شمارهٔ ۱ - منظوم شد این وقت توجه به مدینه
محمل رحلت ببند ای ساربان کز شوق یار می کشد هر دم به رویم قطره های خون قطار زودتر آهنگ ره کن کآرزوی او مرا برده است از دیده خواب از سینه صبر از دل قرار قطع این وادی به ترک اختیار خو...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
محمل رحلت ببند ای ساربان کز شوق یار می کشد هر دم به رویم قطره های خون قطار زودتر آهنگ ره کن کآرزوی او مرا برده است از دیده خواب از سینه صبر از دل قرار قطع این وادی به ترک اختیار خو...
ماه معین چیست خاک پای محمد حبل متین ربقه ولای محمد خلقت عالم برای نفع بشر شد خلقت نوع بشر برای محمد سوده همه قدسیان جبین ارادت بر ته نعلین عرش سای محمد عروه وثقی بس است دین و دول ر...
به نام خدایی که پست و بلند ز خورشید فضلش بود بهره مند فرازنده این کهن بارگاه فروزنده مشعل مهر و ماه کریمی که از طارم کبریا چو شد سایه گستر درین تنگنا ز فر خود آن سایه را مایه داد ل...
اگر هر دم زنی صد تیغ بر ما بریدن از تو نتوانیم قطعا پزم با آه دل زان لب خیالی بلی بی دود نتوان پخت حلوا جفاها خواهمت فرمود گفتی خدا را ماه من اینها مفرما بود جای خیالت خانه چشم به ...
این مقام خوش که می بخشد نسیم وصل یار خیر دار حل فیها خیر ارباب الدیار فرخ آن محفل که شاهی را بود در وی نشست روشن آن منزل که ماهی را فتد بر وی گذار بی قراران را پدید آید قرار دل در ...
هر برق درخشان که بر آید ز بدخشان صد شعله ازان در دل افگار من افتد بر گوهر اشکم چو فتد پرتو آن برق لعلی شود از چشم گهربار من افتد
یک ذره ز ذرات جهان پیدا نیست کز نور تو لمعه ای در آن پیدا نیست از غیر نشان تو همی جستم دی و امروز ز غیر تو نشان پیدا نیست
چرخ کبود هرشب و رخشان ستاره ها دودی ست زآتش من و در وی شراره ها لاغر تنم ز گریه پر از قطره های خون باریک رشته ای ست در او لعل پاره ها یکچند در نظاره رویت گذشت و نیست جز آب دیده حاص...
قبه بر کیوان رساند این کاخ گردون آستان گو کلاه انداز ازین شادی زمین برآسمان دورها می گشت در دل آرزویی چرخ را تا نهاد این آرزو در دامن آخر زمان بیت معمور از سپهر ای کاش می آمد فرو ت...
ای که در تاج و نگین داری روی تا به کی تاج و نگین خواهد ماند ملک هستی همه طی خواهد شد نه زمان و نه زمین خواهد ماند تا توانی به جهان نیکی کن کز جهان با تو همین خواهد ماند
بر طرف رخ نهادی آن جعد مشکسا را چون شب سیاه کردی روز سفید ما را بویت به هر مشامی حیف است اگر توانم سوی تو ره ببندم آمد شد صبا را بعد از هجوم هجران بی دولت وصالت باز آمدن چه امکان ص...
هست دیوان شعر من اکثر غزل عاشقان شیدایی یا فنون نصایح است و حکم منبعث از شعور و دانایی ذکر دونان نیابی اندر وی کان بود نقد عمر فرسایی مدح شاهان دراو به استدعاست نه ز خوش خاطری و خو...
تا پیش تو ای شمع چگل مردودم با دود دل از سوختگان معدودم از آه دل ایستاده بر سر دودم از آه همانا الف ممدودم
زان گونه کز ابر آمدی برف به بار امروز کند شکوفه را باد نثار بین برف و شکوفه چه به هم می مانند آن هست شکوفه دی این برف بهار
آمد آن سرو روان بیرون به پا گیسوکشان شد مرا مربوط با هر موی او رگ های جان
موج زن می بینم از هر دیده طوفان غمی می رسد در گوشم از هر لب صدای ماتمی اهل عالم را نمی دانم چه کار افتاده است اینقدر دانم که در هم رفته کار عالمی زاشک محتاجان به هر سو سایلی بین غر...
گر آن بی وفا عهد یاری شکست خدا یار او باد هر جا که هست نه زین شهر بار سفر بست و رفت که از کوی مهر و وفا رخت بست میفشان سرشک از مژه دمبدم که شد خانه تن ازین سیل پست مزن بر دلم زخم و...
یارب همه خلق را به من بدخو کن وز جمله جهانیان مرا یکسو کن روی دل من صرف کن از هر جهتی در عشق خودم یک جهت و یک رو کن
نکرد لطف تو کاری و وقت کار گذشت نشد وصال تو روزی و روزگار گذشت شب انتظارم برم روز را و روز تو را بیاکه روز وشب من در انتظار گذشت به هر دلی که زدی ناوکی ز غمزه خویش خدنگ حسرتم از سی...
دلم ز هجر رخت رو به کلبه غم کرد پلاس کلبه غم را لباس ماتم کرد ز تندباد حوادث چه غم چنین که مرا نهال عشق تو در سینه بیخ محکم کرد ملک زحسن تو در آب و خاک سری دید که از مشاهده آن سجود...
تا کیم خاطر آسوده به غم رنجه کنی جان فرسوده ام از تیغ ستم رنجه کنی گفته ای کم کنمت رنجه چه رنجی بسیار رنجش من همه آن ست که کم رنجه کنی گرچه دیده ست بسی رنج ز چشمم قدمت چشم بر راه ت...
هر دم به دیده دگری خانه می کنی هم خانگی به مردم بیگانه می کنی دل را نشان به زاویه هجر می دهی دیوانه را مقام به ویرانه می کنی دستم گرفته غوطه دهی در خم ای سپهر چون خاک قالبم گل پیما...
جانا چه شد که پرسش یاران نمی کنی درمان درد سینه فگاران نمی کنی دامن ز قطره های سرشکم نمی کشی همچون گل احتراز ز باران نمی کنی بر من هزار تیغ جفا راندی و خوشم کین لطف با یکی ز هزاران...
تا کی از خلق اسیر غم بیهوده شوی از همه رو به خدا آر که آسوده شوی روز و شب در نظرت موج زنان بحر قدم حیف باشد که به لوث حدث آلوده شوی مس قلبی چه تکاسل کنی اکسیر طلب زان چه حاصل که به...