شمارهٔ ۹۶
جانا ز تو تا به چند اندوه کشم وین بار غم گران تر از کوه کشم دلدار اگر تویی و دلداده منم اندوه کشم از تو و انبوه کشم

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
جانا ز تو تا به چند اندوه کشم وین بار غم گران تر از کوه کشم دلدار اگر تویی و دلداده منم اندوه کشم از تو و انبوه کشم
چندم از خویش جدا خواهی داشت برمن این داغ روا خواهی داشت همچو مورم به سر راه وفا در لگد کوب جفا خواهی داشت می کنی پی سپرم جان به فدات اگر این رسم بپا خواهی داشت دل من کاخ طرب خواهد ...
رقیب کیست که بوسه به خاک پات دهد درین معامله یارب خدا جزات دهد ز کامبخشی لطفت امید می دارم که کام جان من از لعل جانفزات دهد گهی که جلوه کنی ترسد از خراش مژه وگرنه عاشق بیدل به دیده...
سینه روزن روزن است از ناوک صیدافکنی خانه دل را فروغ دیگر از هر روزنی دارم از اشک شفق گون دور ازان خورشید روی همچو گردون هر نماز شام پر خون دامنی نیست آن اندام نازک را مناسب هر لباس...
آخر ای سرو خرامان ز کدامین چمنی که ز سر تا قدم آشوب دل و جان منی لب ببستم ز سخن لیک به خلوتگه جان گاه دل با تو و گاهی تو به دل در سخنی بنما آن تن نازک ز قبا تا به چمن غنچه دیگر نکن...
ای مرا از عشق تو در کار خود حیرانیی در بیابان تمنای تو سرگردانیی قصه دشوار هجر از مردن آسان شد مرا باشد آری بعد هر دشواریی آسانیی ماند بر خوان غم از من استخوانی چند و بس گر دهی فرم...
خوش آنکه وارهاند ما را ز ما زمانی روشن ضمیر پیری یا خوبرو جوانی این در جمال صورت آرایش دیاری وان از کمال معنی آسایش جهانی جز در حضور اینان از خود امان نیابیم یارب ببخش ما را یکدم ز...
وقت گل می و مطرب دولتیست تا دانی دولتی چنین دریاب ای به دولت ارزانی کیش کافران دارد نرگس تو کز مژگان کرده صد مسلمان را رخنه در مسلمانی در جفا کمر بستی عهد مهر بشکستی نیک نیک بدعهدی...
تو شمع مجلس انسی و شاه عالم جانی بناز بر همه خوبان که نازنین جهانی عجب صبیح و ملیحی عجب جلیل و جمیلی ولی چه سود که قدر جمال خویش ندانی به چهره صورت چینی به غمزه آفت دینی به عشوه شو...
هر چند ز چشم ما نهانی غم نیست چو در میان جانی بی روی تو زیستن نخواهم کان مرگ بود نه زندگانی خواهم به ره تو خاک گردم چون جلوه کنان سمند رانی کو تیغ که پیش رویت امروز داریم هوای جان ...
ای فتنه چشم تو جهانی می کن نظری به ناتوانی پیوسته به قصد ما ز ابرو تا گوش کشیده ای کمانی هر کس برت آورد متاعی ماییم و همین حقیر جانی هستم سگکی بر آستانت خرسند ز تو به استخوانی سررش...
به کوی می فروشان خرده بینی بر آن آزاده می کرد آفرینی که از چل ساله طاعت دست خود شست به پای خم برآورد اربعینی نگینی داشت جم کز یمن آن بود به ملک انس و جن مسندنشینی بیا ساقی که هر قط...
نی کیست همدمی شده از خویشتن تهی چون سالکان ز سیر مقاماتش آگهی آزرده ای که ناله جانسوز می کند هر جا ز پای تا سرش انگشت می نهی سوراخ ها به سینه نی بهر آن کنند تا دمبدم ز ناله دل خود ...
ای درت کعبه ارباب نجات قبلتی وجهک فی کل صلات بر سر کوی تو ناکرده وقوف حاجیان را چه وقوف از عرفات رفته آوازه قند تو به مصر کوزه خود زده بر سنگ نبات غم عشاق تو آخر نشود انزل الله علی...
این کاسه که من بی تو به لب می آرم نی از پی شادی و طرب می آرم چشم سیه تو روز من کرد سیاه روز سیه خویش به شب می آرم
به بزم زنده دلان ذکر دی و فردا نیست صفای وقت جز از باده مصفا نیست عجب به عشق تو مستغرقم نمی دانم که غیر تو به جهان هست دیگری یا نیست جهان چو فرع و تو اصلی و گر به چشم یقین نظر کنم ...
آمد نسیم و رایحه مشکبار داد مرغان باغ را خبر نوبهار داد در روضه امید نهالی که رسته بود بالا کشید و میوه مقصود بار داد کوته کنم حدیث گرانمایه قاصدی از ره رسید و مژده اقبال یار داد ص...
به فکرت خواستم کز سر وحدت یابم آگاهی خطاب آمد که از پیر مغان خواه آنچه می خواهی کشم رخت ارادت بر در پیر مغان روزی اگر دولت کند دمسازی و توفیق همراهی نگویم با علو همتش زین اطلس والا...
ز چشمت چشم آن دارم که گاهی کند سوی گرفتاران نگاهی فروغ روی تو از یاد من برد که وقتی آفتابی بود و ماهی فرو ماند از قدت در بوستان سرو به طوبی کی رسد شاخ گیاهی به جز روی تو گر دیده ست...
هر نازنین که بینم جولان کنان به راهی آهی ز دل برآرم بر یاد کج کلاهی چون آن دو هفته مه را همچون مه دو هفته هر هفته دید نتوان قانع شدم به ماهی تسکین چگونه یابد شوقم که در گذرها از دو...
ای که در پرده به بازار جهان می آیی ما تو بودیم ازین پیش و تو اکنون مایی سایه توست جهان بر عدم افتاده و ما چشم آن سایه و در چشم تویی بینایی از کرم ساخته ای چشم جهان بین ما را تا به ...
هر لحظه جمال خود نوع دگر آرایی شور دگر انگیزی شوق دگر افزایی عقل از تو چه دریابد تا وصف تو اندیشد در عقل نمی گنجی در وصف نمی آیی پنهانی تو پیدا پیدایی تو پنهان هم از همه پنهانی هم ...
عجب مطبوع و موزونی عجب زیبا و رعنایی عجب شوخ دل آشوبی عجب ماه دل آرایی به غمزه آفت جانی به قامت سرو بستانی به رخ شمع شبستانی به لب لعل شکرخایی دلی دارم ز غم پر خون غمی دارم ز حد بی...
دل برد ز من فتنه گری عشوه نمایی زرین کمری کج کلهی تنگ قبایی در حسن و ملاحت چه پریچهره نگاری در سرکشی و ناز چه شوخی چه بلایی من کی به وصالش رسم این بس که به راهش روزی که شوم خاک ببو...