شمارهٔ ۸۶۶
منم امروز و اشک دانه دانه که رفت از چشمم آن در یگانه نجوید دل به جز آن عارض و خال ندارد چاره مرغ از آب و دانه ز بس افسانه عشق تو خواندم میان عاشقان گشتم فسانه سرود عشق هم با عاشقان...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
منم امروز و اشک دانه دانه که رفت از چشمم آن در یگانه نجوید دل به جز آن عارض و خال ندارد چاره مرغ از آب و دانه ز بس افسانه عشق تو خواندم میان عاشقان گشتم فسانه سرود عشق هم با عاشقان...
شدم ز مدرسه و خانقاه بیگانه سر نیاز من و آستان میخانه صدای ذکر ریایی نمی دهد ذوقی خوشا نوای نی و نعره های مستانه ز شیخ شهر چه می پرسی و محاسن او که شرح آن نتواند به صد زبان شانه کج...
گهی بوسم به مستی پای خم گه دست پیمانه کنم دریوزه فیض از بزرگ و خرد میخانه به کوی زهدم ای ناصح مخوان از مجلس مستان به کف یک دانه نقلم بهتر از تسبیح صد دانه ز گفت و گوی عشق ما برفت ا...
آیینه باش و عکس رخش بین در آینه مشنو خبر که نیست خبر چون معاینه گفتم توان جمال تو دیدن به عشوه گفت گر صاف دل چو آینه باشی هرآینه ذرات کون آینه های جمال اوست نقشی دگر نموده رخش در ه...
ای تو را قد خوب و ابرو خوب و زلف و چهره خوب بر زبان اهل دل نام تو محبوب القلوب با لب نوشین تو زد لاف شیرینی نبات مصریان از شهر خود کردند بیرونش به چوب با تو هر کس را هوای دولت هم خ...
گه در هوس روی نکو آویزم گه در سفر زلف مشکبو آویزم القصه ز هر چه رنگ و بویی یابم از حسن تو فی الحال در او آویزم
زآهم آتش به خانه افتاده ست وز دل این یک زبانه افتاده ست اشکم ازخانه بس که بیرون ریخت رخنه در آستانه افتاده ست ازدو چشمت که شوخ و فتنه گرند فتنه ها در زمانه افتاده ست قصد تو آزمودن ...
سر زلفت گره بر کار من زد لب لعلت دم از آزار من زد دلم جز راه هشیاری نمی رفت خطت راه دل هشیار من زد به خود پندار صبرم بود کآتش غمت در خرمن پندار من زد به خون دل غمت را کلک مژگان رقم...
باری دگرم کش به جفا داغ به سینه تا مرهم پیشینه شود داغ پسینه هیهات که شایسته غم های تو گردد تا دل نشود پاک ز غل سینه ز کینه پیش آ که به بر گیرمت ار طالب عشقی کین درد سرایت کند از س...
رسید یار طریق جفا رها کرده گره ز ابرو و برقع ز روی وا کرده نموده همچو گل از غنچه پیرهن ز قبا هزار پیرهن صبر را قبا کرده فشانده رشحه خوی از رخ و غبار از زلف شمیم سنبل و گل همره صبا ...
رسید ترک من از تاب می عرق کرده شکسته طرف کله جیب جامه شق کرده صفای سینه اش از چاک پیرهن چون صبح هزار دلشده را اشک چون شفق کرده به اتفاق جهانی گذشته از دل و دین به هر کجا گذری کیف م...
منم چو صبح ز شوق تو جامه شق کرده ز مهر عارض تو اشک چون شفق کرده ز لطف خویش به هر جا گشاده گل ورقی به خط سبز رخت نسخ آن ورق کرده به صحن باغ گذر کانچه داشت غنچه گره گل از برای نثار ت...
رخت که همچو گل از تاب می عرق کرده هزار جامه جان را چو غنچه شق کرده ز لطف تو ورقی خوانده عندلیب به باغ نسیم دفتر گل را ورق ورق کرده حق است بر تو مرا بوسه ای بود هرگز که بینمت ز لب خ...
منم اکنون به سر کوی وفا خاک شده هر چه جز عشق تو ز آلایش آن پاک شده مرهم ریش کسانی و ازین درد مرا سینه مجروح و دل افگار و جگر چاک شده تند مخرام و ببین هر طرفی شیفته ای فتنه بر شیوه ...
یا رب این منشور اقبال از کجا واصل شده کز وصولش کار مشتاقان به کام دل شده یارب این دیباچه آمال نقش کلک کیست کانچه محصول مرادات است ازان حاصل شده پایدار است از مسلسل خطش ایام حیات گو...
تا بسته ای به طره عنبرفشان گره عشاق را فتاده به رگهای جان گره می کرد شانه شرح جمال تو مو به مو ناگه فکند زلف تواش بر زبان گره ساقی ز جام لعل تو یک نکته گفت دوش در حلق شیشه شد می چو...
ای سر زلف تو گره بر گره در دل ما صد گره از هر گره کار فرو بسته ما را بود با سر زلف تو برابر گره قد من و رشته جان از غمت هست یکی حلقه و دیگر گره می نهد از عارض و زلفت صبا بر سمن از ...
ای طره تو خم خم و گیسو گره گره وز جعد پیچ پیچ تو هر مو گره گره خواهی ز پهلوی تو گشاید دلم ز بند بند قبا گشای ز پهلو گره گره آن زلف را به مشک چه نسبت کزین متاع در چین به باد می دهد ...
هر صبح کآفتاب رخت سر زند ز جیب گر من چو صبح چاک زنم جیب جان چه عیب چون گشت ساقی آن لب میگون چه جای طعن گر طیلسان زهد به صهبا دهد صهیب پیران سرم هوای جوانی ز ره فکند آنجا که حکم عشق...
بهر تو به بر و بحر بشتافته ام هامون ببریده کوه بشکافته ام از هر چه رسیده پیش رو تافته ام تا ره به حریم وصل تو یافته ام
تو را ز دوست بگویم حکایت بی پوست همه ازوست و گر نیک بنگری همه اوست جمالش از همه ذرات کون مکشوف است حجاب تو همه پندارهای تو بر توست ازوست جمله بد و نیک لیک هرچه بد است ازان بد است ک...
چو می دم با لب جانان من زد ز غیرت آتش اندر جان من زد به ترک عشق پیمان بسته بودم جمالش رخنه در پیمان من زد به میدان همچو گوی افتاد صد سر به هر چوگان که دی سلطان من زد چو باران ریختم...
باز آی و مرهمی به دل ریش خسته نه چشمی بدین دو دیده در خون نشسته نه پشتم شکست هجر تو گر بار می نهی باری به قدر طاقت پشت شکسته نه چون دل نمی دهد ز غمت گر دگر غمی ست آن هم بیار و بر د...
بر برگ گل رقم ز خط عنبرین منه بر گرد ماه دایره از مشک چین منه چون می کنی خرام مکش زلف زیر پای دام فریب در ره مردان دین منه حیف است بر زمین کف پایت خدای را چشم مرا گذاشته پا بر زمین...