بخش ۹۸ - تمثیل
خس و خاشاک بین که در تگ پا می رود لحظه لحظه جای به جا جنبش خس اگر ز خس دانی رخش در کوی شرک می رانی ور نبینی به غیر جنبش باد وز خس و جنبشی نیاری یاد غرقه موج بحر توحیدی خسرو بارگاه ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
خس و خاشاک بین که در تگ پا می رود لحظه لحظه جای به جا جنبش خس اگر ز خس دانی رخش در کوی شرک می رانی ور نبینی به غیر جنبش باد وز خس و جنبشی نیاری یاد غرقه موج بحر توحیدی خسرو بارگاه ...
محتشم زاده از نخوت جاه می خرامید ظریفانه به راه به تبختر قدمی برمی داشت وز تکبر علمی می افراشت عارفی پشت دو تا در ژنده دلی از نور الهی زنده گفت کای تازه جوان تند مرو پند سنجیده پیر...
بار دیگر چو برد حضرت شاه از خراسان سوی عراق سپاه گفت من بعد شاه فرخنده به خراسان نمی رسد زنده شاه آمد به تخت بار دگر مرد شهزاده پیشتر ز پدر بعد ازو شاه سالهای دراز زیست بر تختگاه ح...
ای وجود همه پیش تو عدم چرخ را پشت تواضع ز تو خم با همه رفعت خود عرش برین بر درت روی مذلت به زمین هر که خود را به رهت خوار افکند کنگر عزت خود ساخت بلند همه را عزت و خواری از توست مک...
یوسف کنعان چو به مصر آرمید صیت وی از مصر به کنعان رسید بود در آن غم کده یک دوستش پرشده ی مغز وفا پوستش ره به سوی مصر جمالش سپرد آینه ای بهر ره آورد برد یوسف ازو کرد نهانی سؤال کای ...
صحیحترین حدیثی که راویان مجالس دین و محدثان مدارس یقین املا کنند حمد داناییست که کلمات تامۀ جامعه بر زبان معجزبیان حبیب خود گذرانیده و آن را تالی کلام کامل و خطاب شامل خود گردانیده...
اربعین های سالکان جامی هست بهر وصول صدر قبول نبود از فضل حق عجیب و غریب که بدین اربعین رسی به وصول
در دل چنان می گشت و در خاطر چنان می گذشت که این نامه به زودی به آخر نه انجامد و خامه در طی مقاصد آن حالیا از جنبش نیارامد اما چون آیینه طبع گوینده زنگ ملالت گرفت و به صیقل صدق رغبت...
چو مرغ امر ذی بالی ز آغاز نه از نیروی حمد آید به پرواز به مقصد نارسیده پر بریزد فتد زانسان که هرگز برنخیزد هزاران داستان حمد و ثنا از زبان مرغان بهارستان عشق و وفا که از منابر اغصا...
یا من بدا جمالک فی کل ما بدا بادا هزار جان مقدس تو را فدا می نالم از جدایی تو دم به دم چو نی وین طرفه تر که از تو نیم یک نفس جدا عشق است و بس که در دو جهان جلوه می کند گاه از لباس ...
ای از علو قدر به کرسی نهاده پا فرق مقیم فرش حریم تو عرش سا مشکل رسد به دولت تقبیل سده ات گردون اگر چه راست کند قامت دوتا از طرف بامت ار نگرد پاسبان به زیر در چشمش آفتاب نماید کم از...
به مصر و شام که گیرند وقف را به تمام قضات اگر چه نباشند مستحق آن را به غیر وصل نخوانند قاریان قرآن ز حال وقف وقوفی نباشد ایشان را گرفته اند همانا قضات از ایشان باز به رسم عادت خود ...
سبحانک لا علم لنا الا ما علمت و الهمت لنا الهاما ما را برهان ز ما و آگاهی ده از سر معینی که داری با ما
انماالله اله واحد و هو الغایب و هو الشاهد می کند در همه اضداد ظهور نیست با هیچ یک از اشیا ضد سر وحدت به بطونش راجع نقش کثرت به ظهورش عاید اوست در صورت آدم مسجود اوست در سلک ملایک س...
فی توحید الباری عز اسمه درین صحیفه چو آغاز کردم املا را گرفتم از همه اولیٰ ثنای مولیٰ را زهر چه هست طریق ثنای او اولیٖ ست به پای صدق سپردم طریق اولیٰ را مقدری که به صنع بدیع خود پو...
جامی سخن بر آینه دل بود چو زنگ زین زنگ به که آینه خود دهی صفا اعراض کن ز شعر که شغلیست بس عریض این چند روزه عمر به آن کی کند وفا وز زانکه نیست طاقت اعراض ازان تو را حمد خدای پیشه ک...
انما الله واحد و احد صمد لم یلد و لم یولد لایضاهیه فی الوجود سوی لایکافیه فی البقاء احد الذی یمسک السماء الی امد شایه بغیر عمد عزه دایم الی الاباد ملکه قایم الی السرمد نقش پیوند با...
درین نشیمن ادبار جامیا کاری اگر کنی نه چنان کن که شرمسار شوی نهاد چرخ فلک چون زمردین کوهیست که هر صدا که بدو دردهی همان شنوی بسیط روی زمین مزرع مکافات است که دانه ای که در او افکنی...
تا ما ره تسبیح و ثنا می پوییم سبحانک لاعلم لنا می گوییم لوح طلب از حرف دعا می شوییم چون درخور ماست آنچه ما می گوییم
معشوق ازل که هر که دل بست بدو پیوند ز خود گسست و پیوست بدو هستی همه زوست بلکه هستی همه اوست او هست به خویش و دیگران هست بدو
غره دولت بود در صورت تیغت عیان گفتم اینک یک دو حرف از دولت آخر زمان دی کشیدی زلف در پی کی بود ای سرو ناز عمر را پایان که بنمودی در او زلف دراز
نیست در راه صداقت چپ و راست نیست در دین صداقت کم و کاست نقطه ای گر ز صداقت پاشد آن صد آفت نه صداقت باشد
سبحان من تحیر فی ذاته سواه فهم خرد به کنه کمالش نبرده راه از ما قیاس ساحت قدسش بود چنانک موری کند مساحت گردون ز قعر چاه بر وحدتش صحیفه لاریب حجت است اینک نوشته از شهدالله بر آن گوا...
آن که تسبیح حصا بر صدق او آمد گوا گاه احصای ثنایت گفته لا احصی ثنا چون درین احصا حصاآسا نیم گویا به صدق به که بندم راه گویایی چو صدیق از حصا عد نعمایت چه حد من چو حکمت درازل ساخت ش...