شمارهٔ ۱۰۴
عشقت که بود کعبه ارباب سلامت ریگ حرمش نیست به جز سنگ ملامت شهری که نه جای تو در او خانه نگیریم در بادیه کس را نشود عزم اقامت ذوقی رسد از نامه تو روز فراقم کز نامه طاعت نرسد روز قیا...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
عشقت که بود کعبه ارباب سلامت ریگ حرمش نیست به جز سنگ ملامت شهری که نه جای تو در او خانه نگیریم در بادیه کس را نشود عزم اقامت ذوقی رسد از نامه تو روز فراقم کز نامه طاعت نرسد روز قیا...
آن را که زمین کشد درون چون قارون نی موسیش آورد برون نی هارون فاسد شده را ز روزگار وارون لایمکن ان یصلحه العطارون
به خدا غیر خدا در دو جهان چیزی نیست بی نشان است همه نام و نشان چیزی نیست چند محجوب نشینی به گمان دگران خیمه در کوی یقین زن که گمان چیزی نیست بی زبان شو چه کنی سرغم عشق بیان که درین...
خطت از لعل آتشگون برآمد ندانم سبزه ز آتش چون برآمد خضر زد غوطه در عهد سکندر در آب زندگی و اکنون برآمد به خونریزی کشیدی از میان تیغ میان عشقبازان خون برآمد ترازو با رخت سنجید مه را ...
بحمدالله که بازم دیده روشن شد به دیدارت گرفتم قوت جان از حقه لعل شکربارت غبارآلوده می آیی و چرخ این آرزو دارد کز آب چشمه خورشید شوید گرد رخسارت کلاه دلبری کج نه سمند ناز جولان ده ک...
تاریخ جهان که قصه خرد و کلان درج است در آن چه شهریاران چه یلان در هر ورقش بخوان که فی عام کذا قد مات فلان و فلان و فلان
یار اگر شبرو و عیار بود باکی نیست شوخ و بیباک و دل آزار بود باکی نیست گرچه غمخانه عشاق ز وی ویران است تا نه همخانه اغیار بود باکی نیست دامن گل چو به دست تو نهد باد صبا گر ز پی سرزن...
به بزم گل ز لبت جام را چو کام بر آمد ز خاک لاله چو نرگس به شکل جام برآمد مه از خیال جبینت چو نیم آینه سرزد چو دید دایره روی تو تمام برآمد به عزم گشت گذشتی به کوه لاله خرامان ز ذوق ...
چشم بگشادم پس از هجران به ابروی خوشت ماه عید وصل نو کردم به روی مهوشت خط نمودی پرتوی ناتافته زان رخ هنوز سوختم از دود تو ناگشته گرم از آتشت یک نهال آرزو در باغ جان ما نشان گو خدنگی...
خواهی به بهار گیر خواهی به خزان کس نیست به جز چنار صباغ رزان آری دستش به عادت رنگرزان گه سبز و گهی زرد ازان ست ازان
چون کمر بسته مه من به سفر بیرون رفت صد دل آویخته از طرف کمر بیرون رفت او قدم می زد و مردم همه در خون بودند که بدان شکل خوش از پیش نظر بیرون رفت نیست این خون روانم ز سر هر مژه اشک ج...
یار به کف ساغر شراب درآمد مست به قتل من خراب درآمد خاصیت می نگر که از نظر من ماه برون رفت و آفتاب درآمد جلوه گل را چو دید با همه مرغان بلبل بیدل به اضطراب درآمد دل ز رخش دور میل چش...
در کنج غم نشستم خرسند با خیالت خوشوقت آن که بیند هر ساعتی جمالت این بس که سوزیم جان هر دم به داغ هجران من کیستم که باشم شایسته وصالت تیغم به فرق راندی وز فرقتم رهاندی جان باد دستمز...
گل نیست ز تو به سرخرویی افزون لیکن آمد با تو به دعوی بیرون زین جرم صبا ز شاخش آویخت نگون با چهره دویدش از نگونساری خون
آن ترکمان پسر که دل ما نشان اوست زابرو و غمزه تیر بلا بر کمان اوست صاحبدلان به راه وفا خاک گشته اند گو خوش بران که رخش جفا زیر ران اوست ما در میان غصه چو موییم ازان کمر خوش آن که د...
رخنه ز غم در دل خراب درآمد بر مژه زان رخنه خون ناب درآمد چهره چه مالم به خاک در نظر آن رو خاست تیمم گهی که آب درآمد باد بریده زبان من که ز ناله نرگس بیمار او ز خواب درآمد صلح کنان ...
پیش ازان دم که دهم جان من بیدل ز غمت قدمی نه که شوم خاک به زیر قدمت رحمتی کن که من تشنه جگر می میرم چشم بر رشحه آبی ز سحاب کرمت خوش بران رخش که در جلوه گه حشمت و ناز پادشاهی تو و خ...
هر فصل گلی کز اثر چرخ برین آید ز زمین گلی برون پرده نشین آیم به سر خاک تو شاید با گل همراه برون آمده باشی ز زمین
مردم چشمم ز تو خالی بس است مونس جان از تو خیالی بس است ماه فروشد بنمای ابروان نایب ماه از تو هلالی بس است بهر رکاب تو ز خون جگر بر رخ من بسته دوالی بس است خوان چه حد من که نهم پیش ...
گهی که از درم آن ترک شوخ شنگ درآید کمند دولتم از زلف او به چنگ درآید اگر نه طعنه بیرونیان کند به دلش جا چرا به صلح چو بیرون رود به جنگ درآید فتادم از دل سختش بلا رسید ز هر سو مباد ...
گذر فتاد به سر وقت کشتگان غمت هزار جان گرامی فدای هر قدمت فکند سرو قدت بر من از کرم سایه مباد از سر من دور سایه کرمت به یک نگاه تو رستم ز ننگ هستی خویش خوش آن که سوی وی افتد نگاه د...
ای صفوت روح اعظم آیینه تو وی ظلمت خاک آدم آیینه تو روی دگر است در هر آیینه تو را ای هژده هزار عالم آیینه تو
ای سنبل مشکین زده سر از گل رویت ندهم به همه ساده رخان یک سر مویت از مشک کشم درد سر این بس که دهد باد بویی به مشامم ز خط غالیه بویت هرگز ز تماشای تو خرسند نگشتم بنشین که زمانی نگرم ...
هر آفتاب که از مطلع جمال برآید چو ماه روی تو بیند به انفعال برآید نهال مهر تو کشتم به سینه لیک چه حاصل اگر نه میوه مقصود ازین نهال برآید دمیده گرد دهان تو چیست آن خط مشکین بنفشه ای...