شمارهٔ ۹۴۱
لی حبیب عربی مدنی قرشی که بود درد و غمش مایه شادی و خوشی فهم رازش نکنم او عربی من عجمی لاف مهرش چه زنم او قرشی من حبشی ذره وارم به هواداری او رقص کنان تا شد او شهره آفاق به خورشیدو...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
لی حبیب عربی مدنی قرشی که بود درد و غمش مایه شادی و خوشی فهم رازش نکنم او عربی من عجمی لاف مهرش چه زنم او قرشی من حبشی ذره وارم به هواداری او رقص کنان تا شد او شهره آفاق به خورشیدو...
با هر که غیر ماست چو شیر و شکر خوشی با ما چه موجب است که چون آب و آتشی ما همچو آب در قدمت سر نهاده ایم ای سرو سرفراز سر از ما چه می کشی می گفت شانه با سر زلفت که از چه رو پیوسته در...
گهی در دل گهی در دیده باشی دلم را خون کنی وز دیده پاشی ز لوح خاطرم نقش بتان را تراشیدی خوشا این بت تراشی خریدار تو زان رو شد جهانی که چون یوسف به خوبی گشته فاشی چو چنگ از دست تو زا...
باشد از شوب ریا مشرب رندان صافی عیب ایشان مکن ای خواجه ز بی انصافی لاف کم زن که نه از شیوه مردان خداست ای که از شیوه مردان خدا می لافی تا ز اوصاف من و ما نشود صوفی صاف اهل صفوت نکن...
خسته زخم عشقم ای ساقی لا طبیب لها و لا راق باده غم زدا فکن در جام انه رقیتی و تریاقی دردنوشان چو درد من دیدند حیث اجری الدموع آماقی بس که راندند خون دل ز مژه فاض اقداحهم کاحداقی ای...
صدای آن غژکم کشت و شکل آن غژکی که شور مجلس عشاق شد ز پر نمکی ز پرده بشری می زند نوا لیکن رسد به گوش من آواز سبحه ملکی دمید صبح یقین از فروغ جام ای شیخ ز زهد خشک چرا مانده در حجاب ش...
ای ز خورشید جمالت ماه را شرمندگی با گدایان تو شاهان در مقام بندگی پرده از عارض برافکندی که من ماه توام وه که دارد کوکب طالع بدین فرخندگی شوکت شاهی متاعی نیست در بازار عشق نیستی می ...
ای فسون چشم مستت مایه دیوانگی آشنایان تو را از خویش هم بیگانگی شمع رخسار تو هر جا برفروزد بزم حسن از خدا خواهند خوبان دولت پروانگی شیوه رندان چه داند زاهد خلوت نشین جلوه طاووس کی آ...
نه خرد راست قصوری و نه دین را خللی که دهم دل به غزالی و سرایم غزلی دفتر علم و هنر ز آب قدح می شویم مرشد عشق نفرمود جز اینم عملی دعوی نقص مرا حاجت برهان نبود هرگزم نیست درین مسیله ب...
ای صفات تو نهان در تتق وحدت ذات جلوه گر ذات تو از پرده اسما و صفات ما گرفتار جهت از تو نشان چون یابیم ای سراپرده اجلال تو بیرون ز جهات از ندای تو درافتاد صدایی به حرم خاست صد نعره ...
گر دولت وصل را نشایم چه کنم این راز نهان با که گشایم چه کنم گویند به کوی او بسی می آیی چون با دل خویش بس نیایم چه کنم
زمی تلخ سبویی که به دست آمده است جان شیرین من باده پرست آمده است توبه زهد چو با شیشه می کرده مصاف لله الحمد که بر توبه شکست آمده است سرو بالای تو تا خاسته از مسند ناز صد بلا بر سر ...
لبت دل دزد و من از وی شکر دزد کم افتاده ست ازینسان دزد بر دزد ز چشمم شست چشمت سرمه خواب به عیاری برد کحل از بصر دزد تنت را بنگرم دزدیده زانسان که بر سیم کسان دوزد نظر دزد اگر دزدید...
نه غزالی که سرایم به خیالش غزلی یا زنم از رخ خورشید مثالش مثلی نه کریمی که کنم فکر مدیحش چو فتد ز آفت دهر در ارکان معیشت خللی نه فصیحی که به برهان سخن های لطیف باشدش قوت بحثی و مجا...
می زد صفیر شوق خزان دیده بلبلی می رفت در حقیقت حالش تاملی گفتا ز سر ناله من آگهی نیافت جز بلبلی که داد ز کف دامن گلی با لطف قد و نکهت زلفت نیافتیم بر طرف جوی سروی و در باغ سنبلی گش...
زهی دور زلفت به هر چین دلی ز هر عقده ای عقل را مشکلی حدیث لبت نقل هر مجلسی فروغ رخت شمع هر محفلی وصال تو مقصود هر طالبی قبول تو اقبال هر مقبلی حریم درت دارد آن منزلت که باشد حرم در...
به هر زمین که نشانی ز خیمه لیلی نماید از مژه مجنون روان کند سیلی سکون و صبر چه امکان چو بست قاید عشق زمام خاطر مجنون به محمل لیلی پی دعای فراغت ز عشق مجنون را به کعبه برد پدر با صد...
سر تا به قدم غرقه دریای زلالی از تشنه لبی بر سر هر چشمه چه نالی پیش لب تو صد قدح باده لبالب بر ساغر خالی لب خود بهر چه مالی از عالم صورت که همه نقش خیال است ره سوی حقیقت نبری در چه...
ای مظهر حسن لایزالی مرآت جمال ذوالجلالی انوار تجلی قدم را رخسار تو احسن المجالی در شان کمال توست نازل آیات مکارم و معالی رویت طرف من النهار است زلفت زلف من اللیالی میخانه که ساحت ج...
ز مشک تر خطی داری و خالی ندیده از تو مشکین تر غزالی رخت خورشید وز هر جانبش خط کشیده از سواد شب هلالی خیال آن میان می بندم آری بود با خویش هر کس را خیالی ازان گل در نقاب غنچه مانده ...
ای باغ حسن را جمال تو خرمی چشم بد از تو دور که محبوب عالمی حوری بگوی بهر خدا یا فرشته ای کین لطف و نازکی نبود حد آدمی زخم تو را چه حاجت مرهم بود که آن شاید جراحت دل ما را به مرهمی ...
دارند جان و دل به تو هر یک تظلمی ای پادشاه حسن خدا را ترحمی عشاق را ز ناز و تنعم فراغت است نازی بکن که نیست ازین به تنعمی آهسته ران سمند خدا را که در رهت صد سرفتاده بیش بود زیر هر ...
ارید بسط غرامی الیک بعد سلامی و لیس کل کلامی یفی ببعض غرامی به شرح شوق تو طی شد تمام نامه عمرم هنوز نامه شوقت نمی رسد به تمامی من ازدیارک قد عاقنی تفرق بالی اتت صحیفة شوقی یقوم فیه...
صلای باده زد پیر خرابات بیا ساقی که فی التاخیر آفات من و مستی و ذوق می پرستی چه کار آید مرا کشف و کرامات می و نقل است ورد من شب و روز بنامیزد زهی اوراد و اوقات سلوک راه عشق از خود ...