شمارهٔ ۸۵
هر کجا زد خیمه چون ماه سپهر آن آفتاب بیدلان از رشته جان ساختند آن را طناب بس که در هر منزلی آید ز چشمم سیل خون خیمه ها در دیده مردم نماید چون حباب تا نشانم گرد راهش هر طرف تابد عنا...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
هر کجا زد خیمه چون ماه سپهر آن آفتاب بیدلان از رشته جان ساختند آن را طناب بس که در هر منزلی آید ز چشمم سیل خون خیمه ها در دیده مردم نماید چون حباب تا نشانم گرد راهش هر طرف تابد عنا...
رفت آنکه به قبله بتان روی آرم حرف غمشان به لوح دل بنگارم آهنگ جمال جاودانی دارم حسنی که نه جاودان ازان بیزارم
از تو بر دل ها کمین ها نیک نیست وز کمین تاراج دین ها نیک نیست کرده نیکان چشم ها فرش رهت پا نهادن بر زمین ها نیک نیست در خم ابروی تو با راستان بی خطا افتاده چین ها نیک نیست هر زمان ...
باغبان می خواست برد شاخی از سرو بلند دید کو ماند به قدت اره در نرمی فکند تا لبت را دیده ام هرگز نرفته ست از دلم نی بدین چسبندگی شهد است نی جلاب قند می نگویم چون سپند و آتش است آن خ...
رسید از ره آن شاه خوبان پیاده قبا چست کرده کله کج نهاده پی قتل عشاق ز ابرو و غمزه کمانی کشیده خدنگی گشاده ز روی زمین چون قدم برگرفته جهانی به خدمت زمین بوسه داده سرشکم که هرگز ستاد...
منم ز مهر تو شبها به فکر ماه فتاده نشسته اشک فشان چشم بر ستاره نهاده ز هر چه غیر تو در کنج عزلتیم نشسته به هر چه حکم تو بر پای خدمتیم ستاده سگ توام به کمند جفا نوازش من کن چو نیست ...
زهی رویت ز هر رویی نموده به جز روی تو خود رویی نبوده نموده روی خویش از حسن خوبان دل عشاق بی سامان ربوده فروغ روی تو عالم بگیرد ز زلفت گر شود تاری گشوده نداند سر عشقت کس به از تو که...
آن شیخ چه دیده ست که در خانه خزیده با خویشتن آمیخته وز خلق بریده هر تار تعلق که بریده ست ز اغیار چون کرم بریشم همه بر خویش تنیده خود خلق و تمنا کند از خلق رهایی از خلق کسی چون رهد ...
مرا دلی ست به صد گونه درد پرورده که رفت جان و جهانم وداع ناکرده ز من گذشت تغافل کنان نمی دانم که طبع نازکش از من چرا شد آزرده ز پا فکند مرا هجر او مباد آن روز که رو به مرد کند این ...
میفکن به روز دگر قتل بنده که روز دگر را که مرده که زنده بود حق بنده ز تیغ تو زخمی خدا را مکن ظلم در حق بنده نبودم پسندیده صحبت تو به دیداری از دور کردم بسنده ز چاک گریبان تن نازک ت...
ای گشته دلم هزار باره از تیغ غمت هزار پاره من غرقه میان خون ز گریه خوش خنده زنان تو از کناره نزدیک به مردنم ز شوقت بگذار ز دور یک نظاره جز تیغ تو نیست چاره ما باز آ که به دست توست ...
آن شوخ رسید اینک و خلقی به نظاره چون نیست مرا طاقت نظاره چه چاره هر کس به سر راه رود بهر تماشا مسکین من حیران کنم از راه کناره خواهم که دوم پیش عنانش چو غلامان هر جا که رسد پیش من ...
گوید نگار من چو ز هجران کنم گله ان تات ماشیا انا آتیک هروله وان دم که رو نهم به ره جست و جوی او بر پای سعی من نهد از زلف سلسله ور سر به جیب صبر کشم گویدم به ناز چون می دهد دلت که م...
ساقی بیا که دارد اکنون به کف پیاله بر طرف باغ نرگس بر روی دشت لاله از جام لاله میگون گشته ست غنچه را لب یا خود به زخم دندان در خون گرفته ژاله هر دم ز دفتر گل خواند به باغ بلبل حرفی...
ای روی تو اختر جهان تاب شد تیره شبم ز هجر دریاب من تاب نیارم از تو توبه من تاب من الحبیب ما طاب عمری ست که بر در توام من یک بار بپرس من علی الباب خواب اجل از تو غایبم برد من غاب کم...
خون می گریم وز تو چه پنهان دارم کز بهر چه این دو چشم گریان دارم هر چند دلی به وصل شادان دارم صد داغ بر آن ز بیم هجران دارم
ای که سلطان خیالت کرده در جان منزل است منزلت را منزلت بالاتر از آب و گل است بس که جان و دل درآمد از در و دیوار تو خانه ای گویی نه از آب و گل از جان و دل است اینچنین کین خانه را بین...
زهی جمال تو خورشید آسمان شهود تویی بدیع ترین نقش کارگاه وجود به شرح سر جمالت بود ترانه چنگ ز شوق بزم وصالت بود ترنم عود چه کار آمدنی من اگر نبودی تو غرض ز بودن من دیدن جمال تو بود ...
گر بنالم ز دل خاره برآید ناله ور بگریم ز گل تیره بروید لاله گشته دنبال سفر کرده سواری ست روان اشک سرخم که بدین گونه کشد دنباله آنچه در وصله نشیند به غم عشق مرا نیست غیر از دلی آن ن...
خوشا می از کف آن ماه چارده ساله که بهر نقل دهد بوسه ای ز دنباله رسیده غره شوال و ماه روزه گذشت بیار می که همین بود توبه را حاله پیاله گیر و ز آلایش گناه مترس که برد طاعت یک ماهه جر...
سلام الله ما ناحت حمامه لفقد الالف او جادت غمامه علی اکناف واد فیه حلت سعاد بالسعادة والسلامه اگر در نامه درد دل نویسم شود گلگون ز آب دیده نامه وگر با خامه سوز سینه گویم علم بیرون ...
قبول خاص طلب چند بهر خاطر عامه به زرق و حیله کشی بار طیلسان و عمامه بنوش جام مروق بسوز جامه ازرق که خاص طالب جام است و عام عاشق جامه همای طارم قدسی ز همت تو نشاید که میل افسر هدهد ...
تعالی الله زهی شاه یگانه زهی حسن و جمال جاودانه درین بتخانه هر نقشی که بینم تویی مقصود ما دیگر بهانه نبیند چشم عارف عارض و خال نجوید مرغ قدسی آب و دانه اگر خوانی ز عشقم داستانی نخو...
مغنی به آواز چنگ و چغانه چه خوش گفت وقت صبوح این ترانه که ای خواجه برخیز کانفاس عمرت بود مایه دولت جاودانه درین بزمگه چند غافل نشینی ز صوت اغانی و جام مغانه مباش از می لعل غافل زما...