بخش ۲۲
رویم - قدس سره - گفته است جوانمردی آن است که برادران خود را معذور داری و بر زلتی که از ایشان واقع شود با ایشان چنان معامله نکنی که از ایشان عذر باید خواست جوانمردی دو چیز است ای جو...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
رویم - قدس سره - گفته است جوانمردی آن است که برادران خود را معذور داری و بر زلتی که از ایشان واقع شود با ایشان چنان معامله نکنی که از ایشان عذر باید خواست جوانمردی دو چیز است ای جو...
خلیفه با اعرابیی از مایده طعام می خورد در آن اثنا نظرش بر لقمه وی افتاد مویی به چشم وی درآمد گفت ای اعرابی موی را از لقمه خود دور کن اعرابی گفت بر مایده کسی که چندان در لقمه خورنده...
شکالی خروسی را در خواب سحر بگرفت فریاد برداشت که من مونس بیدارانم و مؤذن شب زنده داران از کشتن من بپرهیز و خون مرا به تیغ تعدی مریز چرا بی موجبی خونم بریزی که خواهی بی گنه با من ست...
به دارالملک گیتی شهریاران به تخت شهریاری تاجداران به دل داغ تمنای تو دارند به سینه تخم سودای تو کارند به سوی ما به امید قبولی رسیده ست اینک از هر یک رسولی بگویم داستان هر رسولت ببی...
هر که شد ز اهل قبله بر تو پدید که به آورده نبی گروید گرچه صد بدعت و خطا و خلل بینی او را ز روی علم و عمل مکن او را به سرزنش تکفیر مشمارش ز اهل نار و سعیر ور ببینی کسی ز اهل صلاح که...
آن مسافر بهر دولت یابیی ماند شب در خانه اعرابیی جمله فرزندانش از خرد و بزرگ یافت همنام ددان چون شیر و گرگ هر که بود از خادمانش یکسره گوسفندش نام بودی یا بره گفت با او کای سپهدار عر...
شنیدم که شاهی به هندوستان برافروخت بزم از رخ دوستان چو طوطی به هر نکته گویا شدند به نادر خبرها شکرخا شدند یکی گفت کاندر دیار عرب یکی جانور دیده ام بس عجب شتر پیکری رسته زو بال و پر...
می زند شیخ ما ز شور و شغب صیحه صبحگاه و هی هی شب حزب اوراد صبح می خواند خویش را حزب حق همی داند سر پر از کبر و دل پر از اعجاب روی در خلق و پشت بر محراب صف زده گردش از خران گله ای د...
در رهی می گذشت پیغمبر با گروهی ز دوستان همبر دید قومی گرفته تیشه به دست گرد سنگی بزرگ کرده نشست گفت کین دست و پا خراشیدن چیست وین سنگ را تراشیدن قوم گفتند ما جوانانیم زورمندان و په...
پس پسر گفت ایهاالعارف از مقامات عاشقی واقف چون به من میل باطن تو نماند پیش من ظاهر تو را چه نشاند چون ز من دور می توانی زیست نزد من هر دم آمدن پی چیست گفت عارف که ای جوان سلیم نیست...
ای درین بتکده طبع فریب برده غوغای بتان از تو شکیب طبع را بند خرد بر پا نه پای اندیشه درین غوغا نه بنگر این انجم و مهر و مه را بت ره گشته خلیل الله را یافتندی به دلش راه قبول گرنه ب...
شاهد خلوتگه غیبت از نخست بود پی جلوه کمر کرده چست آیینه غیب نما پیش داشت جلوه نمایی همه با خویش داشت ناظر و منظور همو بود و بس غیر وی این عرصه نپیمود کس جمله یکی بود و دویی هیچ نه ...
خوش نغمه مغنی حجازی این نغمه زند به پرده سازی کز کعبه چو بازگشت مجنون با شوقی از آنچه بود افزون محمل به دیار لیلی افکند سررشته وصل یافت پیوند آمد شد پیش ساخت پیشه جویان وصال او همی...
کمال اسماعیل اصفهانی - رحمه الله تعالی وی را خلاق المعانی لقب کرده اند از بس معانی دقیق که در اشعار خود درج کرده است و هیچ کس از شعرای متقدم و متأخر را آن دست نداده است که وی را دا...
بشر حافی را - رحمة الله علیه - مریدی با وی گفت چون نان به دست آورم نمی دانم که به کدام نان خورش خورم فرمود که نعمت عافیت را فرا یاد آر و آن را نان خورش خویش انگار چو نان خشک نهد پی...
جمعی نشسته بودند و سخن کمال و نقصان رجال در پیوسته یکی از آن میان گفت هر که دو چشم بینا ندارد نیم مرد است و هر که در خانه عروسی زیبا ندارد نیم مرد است و هر که وقوف بر سباحت دریا ند...
هر که را زیر خاک شد منزل دو فرشته به صورتی هایل پیشش آیند ز ایزد متعال امتحان را ازو کنند سؤال که خدای تو و نبی تو کیست زان همه دین که بود دین تو چیست گر بگوید جوابشان به صواب برهد...
مرده لوزینه پز چو از کینه سازد از سیر حشو لوزینه شکل لوزینه می زند فریاد هستم از سیر و بوی او آزاد لیک حشوش به طعم گوید و بوی حشو لوزینه بین و حشو مگوی چون معارف به آخر انجامد شیخ ...
داشت آن شاه به بالین دو حکیم هر دو دانا و خردمند و کریم لبشان با دم عیسی همدم کفشان راحت هر رنج و الم دست هر یک چو به نبض آوردی دستگیری ضعیفان کردی شاه بیمار ز تغییر مزاج وان دو در...
هوشمندی بدید مجنون را آن ز فرمان عقل بیرون را گه به ویرانه ای همی گردید گریه می کرد و زار می نالید گاه چون سایه با زمین هموار اوفتادی به پای هر دیوار گه فکندی چو آفتاب سپهر خویشتن ...
بود شاهی به فضل و دانش و رای راحت جان بندگان خدای همه اخلاق او پسندیده از ره عقل و دین نلغزیده لیک خشمش ز حد برون بودی زیر فرمان آن زبون بودی از دلش چون غضب زبانه زدی شعله در خرمن ...
روزبهان فارس میدان عشق فارسیان را شه ایوان عشق پیش در پرده سرایی رسید از پس آن پرده صدایی شنید کز سر مهر و شفقت مادری گفت به خورشید لقا دختری کای به جمال از همه خوبان فزون پای منه ...
مجنون چو به حکم آن دل افروز محروم شد از زیارت روز تا روز غمش به شب رسدی صد ره جانش به لب رسیدی شبها به لباس شبروانه گشتی به ره طلب روانه منزل به دیار یار کردی وانجا همه شب قرار کرد...
زهی گنج حکمت که سقراط بود مبرا ز تفریط و افراط بود شد از جودت فکر ظلمت زدای همه نور حکمت ز سر تا به پای سرانجام خلعت پرستان شناخت ز بی خلعتی خلعت خویش ساخت ز خمخانه چرخ پر اشتلم به...