بخش ۱۸ - اشارت به معجزات انبیا علیهم السلام
خرق عادات از نبی و ولی هست بر فضلشان دلیل جلی اگر اظهار آن میان امم هست با دعوی نبوت ضم باشد آن معجزه به عرف انام ور نه آمد کرامت آن را نام از ولی خارقی که مسموع است معجز آن نبی مت...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
خرق عادات از نبی و ولی هست بر فضلشان دلیل جلی اگر اظهار آن میان امم هست با دعوی نبوت ضم باشد آن معجزه به عرف انام ور نه آمد کرامت آن را نام از ولی خارقی که مسموع است معجز آن نبی مت...
رفت پیش آن معبر ساده ای از ره عقل و خرد افتاده ای گفت دیدم صبحدم خود را به خواب در دهی سرگشته ویران و خراب هر کجا از دور دیدم خانه ای بود بی دیوار و در ویرانه ای چون نهادم در یکی و...
گفت اگر اینست رسم مهتری منصب ما نیست جز لولیگری یکی روستایی پسر کش پدر به ده بودی از مه دهی بهره ور دماغی پر از نخوت و جاه داشت دلی خالی از حشمت شاه داشت پدر روزی از ده کمتر تنگ کر...
خاقانی حقایقی شروانی - رحمه الله تعالی وی را به سبب کمالی که در صناعت شعر داشته حسان العجم لقب کرده اند از همه شعرا در اسلوب سخن ممتاز است و در آن شیوه غریب بی انباز در مواعظ و حکم...
دل شه چون هوا پرست بود ملک دین را ز وی شکست بود دلش از شاهدان ساده عذار در تمنای بوس و ذوق کنار پاکی از خصم بر کنار نهد بوسه بر تیغ آبدار دهد قبله شاه شاهد ظفر است کز همه شاهدان جم...
گلبن جان را که به گل کاشتند آرزوی غنچه دل داشتند چون ز گل آن گلبن تر سر کشید غنچه نو رسته دل بردمید درج در آن غنچه چو اوراق گل هر چه در آفاق چه جزء و چه کل حسن بیان آیت تفضیل او کو...
چون قیس دریده جیب و دامان از پند پدر نشد به سامان اعیان قبیله پیش آن پیر گفتند به حسن راء/ی و تدبیر کای عامری فلک عماری معموری ملک کامگاری فرزند تو نور دیده ماست آرام دل رمیده ماست...
شمس تبریز دید کاوحد دین کرده نظاره بتان آیین در دمشق از هوای غمزه زنان گرد هنگامه هاست طوف کنان سر بدو برده آشکار و نهفت گفت ای شیخ در چه کاری گفت چشمه آفتاب می بینم لیک در طشت آب ...
ای سخن را چو گهر سنجیده خلعت نظم در او پوشیده کرده تمییز صحیحش ز سقیم به ترازو زنی طبع سلیم می کند وزن سخن نظم پرست نه ترازوش پدیدار نه دست طبع را دست و ترازو تو دهی بر سخن قوت باز...
سحر چون زاغ شب پرواز برداشت خروس صبحگاه آواز برداشت عنادل لحن دلکش بر کشیدند لحاف غنچه ازگل درکشیدند سمن از آب شبنم روی خود شست بنفشه جعد عنبر بوی خود شست زلیخا همچنان در خواب نوشی...
ابوعلی دقاق - قدس سره - گوید در آخر عمر چندان درد بر وی پدید آمده بود که آخر هر روز به بام برآمدی و روی بر آفتاب کردی و گفتی ای سرگردان مملکت امروز چون بودی و چون گذرانیدی هیچ جای ...
اسکندر را گفتند به چه سبب یافتی آنچه یافتی از دولت سلطنت و وسعت مملکت با صغر سن و حداثت عهد گفت به استمالت دشمنان تا از غایله دشمنی زمام تافتند و از تعاهد دوستان تا در قاعده دوستی ...
معاویه و عقیل بن ابی طالب با هم نشسته بودند معاویه گفت ای اهل شام هیچ شنیده اید قول الله تعالی را آنجا که می گوید تبت یدا ابی لهب و تب گفتند آری گفت ابولهب عم عقیل است عقیل گفت ای ...
اشتری و درازگوشی همراه می رفتند به کنار جوی بزرگی رسیدند اول اشتر در آمد چون به میان جوی رسید آب تا شکم وی برآمد درازگوش را آواز داد که درآی که آب تا شکم بیش نیست درازگوش گفت راست ...
شهریاری بود در یونان زمین چون سکندر صاحب تاج و نگین بود در عهدش یکی حکمت شناس کاخ حکمت را قوی کرده اساس اهل حکمت یک به یک شاگرد او حلقه بسته جمله گرداگرد او شاه چون دانست قدرش را ش...
کمان عشق هر جا افکند تیر سپر داری نباشد کار تدبیر چو سازد در درون آن تیر خانه ز بیرون باشد آن را صد نشانه خوش است از بخردان این نکته گفتن که مشک و عشق را نتوان نهفتن اگر بر مشک گرد...
وان دگر گرچه بود عشق مجاز رهزن عقل و دین او ز آغاز عاقبت حرف عاریت بسترد ره به سر منزل حقیقت برد میوه ای زان درخت چید و گذشت جرعه ای زان قدح چشید و گذشت سخن خوب و نکته سره گفت عارف...
هست حق را کتاب ها بسیار گشته نازل بر انبیای کبار صد و چار است در خبر مذکور لیکن آن را در آن مدان محصور هر کتابی که کرده حق انزال باش مؤمن به آن علی الاجمال همچو تورات آن کتاب کریم ...
شب که رهبان دیر شماسی تازه کردی لباس عباسی شاه غزنین سیاه پوشیدی گرد شهر و سپاه گردیدی تا سحر در لباس بیگانه برگذشتی به هر در خانه هر کجا یافتی سخنگویی که در او بودی از خرد بویی دل...
دبیر خردمند دانش پژوه نویسنده قصه هر گروه نوشت از سکندر شه نامدار که چون سلطنت یافت بر وی قرار چو نور خرد بودش اندر سرشت خردنامه های حکیمان نوشت ز هر حرف حکمت که شد بهره یاب نوشتش ...
حرفها را به وقت نطق و بیان شفه آمد منصه اعلان گر تأمل کنی درین کلمه بنگری حال حرفهاش همه بی گمان دانمت به آن گروی که یکی نیست زان میان شفوی مخرج حرفهاش جز شفه است نسبت آن سوی شفه س...
دوش که چون نور یقین در گمان روز شد اندر تتق شب نهان پرده شب روی زمین را نهفت ظلمت شک نور یقین را نهفت برق هدایت ز سحاب کرم شعله برافراخت علم بر علم چشم گشادند به هم روشنان ظلمتیان ...
ای درین کارگه هوش ربای روز و شب چشم نه و گوش گشای نه به چشم تو ز دیدن اثری نه به گوشت ز شنیدن خبری نرگس این چمنی کز لب جوی خوش نهاده ست نظر سوی به سوی نه ز رخسار گلش دیداری نه به س...
کی پرده عاشقی شود ساز بی زخمه عیبجوی غماز نادیده خراش رشته چنگ از چنگ کجا برآید آهنگ از قصه قیس و دختر عم در مجلس دوستان محرم چون یافت وقوف هرزه گویی بر قیس شکسته عیبجویی فی الحال ...