بخش ۶
فاضلی بر یکی از دوستان صاحب راز خود نامه می نوشت شخصی در پهلوی او نشسته بود و به گوشه چشم نوشته وی را می خواند بر وی دشوار آمد بنوشت که اگر نه در پهلوی من دزدی زن به مزد نه نشسته ب...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
فاضلی بر یکی از دوستان صاحب راز خود نامه می نوشت شخصی در پهلوی او نشسته بود و به گوشه چشم نوشته وی را می خواند بر وی دشوار آمد بنوشت که اگر نه در پهلوی من دزدی زن به مزد نه نشسته ب...
شتری در صحرا چرا می کرد و از خار و خاشاک آن صحرا غذا می خورد به خاربنی رسید چون زلف خوبان درهم و چون روی محبوبان تازه و خرم گردن آز دراز کرد تا از آن بهره ای گیرد دید که در میان آن...
حق چو آن وهم و آن گمان دانست چاره آن در امتحان دانست بهر نقد خلیل خواست محک داد فرمان که فرقه ای ز ملک خلعت از صورت بشر کردند سبحه گویان بر او گذر کردند بانگ تسبیح و نعره تهلیل بر ...
هست بعد از حیات علم و شعور علمی از سبق جهل و فکرت دور متعلق به جمله کلیات متجاوز ازان به جزییات ذره ای نیست در مکین و مکان که نه علمش بود محیط به آن عدد ریگ در بیابان ها عدد برگ ها...
فرخ آن روز که از مکمن راز بارگی راند به جولانگه ناز علم جاه به بطحا افراخت مکه را سکه دولت نو ساخت سرو بی سایه اش از قدر بلند بر سر تشنه لبان سایه فکند ریگ از اکسیر قدومش زر شد بطن...
شاعری شد پیش شاه نامور کای ز رفعت سوده در افلاک سر در مدیحت تازه شعری گفته ام گوهری روشن چو شعری سفته ام گرچه خلقی در مدحت سفته اند اینچنین مدحی تو را کم گفته اند نامه ای آنگه به د...
از هر چه سخنوران بدانند وز لوح سخنوری بخوانند مقبول ترین فسانه عشق است مطبوع ترین ترانه عشق است زین راز چو پرده باز کردم وین طرفه ترانه ساز کردم شد طوطی طبع من شکرخا از قصه یوسف و ...
دلم را چو فکرت بدینجا رسید به مداحی شاه والا کشید زمان را امان و امان را ضمان درین نه صدف او و خور توامان ملاذ الوری ملجاء الخافقین هژ بر ظفر صید سلطان حسین ز چترش سپهر برین سایه ا...
جامی از گفتگو ببند زبان هیچ سودی ندیده چند زیان پای کش در گلیم گوشه خویش دست بگشا به کسب توشه خویش شیوه گوشه گیری از سر گیر گوشه دامن پیمبر گیر روی دل در بقای سرمد باش نقد جان زیر ...
عسجدی - رحمه الله تعالی وی از مرو است و از جمله مادحان یمین الدوله بود و در تهنیت فتح وی مر هندوستان را قصیده ای دارد که مطلعش این است تا شاه خورده بین سفر سومنات کرد کردار خویش را...
ای ز وجود تو نمود همه جود تو سرمایه بود همه مبدع نوی و کهن ما تویی هست کن و نیست کن ما تویی کارگرانند درین کارگاه ز آتش لا سوخته در لااله نیست ز لا مخلصی الا تو را حکم تبارک و تعال...
محمد کش قلم چون نامور ساخت ز میمش حلقه طوق کمر ساخت خط لوح عدم زان حرف حک شد ازان سر حلقه ملک و ملک شد تواند شد ز سر حالش آگه خرد باجمله دانش حاش لله درین دیر مسدس زوست روشن مثمن ر...
شاه غزنین چو واقفی ز علوم کرد تعیین به باجخواهی روم گفت با او که گر کنند سؤال از تو آن صاحبان جاه و جلال که بود بنده زاده ای محمود این خیال از کجاش روی نمود تو چه خواهی جواب ایشان ...
شه چو شد آگاه بعد از چند گاه زان فراق جانگداز عمر کاه ناله بر گردون رسانیدن گرفت وز دو دیده خون چکانیدن گرفت گفت کز هر جا خبر جستند باز کس نبود آگاه ازان پوشیده راز داشت شاه آیینه ...
از نبی اینما تولوا خوان ثم وجه اللاه ش متمم دان یعنی آن سو که روی قصد آری تا حق بندگیش بگزاری وجه حق کان بود حقیقت او باشد آنجا به سوی او کن رو هیچ جا را نکرد استثنا پس بود عین حق ...
بعد شش سال معتمر یا هفت به سر روضه نبی می رفت راه عمدا بر آن دیار افکند بر سر قبرشان گذار افکند دید بر خاک آن دو اندهمند سر کشیده یکی درخت بلند چون به عبرت نگاه کرد در آن دید خطهای...
شب آمد عاشقان را پرده راز شب آمد بی دلان را غصه پرداز توان بس کار در شبگیر کردن که روزش کم توان تدبیر کردن زلیخا چون غم شب بگذرانید نه غم بل ماتم شب بگذرانید بلا و محنت روز آمدش پی...
ای شب امید مرا ماه نو دیده بختم به خیالت گرو از پس سی روز برآید هلال روی نمودی تو پس از شصت سال سال تو چار است به وقت شمار چار تو چل باد و چلت باز چار هر چل تو یک چله کز علم و حال ...
ای دو عالم همه اجزا و تو کل خار صحرای توکل ز تو گل جزو را معرفت کل تو دهی توشه راه توکل تو دهی خاصگان را تو شوی راهنمون سوی روزی ز سببها بیرون گه پی تشنه لب پر تب و تاب چشمه آب برآ...
حکیم چهارم ز کارآگهان بدینسان مثل زد که شاه جهان به تری ازان رویش آهنگ بود که میدان خشکی بر او تنگ بود کنون کرده زانجا سفر اختیار به سوی دو گز منزل تنگ و تار ازان عرصه چون رخت بیرو...
کوهکن کانبازی پرویز کرد روی در شیرین شورانگیز کرد دید شیرین سوی خود میل دلش شد به حکم آنکه دانی مایلش غیرت عشق آتش سوزان فروخت خرمن تمکین خسرو را بسوخت کرد حالی حیله ای تا زال دهر ...
ساده مریدی ز جهان شسته دست آمد و در صحبت پیری نشست گرم نکرده به زمین جا هنوز خاست ازان انجمن جان فروز پیر برآشفت که تعجیل چیست نفرت دیو از دم جبریل چیست گفت قضا پرده کش هوش گشت ناد...
گر مصلی کند به وقت صلاة روی در کعبه از جمیع جهات باشد از حق بدان جهت مأمور ور نه حق نیست اندر آن محصور روی در روی او بود هیچ کس نیست در قبله مصلی و بس گرچه در هر جهت بود موجود لیک ...
ز مادر هر که دولتمند زاید فروغ دولتش ظلمت زداید به خارستان رود گلزار گردد گل از وی نافه تاتار گردد چو ابر ار بگذرد بر تشنه کشتی شود از مقدمش خرم بهشتی چو باد ار در رود در تازه باغی...