بخش ۲۵ - شیخ سعدی شیرازی
شیخ سعدی شیرازی - رحمه الله تعالی نام وی مصلح الدین است و همانا که سعدی نسبت به نام ممدوح است وی قدوه متغزلان است هیچ کس پیش از وی بیش از وی طریق غزل نورزیده و سخنان وی همه طوایف ر...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
شیخ سعدی شیرازی - رحمه الله تعالی نام وی مصلح الدین است و همانا که سعدی نسبت به نام ممدوح است وی قدوه متغزلان است هیچ کس پیش از وی بیش از وی طریق غزل نورزیده و سخنان وی همه طوایف ر...
بعد ازان مرغ ظهورش پر و بال زد ز ارواح به اقلیم مثال وز مثالش به حس افتاد گذر یافت مس حس ازو رونق زر نه فلک بر ورق حس بنگاشت هر فلک دوره دایم برداشت زیر آن ز آب و گل و آتش و باد چا...
از شه یونان حکیم تیزهوش کرد چون افسانه فرزند گوش گفت شاها هر که او شهوت نراند در غم محرومی از فرزند ماند چشم عقل و علم کور از شهوت است دیو پیش دیده حور از شهوت است هر کجا غوغای شهو...
پیش سوداییان تخت و جلال نیست جز تاج جود رأس المال گر نه سرمایه تاج جود کنند کی ز سودای خویش سود کنند معنی جود چیست بخشیدن عادت برق چیست رخشیدن برق رخشان کند جهان روشن جود و احسان ج...
سمنون المحب - قدس سره - گفته است بنده را محبت خداوند صافی شود تا زشتی بر همه عالم نیفکند گر کند جای به دل عشق جمال ازلت چشم امید به حوران بهشتی ننهی کی مسلم شودت عشق جمال ازلی تا ب...
ترکی را گفتند کدام دوستتر داری غارت امروز یا بهشت فردا گفت آنکه امروز دست به غارت بگشایم و هرچه بیابم بربایم و فردا با فرعون در آتش درآیم آن شنیدستی که ترکی وصف جنت چون شنید گفت با...
وضع میزان کنند از پی آن تا بسنجند طاعت و عصیان آن کش افزود کفه حسنات شاد زی گو که شد ز اهل نجات وان که افزود پله عصیان خون گری گوی که ماند در خسران
حافظ شیرازی - رحمه الله تعالی اکثر اشعار وی لطیف و مطبوع است و بعضی قریب به سرحد اعجاز غزلیات وی نسبت به غزلیات دیگران در سلاست و روانی حکم قصاید ظهیر دارد نسبت به قصاید دیگران و س...
داشت غوکی به لب بحر وطن دایم از بحر همی راند سخن روز و شب قصه دریا گفتی گوهر مدحت دریا سفتی گفتی از بحر پدید آمده ایم زو درین گفت و شنید آمده ایم دل ازو گوهر دانایی یافت تن ازو دست...
چون سوی اینان لییمی پی برد لقمه ای چند از طعام وی خورد چون بخواند سفله دیگر مرا سویش آن لذت شود رهبر مرا محو گردد نامم از سلک کرام در شمار سفلگان مانم تمام سفله ای مهمانیی آغاز کرد...
به یونان حکیمی فلاطون محل که در علم حکمت نبودش بدل ز گیتی یکی سفله فرزند داشت که با مردم سفله پیوند داشت نمی زد به راه پدر نیم گام بدر بود از آیین حکمت تمام ز حرف ادب دور انگشت او ...
قطره ای از تموج دریا در زمستان فتاد بر صحرا خویش را منجمد ز شدت برد هستی مستقل توهم کرد لیکن از هر کسی و هر جایی می شنید اینکه هست دریای کرد از موج و شبنم و باران بر وجودش اقامت بر...
زد حکیمی به حکم جود قدم ریخت در جیب زن هزار درم چند روزی کزان گذشت حکیم خواست از زن حساب صره سیم گفت هر جا که سایلی زد بانگ رفت در کار سایلان یک دانگ دانگ دیگر به میهمانان رفت به ر...
وان دگر شیخ پیش خلق جهان کرده خود را علم به ذکر نهان چشم پوشیده لب فرو بسته نفس از حرف و صوت بگسسته پا به دامن کشیده سر در جیب یعنی افتاده ام به مکمن غیب پشت و پایی بر این جهان زده...
زلیخا کرد ازان چشمه نگاهی برآورد از دل غمدیده آهی که واویلا عجب کاریم افتاد به سر نابهره دیواریم افتاد نه آنست اینکه من در خواب دیدم به جست و جویش این محنت کشیدم نه آنست این که عقل...
ای که در دولت دین کم زنی چند دم از نسبت آدم زنی آدمی آنست که دینی در اوست محو گمان کرده یقینی در اوست گر بود این پیکر گل آدمی زو در و دیوار ندارد کمی بلکه فزون باشد ازو در نمود مهر...
مشاطه این عروس طناز مشاطگی اینچنین کند ساز کان پی سپر سپاه اندوه در سیل بلا ستاده چون کوه سرگشته چو گردباد در دشت با باد به سان گرد می گشت چون ماند برون ز کوی لیلی جانی پر از آرزوی...
ابوبکر وراق - قدس سره - گفته است اگر طمع را پرسند که پدرت کیست گوید شک در مقدرات کردگاری و اگر گویند پیشه تو چیست گوید اکتساب مذلت و خواری و اگر گویند غایت تو چیست گوید به محنت حرم...
گدایی بر در سرایی چیزی خواست کدخدای خانه از درون آواز داد معذور دار که خانگیان اینجا نیستند گدا گفت من پاره نان می خواهم نه مباشرت با خانگیان چون گدا بر در سرات رسد هرچه داری بده ب...
آن دور ز راه و رسم مردم ره کرده به رسم مردمی گم آن در تن او به جای دل سنگ از وی تا دل هزار فرسنگ مطموره نشین چاه غفلت طیاره سوار راه غفلت از تیرگی درون خود غرق در آب سیاه پای تا فر...
چون ز میزان و وزن آن برهند بر جهنم پلی عجب بنهند پلی آنسان که از قدم تا فرق عابر آن بود در آتش غرق تیز چون تیغ بلکه افزون هم عرض آن موی بلکه از مو کم هر که باشد ز مؤمن و کافر بر سر...
روستایی ز دست باران جست رفت و در پای ناودان بنشست ساده ای از تکاو عرصه غور کرد روزی به سوی شهر عبور مانده و گرسنه ز راه تکاو بر کتف توبره به پا گرگاو اوفتادش گذر به دکانی دید پر نا...
از حسن آن بصری نافذ بصر نکته ای آرند عجب مختصر کز دل غفلت زده گر دم فشاند آن نفس پاک که حجاج راند گفت فضولی که نه در بندگی کش پی آن داد خدا زندگی ساعتی از عمر به پایان برد گرچه در ...
خواست تا آفتابه زر خویش به بر او فرستد از بر خویش باز گفتا مبادا گرداند کش چنان دیدم و خجل ماند بر فقیران گرد خود یکسر کرد قسمت چل آفتابه زر پیرزن گشت بهره مند از وی کس نبرده به قص...