شمارهٔ ۸۱۴
ای دل من صید دام زلف تو دام دلها گشته نام زلف تو بند شد در زلف تو دلها تمام دام و بند آمد تمام زلف تو داد تشریف غلامی بنده را زلف تو ای من غلام زلف تو لایق رخسار گلرنگ تو نیست جز ن...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ای دل من صید دام زلف تو دام دلها گشته نام زلف تو بند شد در زلف تو دلها تمام دام و بند آمد تمام زلف تو داد تشریف غلامی بنده را زلف تو ای من غلام زلف تو لایق رخسار گلرنگ تو نیست جز ن...
گر به پای سرو بخرامد قد رعنای او سرو همچون سایه خود را افکند در پای او بر سر بازار گل بی وجه گو مفروش حسن چون ندارد کس به دور عارضش پروای او سایه آن سرو بالا هر که را بر سر فتاد سر...
آن ترک نیم مست که جان شد خراب او صد بار سوختیم ز ناز و عتاب او بر طرف بام اگر مه شبگرد بیندش شرمنده گردد از رخ چون آفتاب او من کیستم که بوسه زنم پای دوست کاش یابم همین مجال که بوسم...
غمزه ات کز سعی چشم است این همه بیداد او در فن عاشق کشی شاگرد توست استاد او طره شبرنگ تو لیلی و دل مجنون آن لعل شکربار تو شیرین جان و فرهاد او عشق در هر دل که سازد بهر دردت خانه ای ...
یارب از جانم ببر مهر مه رخسار او یا به هر یک چند روزی کن مرا دیدار او سوخت جانم از سموم هجر کو آن دولتم تا بیاسایم دمی در سایه دیوار او ره چه پیمایم به کوی زهد چون خواهد زدن بار دی...
حبذا پیر مغان کز فیض جام پاک او خاک را باشد نصیب ای جان پاکان خاک او گرچه رخش همتش جولان برون زین عرصه داشت خویش را بستم به صد سالوس بر فتراک او باغبان روضه قدر باده گر بشناختی بر ...
چند ای معلم هر روز تا شب باشد غزالم محبوس مکتب شد فرش دیبا از سبزه صحرا ارسله معنا یرتع و یلعب تعلیم و آداب او را چه حاجت او خود ز آغاز آمد مؤدب هر جا خرامد بهر دعایش خیزد ز جانها ...
ماییم و دل تنگ تر از حلقه میم در زیر جفا و جور چون نقطه جیم حاشا که چو بی کناره جوید ز بلا چون لام الف ار شود سراپا به دو نیم
بر لبم آهی نمی آید که دودآمیز نیست وز دلم دودی نمی خیزد که آتشریز نیست هر شب آیم بر درت دست تهی آویخته مفلس عشق تو را زین بیش دست آویز نیست کوهکن را مرغ دل آهنگ اوج عشق کرد زور این...
ای صیقل جبین تو داده جلای روح در دل بود خیال تو تن را به جای روح ای نسبت صفای بتان با وجود تو چون نسبت کدورت تن با صفای روح خود گو که از تو چون گسلم چون تویی مرا محنت زدای قالب و ر...
مرغ جان کردی هوای دانه های خال او گر نبستی رشته لاغر تن من بال او گر به قصد جان فرستد قاصد آن مقصود دل دل کند فرسنگها جان بر کف استقبال او بس که بر دل خامه بار غم نهاد از شرح هجر ش...
آن سرو که شادند جهانی به غم او هر سو که خرامد سر ما و قدم او باشد ستم از یار کرم شکر که بگذشت در حق من خسته دل از حد کرم او بر لوح دلم صورت خط تو رقم زد آن کس که روا نیست خطا بر قل...
نامه سربسته آمد غنچه و مضمون او حسب حال بلبل و شرح دل پر خون او قصد لیلی باشد از جعد مسلسل عرض حسن زان چه غم دارد که گردد بیدلی مجنون او خضر را خواهی که بینی بر لب آب حیات خط سبزار...
بریز ای هجر خونم چند سوزی جان من بی او مرا صد بار مردن به که یک دم زیستن بی او نسیما سوی او کن ره ببر همراه خود جان را که جان آنجا رسد باری اگر ماند بدن بی او مذاق جان شیرین چاشنی ...
می رود عمر گرانمایه و ما غافل ازو وه که جز محنت و اندوه نشد حاصل ازو دلخوشی چند که ما همسفر آن ماهیم چون شود دوری ما بیش به هر منزل ازو ساخت بی طلعت خود روز و شب ما ماهی آن که برج ...
چرخ اخضر کز دو چشم خاست موج خون در او شیشه سبز است و اشکم باده گلگون در او شد جهان از اشک من دریا و می ترسم شود غرقه از بار دل من زورق گردون در او جا درون دل گرفتی چاکش از پیکان بد...
ای ز ابروانت متصل عشاق را محراب دو با غمزه و چشم تو دل قربان یکی قصاب دو مقصود ما زان ابروان باشد سجود روی تو قبله نباشد جز یکی گرچه بود محراب دو بگشای برقع زان دو رخ تا چشم انجم ب...
دو نرگس تو که مستند و ناتوان هر دو شدند آفت عقل و بلای جان هر دو میان ما و تو جز جان و تن حجاب نبود بیا که هجر تو برداشت از میان هر دو چنان دو دیده غیورند بر رخت که کنند نظر به روی...
ای اشک سرخ دمبدم از چشم تر مرو هم رنگ لعل یار منی از نظر مرو نزدیک مردنم ز تو دور از خدا بترس نزدیک اگر نیایی ازین دورتر مرو تا کی روی به قول رقیب از نظر مرا بهر خدا که بر سخن او د...
ای پیر گشته بهر جوانان ز ره مرو موی سفید در پی زلف سیه مرو بنگر مه شباب خود اندر محاق شیب زین بیش در نظاره روی چو مه مرو دنبال قد فراخته طفلان بی گناه با قامت خمیده ز بار گنه مرو ف...
تا نمودی لب و چه غبغب دل من در چه است و جان بر لب شب من روز کن ز طلعت خویش ای شده روز من ز زلف تو شب پیش تو آفتاب ناپیداست روز روشن نهان بود کوکب رنجه شد خاطرت ز یارب من من دلخسته ...
عمری به هوس باد هوا پیمودم در هر کاری خون جگر پالودم در هر چه زدم دست ز غم فرسودم دست از همه بازداشتم آسودم
به کوی عزلتم ویرانه ای هست ز نقد وقت درویشانه ای هست به دستم تا ز هستی دست شویم ز خم نیستی پیمانه ای هست مکن دورم که دارد ذوق دیگر به گرد شمع چون پروانه ای هست چو بر دیوانگان می اف...
نهاده سر به رخت زلف عنبرین گستاخ ندیده کس به جهان هندویی چنین گستاخ سر هزار عزیزت فتاده بر سر کوی گه خرام منه پای بر زمین گستاخ بسوخت طوطی جانم ز رشک آن چو بدید که می خورد مگس از ل...