شمارهٔ ۸۳۰
خوی که تو را ز تاب می ریخته از جبین فرو موج بلاست آمده بر سر عقل و دین فرو عارض توست در عرق یا ز لطافت هوا قطره شبنم آمده بر رخ یاسمین فرو سبزه خط عنبرین گرد لبت برآمده یا صف مور ر...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
خوی که تو را ز تاب می ریخته از جبین فرو موج بلاست آمده بر سر عقل و دین فرو عارض توست در عرق یا ز لطافت هوا قطره شبنم آمده بر رخ یاسمین فرو سبزه خط عنبرین گرد لبت برآمده یا صف مور ر...
ای جاودان به صورت اعیان برآمده گاهی نموده ظاهر و گه مظهر آمده از روی ذات طاهر و مظهر یکی ست لیک در حکم عقل این دگر آن دیگر آمده بی صورت است عشق ولی عشق صورتش غالب شده به کسوت صورت ...
گشاد از چهره مشکین برقع آن مه ارانی فیه وجه الله جهره ز قدش چون درخت وادی طور شنیدم مژده انی اناالله لبش بگشاد مهر از حقه لعل ز اسرار حقیقت گشتم آگه به رویش ماه را از هیچ وجهی نباش...
به لطف قد ره دلها زد آن مه زهی لطف قد اعلی الله قدره به هر وجهی سخن زان روی گویم که خوش باشد سخن های موجه مرا با آن دهان سریست پنهان کسی از سر درویشان چه آگه به حلق تشنه ام تیغ تو ...
ای ز همه صورت خوب تو به صورک الله علی صورته روی تو آیینه حق بینی است در نظر مردم خودبین منه بلکه حق آیینه و تو صورتی وهم دویی را به میان ره مده صورت از آیینه نباشد جدا انت به متحد ...
سیب زنخدان تو را به ز به یافت دلم متعه الله به دانه خال از ذقنت چون نمود دانه چو هرگز ننماید ز به گشت به از دانه خال آن ذقن گرچه بود میوه بی دانه به گفت زهی هر که بدید ابرویت نیست ...
میوه باغ بهشت بلکه ازان نیز به سیب زنخدان توست متعناالله به خرقه پشمین چو به عاشق غمدیده را کرده ام از غم به بر خرقه پشمین چو به شد دل خلقی اسیر چند نهی گرد رخ زلف شکن بر شکن جعد گ...
ز هر طرف که درآمد گشاده رخ آن ماه مرا مشاهده شد سر ثم وجه الله کمال حسن ازل در جمال او دیدم چو بست بند قبا و شکست طرف کلاه غلام لطف خرام ویم که سالک را گهی برد به سر راه و گه برد ا...
آب چشمم تا به ماهی رفت و آهم تا به ماه هست بر درد دل من ماه تا ماهی گواه شد معلم پیر در تعلیم خلق اما چه سود چون ندارد ابجد عشقت درست آن طفل راه بعد ایامی که می بینم رخت پیش نظر گا...
اینک سوار می رسد آن ترک کج کلاه خلقی نهاده روی تظلم به خاک راه آویخته ز طرف کمر جان صد اسیر بر هم زده به تیغ مژه قلب صد سپاه در تاب ماه عارضش از باده صبوح مخمور چشم جادویش از خواب ...
آفتاب حسن طالع شد چو افکندی نقاب حسن طالع بین که دیدم آن رخ چون آفتاب در خیال خط مشکین تو با عارض به هم دمبدم چشم تر ما می زند نقشی بر آب خاک آن در زیر سر شبها غنودن دولتی ست عمر ب...
گر در سفرم تویی رفیق سفرم ور در حضرم تویی انیس حضرم هر جا که نشینم و به هر جا گذرم جز تو نبود هیچ مراد دگرم
غنچه همچون دهان تنگ تو نیست گل چو رخسار لاله رنگ تو نیست سینه ام را به غمزه ریش مکن کین هدف لایق خدنگ تو نیست جنگ تو صلح با رقیبان است هیچ عاشق حریف جنگ تو نیست تا به سنگ ستم گشادی...
قامتت نیزه و رخسار تو ای عشوه پسند آفتابیست که گشته ست یکی نیزه بلند گریه ام کم نشد از لاله و نسرین بی تو راه سیل از خس و خاشاک کجا گردد بند ذوق پابوس توام کشت و ندارم زهره که بپرس...
آن دو رخ را که نبینیم مگر ماه به ماه به جمال تو که هستیم به جان نیکو خواه گر کشی از پی نخجیر گه صید کمان برکشد آهوی مسکین ز دل سوخته آه جمله خوبان به رخت خط غلامی دادند هست آن خال ...
همچو شمعم به زبان شعله زند آتش آه گر نه بگشایدم از سینه بر او تیغ تو راه لب لعلت که زد از خط به دلم مهر وفا چون نگینی ست پی مهر زدن کرده سیاه بیدلان را به نگاهی چو نگه داری دل از د...
حلقه زلفش گشاد باد سحرگاه اشرق شمس الضحی بنور محیاه چند گریبان درم ز شوق جمالش برفکن ای باد صبح دامن خرگاه وصف سهی سرو ما بلند مقامی ست کی رسد آنجا کسی به همت کوتاه راز دل خم به پی...
رمید آن آهوی مشکین ز من آه نای عنی غزال کنت اهواه خدا را ای صبا آگاهیم ده که آن آهو کجا دارد چراگاه ز ما بگریخت چون مشکین غزالی الا یالیت شعری این مرعاه نیارم شرح کردن آنچه دیدم من...
دلم شبها کشد زان دام زلف آه بهذا نال زلفی دام زلفاه به فکر زلف تو عمرم سر آمد زهی فکر دراز و عمر کوتاه تویی دلخواه من تا رخ نمودی روا شد کام من بر وجه دلخواه کله کج نه که ترکی چون ...
ای بر سریر حسن جم آیین و کی شکوه از سنگ جور و بار غمت پشت ما به کوه پیش درت به خاک مذلت فتاده است گر تاج شوکت است و گر افسر شکوه سری که نانوشته همی خواندم از رخت خط تو شرح داد علی ...
منع سماع نغمه نی می کند فقیه بیچاره پی نبرد به سر نفخت فیه می ده به بانگ نی که ندارم به فر عشق پروای ریش محتسب و سبلت فقیه واعظ به طعن باده پرستان زبان گشاد یارب تویی پناه من از شر...
حدیث جم و جام لاغ است و لابه خوش آن سر که با جام گوید قرابه به آب می آباد کن کاخ عیشم که رو در خرابی نهاد این خرابه نخواهم ز درد قدح دست شستن اگر مه بود طشت و مهر آفتابه بود قصر عش...
آن که بالای تو را افراخته بهر جان من بلایی ساخته دست قدرت جمله اسباب جمال جمع کرده شکل تو پرداخته سیل جانها می رود در کوی تو بس که جان عاشقان بگداخته هر که دیده لطف چوگان بازیت جای...
ای خطت نقشی ز نو انگیخته مشک تر پیرامن گل ریخته با خیال لعل رنگ آمیز تو آب چشم ما به خون آمیخته دارم از زلف تو صد پاره دلی هر یک از مویی دگر آویخته آهوان دیده فریب چشم تو هر کدام ا...