شمارهٔ ۹۷۷
ای ز خاک قدمت چشم مرا بینایی چشم بد دور ز روی تو که بس زیبایی ای خوش آن دیده که اول به رخت می افتد بامدادان که به صد جلوه برون می آیی لطف و انعام تو عام است ندانم که چرا هیچ گه بر ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ای ز خاک قدمت چشم مرا بینایی چشم بد دور ز روی تو که بس زیبایی ای خوش آن دیده که اول به رخت می افتد بامدادان که به صد جلوه برون می آیی لطف و انعام تو عام است ندانم که چرا هیچ گه بر ...
شنیده ام که ز من یاد کرده ای جایی نداشتم من بیدل جز این تمنایی کجا کند چو تویی یاد چون منی هیهات همی پزم پی تسکین خویش سودایی هزار بوسه زنم ز آرزوی پابوست چو در ره تو نشان یابم از ...
گر بدانی که چها می کشم از درد جدایی به خدا با همه بیرحمی خود رحم نمایی درد پرورد توام من که و اندیشه درمان کاش صد درد دگر بر سر هر درد فزایی دل بی حاصل ما را برت ای شوخ چه قیمت که ...
بر درت جا کنند اهل نجات رفع الله قدرهم درجات گر تو خواهی زکات خوبی داد ما فقیریم و مستحق زکات هر که دارد وقوف ازین سر کوی لا یرید الوقوف بالعرفات تا تو شویی ز می لب چو شکر آب شد قن...
بنگر به جهان سر الهی پنهان چون آب حیات در سیاهی پنهان پیدا آمد ز بحر ماهی انبوه شد بحر در انبوهی ماهی پنهان
در دلم زآتش تو داغ بس است خانه تنگ است یک چراغ بس است گر نیامد دلم به کف به سراغ اینکه آمد به تو سراغ بس است مشک گو روبه باد و عود بسوز بوی تومانده در دماغ بس است باغبان را چه کار ...
در دیار مصر اگر یوسف رخی پیدا شود در خراسانم دل از سودای او شیدا شود ور رسد اینجا خبر کافروخت شمعی رخ به شام جان من پروانه سان از شوق ناپروا شود کیست جز من آن کز اول پای در غوغا نه...
از سبزه بر گل خط می فزایی دل می فریبی جان می ربایی هر دم چه آیی از دیده در دل خود را به مردم تا کی نمایی شد عمرم آخر در جست و جویت ای عمر رفته آخر کجایی دور از تو جانم از تن جدا شد...
سینه ام را چاک کن وآنجا درآی خلوت خاص است در بگشا درآی دل وثاق توست جانا دیده نیز گر دلت آنجا گرفت اینجا درآی خانه رنگین تماشا را خوش است یکدم اندر چشم هم خون پالا درآی گو بمیر از ...
هر سر مو بر دل من گر زبانی داشتی از غم عشق تو فریاد و فغانی داشتی بستر راحت نخواهم ای خوش آن شبها که من بر درت بالین ز خاک آستانی داشتی داشتی معذور ناصح بی خودیهای مرا گر چو من دل ...
گفتی بگوی عاشق و بیمار کیستی من عاشق توام تو بگو یار کیستی بستی میان به فتنه کشیدی ز غمزه تیغ جانم فدات در پی آزار کیستی دارم دلی ز هجر تو هر دم فگارتر تا خود تو مرهم دل افگار کیست...
در دل چاکم درون از چشم روشن آمدی خانه در باز و تو همچون مه ز روزن آمدی عارض از آب لطافت تازه می بینم تو را گویی ای گلبرگ تر حالی ز گلشن آمدی ز استخوان ما مباد آسیب پیکان تو را ای ک...
کاش من بیدل از سگان تو بودی تا ز مقیمان آستان تو بودی آن همه دشنام ها که داد رقیبم آه چه بودی گر از زبان تو بودی زاهد اگر قبله جمال تو دیدی ورد زبانش دعای جان تو بودی غنچه اقبال ما...
من آواره را گر دل به جای خویشتن بودی کجا زین گونه رسوا گشته هر انجمن بودی نهادی بر گلوی صید تیغ و من به صد حسرت همی مردم چه بودی گر به جای صید من بودی مرا شد کوه غم جان وز غمت جان ...
شنیده ام که به گلچهره ای نظر داری ز شوق لاله رخی داغ بر جگر داری مکن مکن که ز خیل پریوشان هر سو هزار عاشق دیوانه بیشتر داری چو روی خویش در آیینه می توانی دید چرا نظر به جمال کسی دگ...
اگر چه در لب جانبخش انگبین داری ز ناوک مژه صد نیش در کمین داری به خاک پات که نتوان در آب حیوان یافت لطافتی که تو در لعل آتشین داری به هشت گلشن جنت نمی دهم یک شاخ ازان بنفشه که بر ط...
ز شهر تن نکنی دل به ملک جان نرسی بر این جهان ننهی پا بر آن جهان نرسی حضیض نفس زمین و آسمان ست ذروه عشق تو پای بست زمینی به آسمان نرسی دو روزه حبس قفس سهل باشد ای بلبل ازان بترس که ...
صد خارم از فراق تو در پای دل شکست وز گلشن وصال تو نامد گلی به دست پرواز گاه مرغ دلم شاخ سدره بود از شوق دانه تو درین دامگه نشست هر کس که هست جرعه کش جام لعل توست گر شیخ پارساست و گ...
یا رب ز دو کون بی نیازم گردان وز افسر فقر سرفرازم گردان در راه طلب محرم رازم گردان زان ره که نه سوی توست بازم گردان
نه دل بی تو ز جانی دور مانده ست که از جان جهانی دور مانده ست به کشتن لایق است آن کس که زنده ز چون تو دلستانی دور مانده ست جدا افتاده از بالین راحت سرم کز آستانی دور مانده ست ز فرها...
تیر مژگان کان دو چشم خوابناک انداختند در دل عشاق محنت دیده چاک انداختند نقد دل نامد به کف گرچه پی آن گمشده آن رخ و زلف غبارآلوده خاک انداختند بویی از میخانه زد بر ساکنان صومعه جویه...
ای غمت آرزوی جان کسی درد تو مایه درمان کسی گر تو فرمان نبری درمان چیست نشود بخت به فرمان کسی وه چه شمعی تو که روشن نکنی هیچ گه کلبه احزان کسی از تو داریم فغان ها که چرا نکنی گوش به...
ای سرشک من ز لعلت با می گلگون یکی شد می گلگون مرا دور از لبت با خون یکی می دهد خطت فسون بهر فریب عقل و هوش هست با خط لعل میگونت درین افسون یکی جای کن در چشم و دل کز لعل و در آراستم...
ای دو چشمت در ستیز و کین یکی دل یکی تاراج کرده دین یکی زلف و خالت را نمودم جان و دل آن یکی بربود از من این یکی سوی هر غمخواره داری صد نظر مردم از غم جانب من بین یکی خواب خوش باشد ش...