شمارهٔ ۱۱
احن شوقا الی دیار لقیت فیها جمال سلمی که می رساند ازان نواحی نوید لطفی به جانب ما به وادی غم منم فتاده زمام فکرت ز دست داده نه بخت یاور نه عقل رهبر نه تن توانا نه دل شکیبا زهی جمال...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
احن شوقا الی دیار لقیت فیها جمال سلمی که می رساند ازان نواحی نوید لطفی به جانب ما به وادی غم منم فتاده زمام فکرت ز دست داده نه بخت یاور نه عقل رهبر نه تن توانا نه دل شکیبا زهی جمال...
با قضا جامی رضا ده گرچه حکم او تو را از نکو سوی بد از بد سوی بدتر می برد از برای حکمتی روح القدس از تشت زر دست موسی را به سوی تشت آذر می برد
همسایه و همنشین و همره همه اوست در دلق گدا و اطلس شه همه اوست در انجمن فرق و نهانخانه جمع بالله همه اوست ثم بالله همه اوست
کؤوس الراح دارت خذ ید الساقی و قبلها که باشد در کف او قوت جان ها قوت دل ها ز صد سالک سوی مقصد یکی ره برد و باقی را شد اندر راه دامنگیر آب و خاک منزل ها به جان اندر خطر در بحر غواصا...
اینچنین عالی بنا در عرصه عالم کم است کس نکرد اینسان بنایی تا بنای عالم است تا پی بوسه به خاک آستانش لب نهند پشت گردون زیر پای خاکبوسانش خم است آب لطفش می چکد از سقف بر دیوار و در ا...
هر قلمزن راکه باشد ظلم خوی دفع ظلمش تیغ عدل شاه به تا شود کوتاه دست ظلم او یک بدست از دست او کوتاه به
سر چو ز جیب برزنی جلوه بامداد را صبح دمد به روی تو حرز و ان یکاد را زاده خاک این درم بر در دیگرم مران داغ مفارقت منه بنده خانه زاد را تا به سواد دیده کس جا نکند بغیر تو گریه به سیل...
شنیده ای که معزی چه گفت با سنجر چو ذکر جودت اشعار و منت صله رفت مدیح من پی نشر فضایلی که تو راست به شرق و غرب رفیق هزار قافله رفت عطیه تو که وافی به جوع و آز نبود ز حبس معده چو آزا...
قد قل الی میلک ای جان و جهان و اعتاص علی نیلک ای جان و جهان دست املم به جیب وصلت نرسید فالان یدی و ذیلک ای جان و جهان
ای خوار و عزیز ری همه خاک رهت روشن بصر اصفهان ز گرد سپهت تبریز و عراق ساحت بارگهت بر چهره فارس خال چتر سیهت
شد نهان زابروی تو مه چو هلال اول شب به دعا طالب مه گو بگشا گوشه لب
معلم کیست عشق و کنج خاموشی دبستانش سبق نادانی و دانا دلم طفل سبق خوانش ز هر کس ناید این استاد شاگردی نه هر کوهی بدخشان باشد و هر سنگپاره لعل رخشانش زبان جز بی زبانی نیست این نادر م...
آن که بودی آفتاب آسا جهان پر نور ازو روز شادی بر جهانی شد شب غم دور ازو بود عالم چون تن و او جان چو جان از تن برفت بعد ازین تن را چه امکان زیستن مهجور ازو گرچه شد از فرقت او عالم ص...
تا کی ز دیر آمدن و زود رفتنت خون ریزم از دو دیده که خونم به گردنت جای تو نیست سینه تاریک و تنگ من تشریف ده که جای کنم چشم روشنت دارم ز تو به هر سر مویی هزار درد دردا که نیست یک سر ...
ای حسن بتان ماه سیما از تو وی جانب شان میل دل ما از تو خون شد دل ما ز دست ایشان یا رب زیشان نالیم یا ز خود یا از تو
نه چنان گرفت خانه به دل من آرزویت که دگر به خانه رفتن کنم آرزو ز کویت به هوای رنگ و بویت چه روم به طوف بستان نه شکوفه راست رنگت نه بنفشه راست بویت نه خوش آید از نکورو که بود به جور...
پریوشی که به رخ رسم دلبری داند سگ خودم شمرد و آدمیگری داند نهان ز چشم کسان گفتمش به سوی من آی به خنده گفت که این شیوه را پری داند چو دم ز بندگی او زنم ز آتش غم گدازشم دهد و بنده پر...
بوی جان یافتم ز پیرهنت گویی از جان سرشته شد بدنت آه اگر نازنین تنت بینم من که مردم ز بوی پیرهنت برگ گل گرچه نازک است و لطیف در لطافت نمی رسد به تنت میوه های بهشت اگرچه خوش است از ه...
نام تو که خامشی نمی شاید ازو بر سینه در فتوح بگشاید ازو تکرار همی کنم به آواز بلند تا همچو زبان گوش بیاساید ازو
سبزه نو که ز گلزار رخت سر زده است رقم نسخ گل از غالیه تر زده است چون خط سبز تو یک حرف ندیده ست صبا عمرها دفتر گل گرچه به هم برزده است خط مشکین تو دودیست کز آتش برخاست آه از این دود...
دلم به ماه تمام از رخت عبارت کرد هلال گفت و به ابروی تو اشارت کرد غلام نرگس مستانه توام که نگاه به تاج حشمت شاه از سر حقارت کرد رسید از تو به دلخستگان بشارت قتل چه عیشها که دل از ذ...
پیرانه سر کشیدم سر در ره سگانت موی سفید کردم جاروب آستانت ای از هلال ابرو بر آفتاب تابان مشکین کمان کشیده من چون کشم کمانت کم زن گره میان را بر قصد من که ترسم تاب گره نیارد از نازک...
یا من ملکوت کل شی ء بیده طوبی لمن ارتضاک ذخرا لغده این بس که دلم جز تو نخواهد کامی تو خواه بده کام دلم خواه مده
چون تو ماهی در همه آفاق نیست بی تو بودن طاقت عشاق نیست شوق خود را چون دهم تسکین به صبر صبر کار عاشق مشتاق نیست هیچ شکلی زیر این نیلی رواق چون مقوس ابروانت طاق نیست دفتر گل را زدم ب...