بخش ۴
روباهی بر سر راهی ایستاده بود و چشم مراقبت بر چپ و راست نهاده ناگاه از دور سیاهی پیدا شد چون نزدیک آمد دید که یکی درنده گرگ با سگی بزرگ بر صورت یاران صادق و دوستان موافق همراه می آ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
روباهی بر سر راهی ایستاده بود و چشم مراقبت بر چپ و راست نهاده ناگاه از دور سیاهی پیدا شد چون نزدیک آمد دید که یکی درنده گرگ با سگی بزرگ بر صورت یاران صادق و دوستان موافق همراه می آ...
به صفات کمال موصوف است به نعوت جلال معروف است باشد اسمای او چنان بسیار که بود برتر از قیاس و شمار در خبر گرچه هست صد کم یک هست نسبت به آن جناب اندک ورچه باشد هزار و یک مشهور نیست ا...
وصف حق حق به خود تواند گفت این گهر را خرد نداند سفت شرح اوصاف ذات او ده ازو کس نداند صفات او به ازو هر چه خود را به آن کند توصیف مکنش بر خلاف آن تعریف وانچه خود را ازان کند تقدیس ت...
در دیار مصر قحطی خاست سخت کز فزع هر کس به نیل انداخت رخت چون به سوی نان رهی نشناختند رخت هستی را در آب انداختند بود جانی قیمت هر تای نان نان همی گفتند و می دادند جان بخردی زیبا غلا...
انما الله اله واحد فهو المنعم و هوالحامد می نهد شکر نعمت به دهان می کند شکر گزاری به زبان شکر فضلش چو عطای دگر است باعث شکر و ثنای دگر است کی شود در نظر خرده شناس منتهی سلسله شکر و...
خداوندا ز هستی ساده بودیم ز بیم نیستی آزاده بودیم نخست از نیست ما را هست کردی به قید آب و گل پابست کردی ز ضعف ناتوانایی رهاندی ز نادانی به دانایی رساندی فرستادی به ما روشن کتابی به...
بحر بس ژرف و یم بس طامی قطب حق بایزید بسطامی بود روزی به بادیه گذران دید فرسوده کله ای و بر آن آیتی ثبت بود کش معنی بود خسران دنیی و عقبی چون بر آن سر نوشته را نگریست بوسه ها زد بر...
عماره - رحمه الله تعالی وی نیز از متقدمان است و در ایام دولت سامانیان بوده است و طبعی خوش و شعری دلکش داشته است و از جمله سخنان وی است این دو بیت جهان ز برف اگر چندگاه سیمین بود زم...
ای صفت خاص تو واجب به ذات بسته به تو سلسله ممکنات گر نرسد قافله بر قافله فیض تو در هم درد این سلسله کون و مکان شاهد جود تواند حجت اثبات وجود تواند دایره چرخ مدار از تو یافت مرحله خ...
کاش نوشیروان کنون بودی عدلش از پیشتر فزون بودی تا ز دعوی عدل شرمنده خسرو روم را شدی بنده کردی از بندگی سرافرازی پیش شاه مجاهد غازی پشت بر پشت شاه و شاه نشان بندگانش ز جاه شاه وشان ...
ای اشهب شبرو تو از نور از ظلمت جسم پیکرش دور از زرده مهر گرمروتر وز خنگ سپهر تیزدو تر بر هر چه فکنده نور دیده با نور به هم به آن رسیده نی رنجکش زمین سم او نی دستخوش صبا دم او رانش ...
شبی کز شرف غیرت روز بود کواکب در او گیتی افروز بود تو گویی درین گنبد دلفروز ز مشکین مشبک همی تافت روز همه روشنان دیده در هم زده شهب میل در دیده غم زده رسید از سر سدره روح الامین رس...
طبیبی را دیدند که هرگاه به گورستان رسیدی ردا در سر کشیدی از سبب آنش سؤال کردند گفت از مردگان این گورستان شرم می دارم بر هر که می گذرم ضربت من خورده است و در هر که می نگرم از شربت م...
چون سلامان را شد اسباب جمال از بلاغت جمع در حد کمال سرو نازش تازگی را سر گرفت باغ لطفش رونق دیگر گرفت نارسیده میوه ای بود از نخست چون رسیدن شد بر آن میوه درست خاطر ابسال چیدن خواست...
چو دولت گیر شد دام زلیخا فلک زد سکه بر نام زلیخا نظر از آرزوهای جهان بست به خدمتگاری یوسف میان بست ز زرکش جامه های خز و دیبا به قدش همچو قدش چست و زیبا مذهب تاج ها زرین کمرها مرصع ...
شنیدم که در عهد نوشیروان که گیتی چو تن بود و عدلش روان چنان عدل در مغز جان ها نشست که هنگامه ظالمان برشکست فقیری در این عرصه جایی نداشت سزای نشستن سرایی نداشت برای عمارت زمین خرید ...
گر تو گویی چو بنده مامور هست در اختیار خود مجبور اختیارش به جبر شد راجع وان بود امر و نهی را مانع کس نگوید به سنگ کز لب بام چون بیفتی مکن به خاک مقام یا ز پستی هوای بالا کن از بن ک...
ای گل تازه که از باغ الست به جهان آمده ای دست به دست پرده سبز فلک غنچه توست باشد این جامه به قدش ز تو چست باغبان گرچه کند غنچه هوس قصد او جلوه گل باشد و بس گل تویی زن چمن و غیر تو ...
از رخ شاهزاده گلخنیی یافت در دل ز مهر روشنیی شد چو از ره سواره بگذشتی گلخنی در نظاره گم گشتی چو در آمد ز درد عشق ز پای ساخت در تنگنای گلخن جای چند گه شاهزاده ره پیمود گلخنی در نظار...
ای به شکر خواب سحر داده هوش خیز که برخاست ز مرغان خروش مرغ سحر زنده و تو مرده ای او ز نوا گرم و تو افسرده ای ترک هوا گوی و نوایی بزن چنگ به دامان وفایی بزن هر شب ازین پرده زنگارگون...
چون زرده بیضه های گردون آمد سحر از سپیده بیرون زیر خم طاق لاجوردی زان زرده زمین گرفت زردی مجنون پی جست و جوی دلبر برداشت ز خواب بیخودی سر لیلی گویان به ره درآمد تا نوبت چاشتگه سر آ...
هر چه بینی به زیر چرخ کبود که کند جنبش از عدم به وجود گرچه اول نموده روی اینجاست جنبش آن ز عالم بالاست نیست روزی به نزد ما و شبی کش نباشد ز آسمان سببی بی سبب ز آسمان نتابد نور بی س...
روزی در فصل بهاران با جمعی از دوستداران به هوای گشت و تماشای صحرا و دشت بیرون رفتیم چون در موضع خرم منزل ساختیم و سفره انداختیم سگی از دور آن را دید خود را به آنجا رسانید یکی از حا...
عیسی آن روح که این صورت جسم بود بر گنج الهیش طلسم روزی از دل در راحت می زد گام در راه سیاحت می زد دید در کنج یکی دیر خراب خفته ای رخت خرد داده به خواب دیده از نادره دیدن بسته گوش ا...