بخش ۲۷ - خردنامه فیثاغورس
چنین است در سفرهای قدیم ز فیثاغرس آن الهی حکیم که چون قفل درج سخن باز کرد جهان را گهر ریز این راز کرد که ای چون صدف جمله تن گشته گوش گشا یک نفس گوش حکمت نیوش خدایی که آغاز هر هستی ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
چنین است در سفرهای قدیم ز فیثاغرس آن الهی حکیم که چون قفل درج سخن باز کرد جهان را گهر ریز این راز کرد که ای چون صدف جمله تن گشته گوش گشا یک نفس گوش حکمت نیوش خدایی که آغاز هر هستی ...
خسرو دهلوی - رحمه الله تعالی - در شعر متفنن است قصیده و غزل و مثنوی را ورزیده و همه را به کمال رسانیده تتبع خاقانی می کند هرچند در قصیده به وی نرسیده اما غزل را از وی گذرانیده غزله...
چاره نبود اهل شهوت را ز زن صحبت زن هست بیخ عمر کن زن چه باشد ناقصی در عقل و دین هیچ ناقص نیست در عالم چنین دور دان از سیرت اهل کمال ناقصان را سخره بودن ماه و سال پیش کامل کاو به دا...
سحرگاهان که زد چرخ مکوکب ز زرین کوس کوس رحلت شب کواکب نیز محفل برشکستند به همراهی شب محمل ببستند شد از رخشانی آن زر فشان کوس به رنگ پر طوطی دم طاووس عزیز آمد به فر شهریاری نشاند از...
یافت ناگاه آن حکیمک راه پیش جمعی از اولیاء الله فصل دی بود و منقلی آتش شعله می زد میان ایشان خوش شد بتقریب آتش و منقل از خلیل بری ز نقص و خلل ذکر آن قصه کهن به تمام که بر او نار گش...
ای پر از فیض وجود تو جهان غرق نور تو چه پیدا چه نهان مایه صورت و معنی همه تو با همه بی همه تو ای همه تو بی نصیب از تو نه چند است و نه چون خالی از تو نه درون است و نه برون متحد اولی...
ابراهیم خواص - قدس سره - گفته است رنج مکش در طلب آنچه در قسمت ازلی برای تو کفایت کرده اند و آن روزیست و ضایع مگردان آنچه از تو طلب کفایت آن کرده اند و آن انقیاد احکام الهیست از اوا...
معلمی را پسر بیمار شد و مشرف به موت گشت گفت غسال بیارید تا وی را بشوید گفتند هنوز نمرده است گفت باکی نیست آن زمان را که از غسل وی فارغ شوید بخواهد مرد هرکه در کار خویش پیش از وقت م...
پنجه آمد مواقف عرصات که مطیعان بایستند و عصات کرده آماده خالق داور بهر هر موقفی سؤال دگر هر که گوید جواب خود به صواب طی هر موقفی کند به شتاب ور نه در هر یکی ز سختی حال رنج بیند هزا...
حسن دهلوی - رحمة الله علیه وی را در غزل طریقی خاص است اکثر قافیه های تنگ و ردیفهای غریب و بحرهای خوش آینده که اصل در شعر خاصه در غزل ملاحظه اینهاست اختیار کرده است لاجرم از اجتماع ...
به بغداد شد گامزن زیرکی دوچارش فتاد از قضا کودکی ز دور رخش قرص مه را شکست چو روی خودش گرده نان به دست همی خورد ازان گرده و می گریست بدو گفت زیرک که این گریه چیست بگفتا منم کودک یک ...
بود بلقیس و سلیمان را سخن روزی اندر کشف سر خویشتن هر دو را دل بر سر انصاف بود خاطر از رنگ رعونت صاف بود گفت شاه دین سلیمان از نخست گرچه بر من ختم ملک آمد درست در نیاید روز و شب کس ...
سنجر بن ملکشه آن شه راد که در جود بر زمانه گشاد گفت او بود همچو ابر بهار بر جهان در فشان و گوهر بار داشت آماده شاه فرزانه خاصه از بهر دی یکی خانه خانه ای از زمردین سقلاط چون چمن در...
آنچه کردم بیان درین گفتار نیست بر ذکر سر و جهر انکار غیر ذکر خدا چه سر و چه جهر نیست دل را نصیب و جان را بهر هست انکار من بر آنکه کسی سازد آن را وسیله هوسی خویش را ز اهل حق کند به ...
سوداگر چین این صحیفه این نافه برون دهد ز نیفه کان دم که ز گریه چشم مجنون دور از لیلی نشست در خون نومیدی دیدن جمالش گرداند از آنچه بود حالش ناقه ز حریم حی برون راند وز خاک قبیله دام...
قطره چون آب شد به تابستان گشت آن آب سوی بحر روان وز روانی خود به بحر رسید خویشتن را ورای بحر ندید هستی خویش را در او گم ساخت هیچ چیزی بغیر او نشناخت گاه او را عیان به صورت موج دید ...
ای به صوفیگری آوازه بلند کرده زین شغل به آوازه پسند دل چو خم چند بر آوازه نهی ناید آوازه جز از خم تهی چون دهد کوس برون بانگ ز پوست بانگ او شاهد بی مغزی اوست نیستی صوفی ازین نام چه ...
چو دل با دلبری آرام گیرد ز وصل دیگر کی کام گیرد کجا پروانه پرد سوی خورشید چو باشد سوی شمعش روی امید نهی صد دسته ریحان پیش بلبل نخواهد خاطرش جز نکهت گل ز مهر آتش چو در نیلوفر افتد ت...
ای شده رخنه صف طاعت ز تو مانده تهی سلک جماعت ز تو پنبه غفلت چو تو را بست گوش سود نکردت ز مؤذن خروش نعره او خواب تو را کم نکرد قامت او قد تو را خم نکرد میل نمازت به جوانی نبود پشت د...
ابوعلی رودباری - قدس سره - گفته است تنگترین زندانها معاشرت اضداد است گرچه زندان است بر صاحبدلان هر کجا بویی ز وصل یار نیست هیچ زندان عاشق مشتاق را تنگتر از صحبت اغیار نیست
پسر معلمی را گفتند چه بلا احمقی گفت اگر من احمق نبودمی ولدالزنا بودمی عیب مادر بود ار فرزندی خلق و خویش نه به وفق پدر است گوش استر که دراز است گواست کش نه اسب است پدر بلکه خر است
دبیر خامه ز استاد کهن زاد درین نامه چنین داد سخن داد که چون یوسف به خوبی سربرافراخت دل یعقوب را مشعوف خود ساخت به سان مردمش در دیده بنشست ز فرزندان دیگر دیده بربست گرفتی با وی آنسا...
آن یکی در مجالی اشیا به صفت های حق بود بینا هر چه بیند به معنی صفتی گردد او را سبیل معرفتی صد هزار آینه ست در نظرش به صفات خدای راهبرش گرچه برده ست ره به کشف صفات بی خبر باشد از تج...
هر که افتد به دوزخ از کفار جاودان جای او بود در نار ور بود مؤمن فتاده ز راه سوزد آنجا به قدر جرم و گناه یا خود او را شفاعت شفعا برهاند ازان جزا و سزا ور دری از شفیع نگشاید ارحم الر...