شمارهٔ ۹۰۹
ای تو را چون من به هر ویرانه ای دیوانه ای پیش ماه عارضت شمع فلک پروانه ای محنت یعقوب از درد و غم من شمه ای قصه یوسف به دور خوبیت افسانه ای نقد جان و دل نه بهر خویش می خواهیم ما صرف...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ای تو را چون من به هر ویرانه ای دیوانه ای پیش ماه عارضت شمع فلک پروانه ای محنت یعقوب از درد و غم من شمه ای قصه یوسف به دور خوبیت افسانه ای نقد جان و دل نه بهر خویش می خواهیم ما صرف...
دردمندم عاجزم بیمار و تنها و غریب حال خود مشروح گفتم وقت لطف است ای طبیب هر شفا در حقه غیب است و آن در دست توست حقه بگشا و کرامت کن شفایی عن قریب جوشش دریای فضلت نیک و بد را شامل ا...
تا چند غلام کهنه یا نو باشم در کشمکش کنیز و بانو باشم کنجی خواهم که جاودان با غم تو پا در دامان و سر به زانو باشم
بستان ز شکوفه پر از انوار تجلی ست بشکفته گل از شاخ شجر آتش موسی ست برداشته صد مرده سر از خاک همانا ظاهر شده از باد صبا معجز عیسی ست بینیم ز نرگس که به خود چشم گشاده ست کان چشم که ب...
خط تو خضر را به سیه پوشی آورد لعلت مسیح را به قدح نوشی آورد هستم همه خطا را چه کنم گرنه لطف تو آیین عفو و رسم خطاپوشی آورد ترسم چنین که شیفته دشمنان شدی کز یاد دوستانت فراموشی آورد...
گفتمش با لعل جان بخش از مسیحا کم نیی گفت دم درکش که تو شایسته این دم نیی گفتم از دامت رهایی یابد آخر مرغ دل گفت گویا واقف این جعد خم در خم نیی چند نالم گفتم از دست تو در عالم چو نی...
لذت عشق فرو رفت مرا در رگ و پی عشق می گویم و جان می دهم از لذت وی ذکر توبه مکن ای شیخ که با باده فروش کرده ام عهد که دیگر نکنم توبه ز می همت از پیر مغان خواه که از خود برهی جز بدان...
ز شیخ چله نشین دور باش و چله وی که هست چله وی سردتر ز چله دی سلوک وادی خون خوار فقر چون آید ز لاشه ای که بود پیش اهل دل لاشی نشان چه می دهد از شاه بارگاه قدم نکرده یک قدم از شاهراه...
چند گردم بهر لیلی گرد حی نی ز لیلی پای می بینم نه پی گر بمیرم در غم لیلی خویش یا کرام الحی لا تاسوا علی بر زبانم نام لیلی تا به چند در ضمیرم مهر لیلی تا به کی ای که از لیلی همی گوی...
نشان نبود ز عهد الست و قول بلی که می رسید به گوش دلم ز عشق ندی ازان ندی ست که جانم فدی ست در ره عشق هزار جان گرامی فدیش باد فدی ازان ندی ست که یک نغمه چون برون افتاد صدای آن ز ثریا...
ای صورت زیبای تو مجموعه معنی ویران شده عشق تو معموره تقوی در مکتب عشق تو خرد با همه دانش چون طفل نوآموز نداند الف از بی از فکر جهان فرد شو ای دل که توان شد همسایه خورشید بدین شیوه ...
نسیم صبحدم ای روح بخش روح فزای به کوی دوست گذر مشکبیز و غالیه سای ز گرد ره چو بر آن خاک در زنی نفسی پس از اجازت دربان زمین ببوس و درآی ببند دست به خدمت و گر مجال شود به عرض حال من ...
وای من وای من ز عشق تو وای من جوی الحب من یحن سوای شد شب تار روز منتظران همچو مه یک شبی به بام برآی جان درآمد به محمل تو روان چو برآمد ز دور بانگ درای تا به پایم خلید خار رهت می بر...
ساختم چشم راست بهر تو جای راست شد جا کرم نمای و درآی کهنه شد دور ماه و نوبت توست ز ابروی خود مه نوی بنمای کرده ام از دو دیده پای و ز اشک می روم در رهت پر آبله پای گریه ام در گلو گر...
بگشای ساقیا به لب شط سر سبوی وز خاطرم کدورت بغدادیان بشوی مهرم به لب نه از قدح می که هیچ کس ز ابنای این دیار نیرزد به گفت و گوی از ناکسان وفا و مروت طمع مدار از طبع دیو خاصیت آدمی ...
دلا به طرف چمن جام خوشگوار طلب حریف سرو قد و یار گل عذار طلب طفیل صحبت یار است نقل و باده و جام چو برگ عیش بسازی نخست یار طلب ز موج حادثه کز اوج آسمان بگذشت به کشتی می گلگون ره کنا...
تا چند پی نفس دغاباز روم تا کی ره عقل حیله پرداز روم از ننگ وجود خود به تنگ آمده ام یا رب کرمی تا به عدم باز روم
تا از گل تو سبزه برون آمدن گرفت حسن تو ز انچه بود فزون آمدن گرفت زنجیر بست طره تو گرد آفتاب صد ذوفنون به قید جنون آمدن گرفت زآب زلال خواست دل تشنه قطره ای پیکان تو به سینه درون آمد...
غمت از دل به رخم اشک جگرگون آرد بین که هر دم فلک از پرده چه بیرون آرد من که از خود شده ام گم ز غمت در عجبم که به سر وقت من گمشده پی چون آورد اشک خون ریز شب ای دل چو به غم بس نایی ش...
نشان جام جم و آب خضر می طلبی ز شیشه حلبی جوی و باده عنبی چه شد ز کوی تو گر یک دو روز ماندم دور لدیک روحی و قلبی الیک منقلبی اگر چه پایه قدرت فراز کیوان است بترس ماه من از ناله های ...
زارم از فرقت شیرین دهنی نوش لبی چاره وصل است برانگیز خدایا سببی جان که در موج غم افتاد جدا زان لب لعل عاقبت خواهدش آن موج رساندن به لبی چون نیامد ادب بزم وصال از من مست دمبدم می رس...
ای بر سمن از سنبل تر بسته نقابی در گردن جان هر خم زلف تو طنابی تو تاب نظر ناری و من طاقت دیدار ای کاش ببندی به رخ خویش نقابی ای از پس عمری بر ما آمده تا چند خاموش نشینی نه سوالی نه...
به شهر نیکوان مسکین غریبی که جز خون خوردنش نبود نصیبی عجب بیماریی دارم ز عشقت که عاجز شد ز درمان هر طبیبی چو من عاشق بسی یابی ولیکن نیابم چون تو در عالم حبیبی ز کویت رخ نتابم گرچه ...
عاشق و رندم و خراباتی فارغ از زاهد مناجاتی در شهود کمال حسن ازل کل شی ء اراه مرآتی کل وقت اری محیاه لیس الا اعز اوقاتی کل حال اذوق بلواه لیس الا اجل حالاتی در خرابات عاشقان شب و رو...