حدیثی ست ز عهد قدیم نوزده حرف است که هژده هزار عالم ازو یافته فیض عمیم بسم سه حرف است که گوید بسم حرز تو در ورط...
به گوش مه رسد آواز یاربم هر شب مهی تو نیز به گوش تو می رسد یارب ز هجر روی تو روزم شب است وین شب را پدید نیست به غیر از سرشک من کوکب رخت به چارده سال این جمال و خوبی یافت کجا رسد به...
افلاک بود قسی حوادث چو سهام رامی حق و آماجگه افراد انام هشدار که سر کار شد گفته تمام وز دایره رضا منه بیرون گام
پشتم از بار بلا خم شده است قوسی از دایره غم شده است بس که گریم صف ارباب طرب گرد من حلقه ماتم شده است کوی تو تا حرم اهل صفاست چشم من چشمه زمزم شده است در ضعیفی نیم از مویی کم چون من...
بر آفتاب سلسله پرشکن مپیچ مشکین طناب بر ورق یاسمن مپیچ زخمم زدی هزار ز یک نکته ای رقیب مانند مار این همه بر خویشتن مپیچ بر تن شهید عشق تو را خون لباس بس چون مرده فسرده اش اندر کفن ...
دلا کام از لبش با چشم تر جو والا لم تجد ما کنت ترجو پر است این چشم تر زان عارض و لب کسی کم دیده زین پر آبتر جو کشد یکبارگی پیش توام دل اگر بنماییم یک بار گیسو تو را موی از درازی تا...
گر سرم خاک گشت بر در تو باد جانا سعادت سر تو پست شد همچو سایه سرو بلند پیش شمشاد سایه پرور تو تن چون موی من بود جان را یادگار از میان لاغر تو سر زلفت به شهپر طاووس می پراند مگس ز ش...
چون نیست بخت آنکه من یک دم شوم همراز تو با دیگران می کن سخن تا بشنوم آواز تو چشمت چو خصم جان شود لب را بگو خندان شود تا ترک جان آسان شود بر عاشق جانباز تو خواهم ز تو گویم غمی لیکن ...
زینسان که خو گرفت دلم با وصال تو وای من آن زمان که نبینم جمال تو مردم ز فرقت تو کجا رفت آنکه من هر لحظه دیدمی رخ فرخنده فال تو بینم جهان به روی تو روی تو گوییا چشم من است و مردمک چ...
شاه خوبانی و ترکان خطا هندوی تو سرکشان را طوق گردن حلقه گیسوی تو تا تو رفتی آفتاب از زر همی تابد طناب تا زند این خیمه فیروزه در اردوی تو مدعی گیرم که چون آیینه رویین تن شود کی توان...
روی برتابی ز من هرگه که بینم سوی تو حیف می داری که افتد چشم من بر روی تو گفتیم خواهی ازین پس ترک خوی بد گرفت این مگو با من که من نیکو شناسم خوی تو دل چو طوماری ست در هر پیچ او صد ح...
چون به مسجد بینمت ای قبله من روی تو پشت بر محراب خواهم روی در ابروی تو در نمازم دل به سوی توست و رو در قبله گاه وه چه خوش بودی اگر رو نیز بودی سوی تو بر مسلمانان ببخشا و مبین هر سو...
من کیستم که چشم گشایم به روی تو این بس که می کنم به زبان گفت و گوی تو ای آرزوی جان نظری کن به حال من زان پیشتر که جان دهم از آرزوی تو خال نیم ز فکر میانت بلی مرا پیوند دیگر است به ...
گر به خطا کنم نگه یک سر مو به روی تو باد مرا بدین گنه روی سیه چو موی تو بود دلم ز غصه خون شوق تو برد ازو سکون همدم اشک لاله گون روی نهاد سوی تو گه به من گدا خوشی گاه ز من جدا خوشی ...
داری به جان من کمین ای من کمین هندوی تو خوی تو گر هست این چنین صد جان فدای خوی تو گه بر در بتخانه ام گه در حریم خانقه القصه گردم در به در دایم به جست و جوی تو بادا ز زخم ناوکت در س...
به مه من که رساند که من دلشده هر شب ز غم هجر رسانم به فلک ناله یارب نتوان بوسه زد آن لب کنم اما هوس آن که ببوسم لب جامی که رسد گاه به آن لب سر من گرچه نشاید که به فتراک ببندی چه شو...
ما احسن بالک ای جهان گشته حمام گاهی به عراق می روی گاه به شام جز تو که برد نکرده در راه مقام از عاشق مهجور به معشوق پیام
دولتم نیست که باشم به سخن دمسازت گو سخن با دگران تا شنوم آوازت شاهباز حرم قدسی و در ملک وجود نیست جز بهر شکار دل و جان پروازت رفتی و رشته پیوند مرا با تو قوی روزی آرم به همین رشته ...
سر درگلیم تن شبم آمد به گوش روح یا ایها المزمل قم و اشرب الصبوح درکش می صبوح که ارباب ذوق را هم قوت جسم می شود آن هم غذای روح از هر پیاله می که گشادم به آن دهان مفتوح گشت بر دل من ...
ای دل و دیده هر دو خانه تو سر من خاک آستانه تو کاش بر من رسد نه بر توسن دمبدم زخم تازیانه تو همه تن گوش می شوم از شوق هر کجا می رود فسانه تو هر کسی خوش به گوشه طربی من و غمهای بی ک...
تو آن مهی که برد خجلت آفتاب از تو تو آن گلی که شود غنچه در نقاب از تو دلم که عشق بر او صد در بلا بگشاد رخ امید نتابد به هیچ باب از تو همیشه عادت شاهان بود عمارت ملک چه حکمت است که ...
زهی چشم جهان بین روشن از تو به چشم ما جهان چون گلشن از تو مکن گو خانه ام روشن مه پر که پر ماه است بام و روزن از تو ز بس در دلیری استاد گشتی بتان گیرند تعلیم این فن از تو لبت گر جان...
من برنخواهم داشت دل از مهر یاری همچو تو آخر چرا شوید کسی دست از نگاری همچو تو زینسان که تو ای نازنین جولان کنی از پشت زین ناید به میدان بعد ازین چابک سواری همچو تو گفتی برو در کنج ...