شمارهٔ ۹۲۵
همچو مه طالع شدی در دیده منزل ساختی خانه دل را ز مهر دیگران پرداختی برگذشتی فارغ از من نی سلام و نی علیک می ندانم کردیم نادیده یا نشناختی در بر سیمین دل چون سنگ بیرون آمدی سنگ در ه...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
همچو مه طالع شدی در دیده منزل ساختی خانه دل را ز مهر دیگران پرداختی برگذشتی فارغ از من نی سلام و نی علیک می ندانم کردیم نادیده یا نشناختی در بر سیمین دل چون سنگ بیرون آمدی سنگ در ه...
دل ز مهر دیگران برداشتی در دل ما مهر دیگر کاشتی در چه افکندی دلم را زان ذقن از جفا مویی فرو نگذاشتی شمع رخ کردی نهان از آه من آه من باد هوا انگاشتی طعن خودرایی زدی بر عاشقان عاشقان...
ساقی بیا که به ز خودی عشق و بی خودی در ده شراب لعل ز جام زبرجدی می ده به روی شاهد مهوش که این بود سرمایه سعادت و اقبال سرمدی می چیست جذب عشق که بد را و نیک را سازد تهی ز وسوسه نیکی...
مرید توام زان که جان را مرادی الیک استنادی علیک اعتمادی عجب دلفروزی عجب خانه سوزی که صد خان و مان را به آتش نهادی عجب کینه جویی عجب تندخویی که جان دادم از عشق و دادم ندادی به داد ت...
هوای نیکوان عیش است و شادی مراد عشقبازان نامرادی فداک یا غراب البین روحی فان سعاد قد هویت بعادی به وصل دوست لطفش رهنمون گشت ولکن عاقنی کید الاعادی به سوی ما به چشم لطف دیدی به روی ...
ای در هوای مهر تو ذرات کاینات واقف نه از کماهی ذات تو هیچ ذات شد چشم عقل خیره چو در مبداء ازل حسنت نمود جلوه در آیینه صفات هر خشتی از کنشت شود کعبه دگر گر پرتو جمال تو افتد به سومن...
خوش آنکه ز قید خودپرستی برهیم وز تنگ دلی و تنگ دستی برهیم بینیم فضای راحت آباد عدم وز محنت تنگنای هستی برهیم
پا نه به طرف باغ که گل زیر دست توست بالا نما که سرو سرافراز پست توست آن باغ نوبری که رسیده ست میوه اش گرد تو نیزه های جفا خاربست توست تیری به دل خلید که ذوقش به جان رسید این ذوق چی...
دل که در باغ ز هر گل غم یارش گیرد مرغ نالان سبق از ناله زارش گیرد می کند پا به رکاب آن مه و من می میرم که چنین تنگ چرا زین به کنارش گیرد ابروش چون نگرم خط خوشش پیش نظر کم توان دید ...
به یمن سایه چتر فلک سای خداوندی خراسان غیرت چین شد ز ترکان سمرقندی ز باران سرشک آرزومندان بحمدالله که آمد در برومندی نهال آرزومندی همایون موکب جانان رسید ای چرخ زنگاری چرا این اطلس...
در لباس نیلگون تا جلوه کردی ای پری مه دگر ننمود رخ زین پرده نیلوفری با لباس آسمانی هر که دید ای مه تو را شد بر او چون روز روشن کآفتاب دیگری شاخ شمشادی که پیچیده ست نیلوفر بر آن سرو...
ای که از شاخ گل لطیف تری روی خود بین به گل چه می نگری خاک پایت شدن چه سود کند چون تو از سرکشی نمی گذری گر ز اغیار پوشمت چه عجب که مرا چشم روشن دگری یار با ما و ما به گرد جهان آه از...
به روی من از لطف بگشا دری مرا زین درم بر در دیگری سرم را مکن ز آستانت جدا که با آستان تو دارم سری ز مسکینیم نیست جا پیش تو ز من هیچ جا نیست مسکین تری شد افزون ز افسون تو سوز دل دمی...
ای مرغ سحر چند کنی ناله و زاری از درد که می نالی و اندوه که داری گر هست تو را شوق گلی خیز چو بلبل بگذر به تماشاگه گل های بهاری چون فاخته گر شیفته سرو روانی اینجا چه کنی طرف چمن را ...
مرا بر دل است از تو چون کوه باری وز آن کوه چشمم بود چشمه ساری وز آن چشمه سار است هر دم دمیده ز خون جگر گرد من لاله زاری چه باشد که روزی به عزم تماشا فتد سوی این لاله زارت گذاری نرو...
کیم من بیدلی بی اعتباری غریبی بی نصیبی خاکساری چو برق از آه گرم آتش فروزی چو شمع از سوز دل شب زنده داری به دل تخم غم عشق تو کارم ندارم غیر ازین کاری و باری پریشان شد ز عشقت روزگارم...
مرا بس بر سر میدان عشاق این سرافرازی که روزی پیش چوگانت کنم چون گوی سربازی چو سرها بر سر میدانت اندازند مشتاقان همه تن سر شوم چون گوی از شوق سراندازی بود گوی سرم را با خم چوگان تو ...
زهی از خط سبزت تازه رسم فتنه انگیزی ز تیغ غمزه ات نو دمبدم آیین خونریزی وزید از کوی تو بادی مشام جان معطر شد ز زلفت می فشانی گرد یا خود مشک می بیزی بود پیوند جان آمیزش یاران تو این...
الله الله چه شوخ دیده کسی که به فریاد هیچ کس نرسی من تو را خواهم از دو عالم و بس کز دو عالم همین مرا تو بسی از توام جز تو آرزویی نیست انت سولی و انت ملتمسی چون نی از خویشتن تهی شده...
ای آفتاب روی تو عکس فروغ ذات ظاهر ز زلف و خال و خطت کثرت صفات زیر نقاب جعد مسلسل رخ تو کرد شرح بطون ذات و ظهور تعینات چشمت به عشوه لب به شکرخنده می کند تفسیر آیه خلق الموت و الحیات...
هر دم غم آن ماه چگل می گویم بی مهری آن مهر گسل می گویم چون محرم رازی به جهان یافت نشد با کاغذ و خامه درد دل می گویم
جانم ز غمت به لب رسیده ست روزم ز خطت به شب رسیده ست دل خسته مکن به زخم خارم چون نخل تو را رطب رسیده ست راهیست مرا به گنج مطلوب هر رنج که از طلب رسیده ست گویند ادب مده ادیبم کز عشق ...
خوشا بادی که ره سوی تو گیرد چو بر تو بگذرد بوی تو گیرد چو با روی تو گل گردد معارض بنفشه جانب روی توگیرد فتد صد رخنه ام در قبله جان به هر چینی که ابروی تو گیرد دلم سرحلقه عشاق گردد ...
ای که جز قتل محبان هنری نشناسی قم سریعا و خذالسیف فهذا رأسی بس که با وحشت عشق تو دلم خوی گرفت کلما اوحشنی زاد به استیناسی قصه حلقه زلفت که عبیرافشان است مذ تنفست بها قد عطرت انفاسی...