بخش ۴۱ - حکایت بر سبیل تمثیل
داشت پور سبکتگین دو غلام گلرخ و لاله روی و سرو خرام هر دو در پله بها همسنگ هر دو در حله صفا یکرنگ با یکی بود شاه را نظری که نبود آن نظر بدان دگری زانکه می دید لایحش ز جبین سر دولت ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
داشت پور سبکتگین دو غلام گلرخ و لاله روی و سرو خرام هر دو در پله بها همسنگ هر دو در حله صفا یکرنگ با یکی بود شاه را نظری که نبود آن نظر بدان دگری زانکه می دید لایحش ز جبین سر دولت ...
بین زلیخا را که جان پر امید ساخت کاخی چون دل صوفی سفید هیچ نقش و هیچ رنگی نی در او چون رخ آیینه زنگی نی در او نقشبندی خواست آنگه چیره دست تا به هر جا صورت او نقش بست هیچ جای از نقش...
عارفی از ظلمت شب نور یاب دیده فرو بست به کلی ز خواب شب که ز خورشید نظر دوختی شمع نظر تا سحر افروختی هر مژه از دیده خونابه ده بود به ابروش همانا گره روزی ازو کرد فضولی سؤال کای نزده...
بود در دولت نظام الملک آن فلک بحر فضل او را فلک موصلی نسبتی به نیشاپور به نجوم و اصول آن مشهور پشت او چون کمان به قبضه شیب متصل در کمانش سهم الغیب هر چه از آسمان خبر دادی تیر حکمش ...
سکندر که صیتش جهان را گرفت بسیط زمین و زمان را گرفت چو گرد جهان گشتن آغاز کرد به کشورگشایی سفر ساز کرد ز دیدار او مادرش ماند باز بر او گشت ایام دوری دراز تراشید مشکین رقم خامه ای خ...
عشق عاشق چو سر کشد به کمال شود از غیر عشق فارغ بال عشق را قبله گاه خود سازد دل ز معشوق هم بپردازد حب محبوب حب حب گردد آنچه لب بود لب لب گردد غیر حب کس نماندش محبوب شود اندر شهود حب...
سخن پرداز این شیرین فسانه چنین آرد فسانه در میانه که پیش از وصل یوسف بود روزی زلیخا را عجب دردی و سوزی ز دل صبر و ز تن آرام رفته شکیب از جان عم فرجام رفت نه در خانه به کاری بند گشت...
دردانه فروش درج این درج این گوهر حرف را کند خرج کان از صدف شرف مهین در وان نه صدف از فروغ او پر آن بانوی حجله نکویی وان بانی کاخ خوبرویی آن ماه فلک حصاری از وی وان پر مه و خور عمار...
پسری را گفتند می خواهی که پدر تو بمیرد تا میراث وی بگیری گفت نی اما می خواهم که وی را بکشند تا چنانچه میراث وی بگیرم خونبهای وی نیز بستانم فرزند که خواهد ز پی مال پدر را خواهد که ن...
شاه روزی به اتفاق شکار خیمه بر بیشه زد ز شهر و دیار زانکه جز در شکار نتوان کرد ورزش کارزار و جنگ و نبرد کار ارباب ملک بازی نیست بازی آیین سرفرازی نیست شغل اهل خرد نه لهو بود ور بود...
چون سلامان با همه حلم و وقار کرد در وی عشوه ابسال کار در دل از مژگان او خارش خلید وز کمند زلف او مارش گزید ز ابروانش طاقت او گشت طاق وز لبش شد تلخ شهدش در مذاق نرگس جادوی او خوابش ...
خوش آن بیدل که دولتیار گردد به گرد خاطر دلدار گردد برون آید تمام از خواهش خویش دهد در خواهش او کاهش خویش چو خواهد جان روانی بر لب آرد ببوسد خاک او و جان سپارد چو جوید دل کند دل را ...
جوانی به بر جامه خسروی رخش نسخه خامه مانوی همی شد ز خواب سحر خاسته پی عیدگه رفتن آراسته ز آغاز چون صبح دولت نوید بپوشید دراعه ای بس سفید به بالای دراعه صبح رنگ زمرد قبایی به بر کرد...
عشق مجنون بدین مقام رسید از تک و پوی و گفت و گوی رهید داد با خود ترانه ای نو ساز عشقبازی به عشق کرد آغاز آستین زد به هر نو و کهنی داد دامن به چنگ خاربنی از درون نرم خارپشت آیین وز ...
نی باد و ز باد گرم روتر نی سیل و ز سیل تیزدوتر ننهاده هنوز چشم بر هم پیوست چو کعبه رو به زمزم دامن ز غبار ره برافشاند اشتر به کنار چشمه خواباند چون خضر به چشمه سار پیوست خورد آبی و...
ای ز صفت تیره دلان خم زده وز صفت اهل صفا دم زده دل نشده صاف ز نام آوری نام برآورده به صوفیگری شیوه صوفی چه بود نیستی چند تو بر هستی خود ایستی گم شو ازین هستی پر اشتلم بلکه شو از گم...
ای در رحمت تو بر همه باز غرقه نعمت تو شیب و فراز عشقبازان به تمنای تو بند زهدورزان به خیالت خرسند گر نه با بت ز تو باشد نامی کس سوی بتکده ننهد گامی گرنه بویی ز تو آید به دماغ کس نب...
دل بود اوستاد کارگزار تن به دستش نهاده آلت کار کارش از بهر راحت دو سرای یاری خلق و بندگی خدای شغل استاد را به هر حالت شرط باشد درستی آلت اول آلت درست می باید تا ازو کارها درست آید ...
شخصی بر شاعری بیتی خواند که قافیه در یک مصراع راء مهمله مضموم آورده بود و در یکی زاء معجمه مکسور شاعر گفت این قافیه راست نیست زیرا که یک جا حرف راست بی نقطه و یکجا حرف زاست به نقطه...
شافعی آن امام مطلبی گفتی این نکته با ذکی و غبی که دریغا که دانش اندوزان شمع علم شریعت افروزان علم طب را که کار ایشان بود به نصاری گذاشتند و یهود ساختند آن گروه فرزانه آشنا را رهین ...
مجنون چو به نامه در قلم زد در اول نامه این رقم زد دیباچه نامه امانی عنوان صحیفه معانی جز نام مسببی نشاید کز وی در هر سبب گشاید مطلق گردان دست تقدیر زنجیری ساز پای تدبیر دارای زمین ...
بود همچون بوم زاغی روز کور جا گرفته بر لب دریای شور بودی از دریای شور آبشخورش دادی آن شورابه طعم شکرش از قضا مرغی حواصل نام او حوصله سر چشمه انعام او سایه دولت به فرق او فکند نامدش...
کعبه روی از سر وجد عظیم در صف پیران حرم شد مقیم مرغ دل او چو زدی پر و بال رستی از این دامگه پر وبال وجد الهیش رهاندی ز خویش جذب حقش بازستادی ز خویش آمدی از هستی خود گشته صاف رقص کن...
سکندر به سوی ارسطو نوشت که ای فرخ استاد نیکو سرشت دلم تخته کلک تعلیم توست سرم خاک میدان تعظیم توست منم بی تو ای گنج سور و سرور ز سر چشمه حکمت افتاده دور ازان چشمه ام رشح آبی فرست س...