شمارهٔ ۱۰۰۴
بازم ز دیده ای گل خندان چه می روی چاکم چو گل فکنده به دامان چه می روی سروی و جای سرو به جز جویبار نیست از جویبار دیده گریان چه می روی از اشک سرخ دیده ما کان لعل شد ای سنگدل تو سوی ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بازم ز دیده ای گل خندان چه می روی چاکم چو گل فکنده به دامان چه می روی سروی و جای سرو به جز جویبار نیست از جویبار دیده گریان چه می روی از اشک سرخ دیده ما کان لعل شد ای سنگدل تو سوی ...
از مهر ما متاب رخ ای ترک ماهروی بنما ز روی مهر چو مه گاه گاه روی از مهر و ماه با تو چه گویم چو بینمت هم ماه مهر عارض و هم مهر ماه روی هر جا سواره ای مه بی مهر بگذری مالند ماه و مهر...
اگر وصف مه می کنم مه تویی وگر قصد ره مقصد ره تویی وگر قصه سرو گویم بلند مراد دلم قصه کوته توی مرا مدعا عشق توست و بر آن به آن رخ دلیل موجه تویی مگر غیر من کیست مقصود تو که بالله تو...
نازنینا ز نیاز شبم آگاه تویی واقف آه و دم سرد سحرگاه تویی ماه را این همه آیین شب افروزی چیست گر نه بنموده رخ از آینه ماه تویی بود دلخواه مصور که کشد نقش ملک نقش انگیخته بر موجب دلخ...
با چنین قامت و بالا که تویی کیست سرو چمن آنجا که تویی به دمی زنده کنی صد مرده عیسی امروز همانا که تویی چند گویی که بگو جان تو کیست به خدا ای بت رعنا که تویی چون توانیم که عاشق نشوی...
این چنین خوب و نازنین که تویی نبود هیچ کس چنین که تویی گر گلستان جنتم بخشند نروم زان گل زمین که تویی صحبت جان و تن نیارد تاب مونس هر دل حزین که تویی هیچ مرغ دل از تو جان نبرد باز ا...
گفتمش ای سخت دل عهد تو سست است از نخست گفت تا کی گوییم در روی چندین سخت و سست گفتمش در عاشقی ما رند و بی باکیم و مست گفت در عاشق کشی ما نیز چالاکیم و چست گفتمش در خاک محنت دانه می ...
یارب دلم از بتان سرکش برهان وز خط خوش و عارض مهوش برهان یعنی که جمال خویش بیرون ز همه بنمای و مرا ازین کشاکش برهان
یار بر دیده راه کرد و گذشت دیده را جلوه گاه کرد و گذشت بودم افتاده خوار بر راهش به حقارت نگاه کرد و گذشت برقع زلف پیش روی کشید روزگارم سیاه کرد و گذشت آهم ازوی هوای کیوان داشت رخنه...
نرگس آسا چو سر از خاک بدر خواهم کرد بهر رندان قدح از کاسه سر خواهم کرد تا وزد بر گل رخسار تو گه گه جان را سوی تو همنفس باد سحر خواهم کرد دیده از سوزن مژگان به رخت خواهم دوخت وز جما...
بس که در جان فگار و چشم بیدارم تویی هر که پیدا می شود از دور پندارم تویی آن که جان می بازد و سر درنمی آری منم وان که خون می ریزد و سر برنمی آرم تویی گر تلف شد جان چه باک این بس که ...
ای صبا گر یاد مهجوران ناشادش دهی از من بیدل طفیل دیگران یادش دهی جوی اشک من روان زان قامت است ای باغبان کاش یکدم سر به پای سرو آزادش دهی غمزه تیز و دل سختش پی قتلم بس است تا به کی ...
اغیار را مدام می از جام زر دهی چون دور ما رسد همه خون جگر دهی جانم ز شوق سوخت چه باشد اگر گهی بویی ز پیرهن به نسیم سحر دهی ای باد اگر کنی سوی آن آستان گذر از من هزار بوسه بر آن خاک...
ای عمر گرانمایه و ای جان گرامی جانم به فدایت ز کجایی و چه نامی کردیم دل و دیده مقام تو ولی نیست معلوم که با خسته دلان در چه مقامی دمساز سگان در خود صد رهم افزون دیدی و نگفتی که ازی...
هر قطره می لعل که ریزد به زمینی از جام تو بر خاتم عیش است نگینی با ظلمت شک سر دهانت نتوان یافت از نور رخت گر ندمد صبح یقینی گفتم شدم ایمن ز بلاهای زمانه ناگاه خیال تو درآمد ز کمینی...
هر زمان از دور رخ بنمایی و پنهان شوی برق خرمن سوز عقل و هوش و صبر و جان شوی بس که کشتی خلق اگر پیوند عمر خود کنی عمرشان در ملک خوبی شاه جاویدان شوی دل جدا دیده جدا مهمانسرای آراسته...
پیش ازان روزی که گردون خاک آدم می سرشت عشق در آب و گلم تخم تمنای تو کشت پای تا سر جمله لطفی گویی استاد ازل طینت پاکت نه ز آب و گل ز جان و دل سرشت روی بنما تا به طاق ابرویت آرند روی...
رخ بنمایی که ماه گردون است این لب بگشایی که لعل میگون است این سر تا قدمت ز یکدگر خوب تر است سبحان الله چه شکل موزون است این
آنچه در چشمم ز یار و طلعت زیبای اوست جای آن دارد اگر جان و دلم شیدای اوست دارد از نور رخش شمع شبستان پرتوی ورنه پروانه چرا زینگونه ناپروای اوست او به کس ننموده روی و شهر ازو پر گفت...
عشرت خسرو و شیرین سحرم یاد آید کوه غم بر دلم از محنت فرهاد آمد بانگ زنجیر نهادند لقب بی خبران آهن از ناله مجنون چو به فریاد آمد گر نه شمشاد گل اندام من از باغ گذشت چون صبا همدم بوی...
گر بود در خاک پیشم رویم از کوی تو خشت به که باشد روزنی بر جای آن خشت از بهشت گیسو اندر پاکشان روزی برون آ تا شود چون بهشت ای حوروش خاک درت عنبر سرشت رشته جان است ایوان وصالت را کمن...
آمد سحری به خوابم آن قره عین تابان ز دو زلف او دو رخ کالقمرین می ریخت ز دیده اشک و می گفت به ناز جامی چونی علی مقاسات البین
با داغ تو چو لاله دلم خویش برآمده ست داغ توام ز باغ کسان خوشتر آمده ست افسون بی غمی چه کنم کز رخ تو دور یک غم ز دل نرفته صد دیگر آمده ست کردی به خانه ام ز در مرحمت گذر امروز بختم ا...
شبم ز مرغ چمن این نوا به گوش آمد که وقت عشرت رندان باده نوش آمد نهاد بر لب تو جام ارغوانی لب ز رشک خون دل ارغوان به جوش آمد جزای بی عمل از شیخ خودفروش مجوی که این معامله از پیر میف...