بخش ۵۴ - غزل گفتن عیینه در حسب حال خود
شد خروشان به دلخراش آواز غزل سینه سوز کرد آغاز کای ز من دور رفته صد منزل کرده منزل چو جانم اندر دل گرچه راه فراق می سپری سوی خونین دلان نمی گذری مانده دور از در تو آب و گلم بر رخ ت...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
شد خروشان به دلخراش آواز غزل سینه سوز کرد آغاز کای ز من دور رفته صد منزل کرده منزل چو جانم اندر دل گرچه راه فراق می سپری سوی خونین دلان نمی گذری مانده دور از در تو آب و گلم بر رخ ت...
نقش سراپرده شاهیست حسن لمعه خورشید الهیست حسن حسن که در پرده آب و گل است تازه کن عهد قدیم دل است آن که شد این سلسله بنیاد ازو لایحه حسن دهد یاد ازو ما که چنین کشته هر مهوشیم سوخته ...
ای تن ما ز تو چون موی از بیم فرق وار از تو دل ما به دو نیم تیغ بیمت همه را در خون غرق دارد اینک اثر تیغ به فرق روبهانیم ز خاری رنجه وای اگر شیر زند سر پنجه گرچه از حیله و مکریم دلی...
چو یوسف را گرفت آن مرد سرهنگ به محنتگاه زندان کرد آهنگ به تنگ آمد دل یوسف ازان درد نهان روی دعا در آسمان کرد که ای دانا به اسرار نهانی تو را باشد مسلم راز دانی دروغ از راست پیش توس...
به هدایت سرای قرآن آی ادب آموز از خلیل خدای زانکه شرط اذا مرضت چو گفت در جزا در فهو یشفین سفت شرط چون بود جنس سقم و مرض خویش را داشت اندر آن معرض داد ربط جزا که بود شفا به خدا عز ش...
شنیدم که فرزانه مردی حکیم به زن داد روزی یکی کیسه سیم پس از چند روزش بپرسد حال وز آن کیسه سیم کردش سؤال بگفتا به دست من آن کیسه سیم چو آمد چو زر کردم آن را دو نیم یکی صرف کردم به ه...
دیو نژادی چو یکی تیره ابر لب چو خم نیل کبود و سطبر زنگ چو انگشت نیفروخته چهره چو چوبین طبقی سوخته مانده دهن چون دهن جیفه باز ناشده همچون در محنت فراز یافت به ره آینه ای گردناک ساخت...
ساده مردی شد مسافر با پسر هر دو را بر یک خرک بار سفر بود پای از محنت ره ریششان بر سر آن کوهی آمد پیششان کوهی از بالا بلندی پر شکوه موج زن دریایی اندر پای کوه بر سر آن کوه راهی نیک ...
نسازد عشق را کنج سلامت خوشا رسوایی و کوی ملامت غم عشق از ملامت تازه گردد وز این غوغا بلند آوازه گردد ملامت شحنه بازار عشق است ملامت صیقل زنگار عشق است ملامت های عشق از هر کرانه بود...
چون از نفس خزان درختان گشتند به باد داده رختان از خلعت سبز عور ماندند وز برگ و بهار دور ماندند گلزار ز هر گل و گیاهی شد رنگرزانه کارگاهی بنمود هزار رنگ بی قیل صباغ فلک ز یک خم نیل ...
خسرو صبح چون علم بر زد لشکر شام را به هم بر زد هر دو کردند ازان حرم به شتاب چاره جو رو به مسجد احزاب تا به پیشین قدم بیفشردند در طلب روز را به سر بردند ناگه از ره نسیم یار رسید آن ...
ای ز بس بار تو انبوه شده دل تو نقطه اندوه شده خط ایام تو در صلح و نبرد منتهی گشته به این نقطه درد نه بر این نقطه درین دایره پای گرد این نقطه چو پرگار برآی بو که از غیب نویدی برسد ز...
معتمر گفت با وی از دل پاک کای عیینه مباش اندهناک کانچه دارم ز ملک و مال به کف گرچه اسباب حشمت است و شرف همه صرف تو می کنم امروز تا شوی بر مراد خود فیروز دست او را گرفت مشفق وار برد...
ادبوا النفس ایها الاصحاب طرق العشق کلها آداب مایه دولت ابد ادبست پایه رفعت خرد ادبست جز ادب نیست در دل ابدال جز ادب نیست دأب اهل کمال چیست ادب داد بندگی دادن بر حدود خدای ایستادن ق...
هر کجا از عشق جانی در هم است محنت اندر محنت و غم در غم است خاصه عشقی کش ملامت یار شد گفت و گوی ناصحان بسیار شد از ملامت سخت گردد کار عشق وز ملامتگر فزون تیمار عشق بی ملامت عشق جان ...
روزیش وانگرفتم روزی که نداری دل دین اندوزی چه شود گر تو هم از سفره خویش دهیش یک دو سه لقمه کم و بیش از عقب داد خلیل آوازش گفت بر خوان کرم دمسازش پیر پرسید که ای لجه جود از پی منع ع...
سکندر چو زد از وصیت نفس ز عالم نصیبش همان بود و بس شد انفاس او با وصیت تمام به ملک دگر تافت عزمش زمام برفت او و ما هم بخواهیم رفت چه بی غم چه با غم بخواهیم رفت درین کاخ دلکش نماند ...
گیتی که نشیمن زوال است آسوده دلی در او محال است ماتمکده ایست تیره و تنگ در وی ز وفا نه بوی نی رنگ هر گل که برآید از گل او چاک است ز خار غم دل او هر لاله که بردمد ز باغش باشد ز فنا ...
چو کالا را شود جوینده بسیار فزون گردد بدان میل خریدار چو یک عاشق بود مفتون یاری بود بر عشق عاشق را قراری زند سر آتش سودایش از دل چو بیند دیگری را در مقابل چو شد حال ز یوسف گشتگان ل...
رونق ایام جوانیست عشق مایه کام دو جهانیست عشق میل تحرک به فلک عشق داد ذوق تجرد به ملک عشق داد چون گل جان بوی تعشق گرفت با گل تن رنگ تعلق گرفت رابطه جان و تن ما ازوست مردن ما زیستن ...
چو از دستان آن ببریده دستان همه از خودپرستی بت پرستان دل یوسف نگشت از عصمت خویش بسی از پیشتر شد عصمتش بیش همه خفاش آن خورشید گشتند ز نور قرب وی نومید گشتند زلیخا را غبارانگیز کردند...
بوالهوسی بر سر راهی رسید جلوه کنان چارده ماهی بدید هاله شده گرد قمر معجرش خیمه زده بر مه و خور چادرش نغمه سرا جنبش خلخال او نافه گشا زلف ز دنبال او نعره برآورد که ای خودپرست پای مک...
یوسف کنعان چو در زندان نشست بر زلیخا آمد از هجران شکست خان و مان بر وی چو زندان تنگ شد سوی زندان هر شبش آهنگ شد گفت با او فارغی از داغ عشق ناچشیده میوه ای از باغ عشق چند ازین بستان...
از فضل و ادب دهد قبولت دارد نگه از ره فضولت شغلی که نباید و نشاید از پاکی جوهرت نیاید در کسب کمال بایدت جهد در به طلبی به سر بری عهد گرداب طلب وسیع دور است دریای علوم دور غور است ق...