شمارهٔ ۱۱۲
ای خوش آنان که خم طره یاری گیرند یکدم از پیچ و خم دهر کناری گیرند تا ازین لجه رسد زورق امید به لب لب جوی و لب جام و لب یاری گیرند تا درین بی سر و بن صیدگه آزاد زیند جا سر کوهی و من...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ای خوش آنان که خم طره یاری گیرند یکدم از پیچ و خم دهر کناری گیرند تا ازین لجه رسد زورق امید به لب لب جوی و لب جام و لب یاری گیرند تا درین بی سر و بن صیدگه آزاد زیند جا سر کوهی و من...
تو حور جنتی اما ز چشم فتانت ز بس که خاست بلا عذر خواست رضوانت سحر به باغ گذشتی گشاد غنچه دهان که بوسه ای برباید ز لعل خندانت چو دست طوق تو سازم ز ضعف نشناسند که هست بازوی من یا زه ...
ای در دل تو هزار مشکل ز همه مشکل شود آسوده تو را دل ز همه چون تفرقه دل است حاصل ز همه دل را به یکی سپار و بگسل ز همه
هیچ کس نیست که حیران شده روی تو نیست روی در سجده محراب دو ابروی تو نیست هرکه بر طرف بناگوش تو آن طره بدید گفت نقد دو جهان قیمت یک موی تو نیست تو به هرجا که چنین جلوه کنان می گذری ن...
باده چون بی غش و ساقی چو پریوش باشد دعوی توبه درین وقت چه ناخوش باشد صفت جام جهان بین که حکیمان گویند رمزی از جام بلور و می بی غش باشد مدعی گر نخورد می بگذارش که مدام خاطر از وسوسه...
ای واضح و الضحی جبینت واللیل نقاب عنبرینت طاها ورقی ز داستانت یاسین علمی بر آستینت جنت اثری ز فیض مهرت دوزخ شرری ز تف کینت اسرار وجود را کماهی دیده نظر خدای بینت پیش تو سپهر چون زم...
در غیرتم از صبا که چون بیگه و گه گستاخ رود به کوی آن زیبا مه او می رود و من از قفا می گویم گریان گریان که لیتنی کنت معه
بلبل چو مطربان به غزلخوانی آمده ست بر وی شکوفه در درم افشانی آمده ست همچون شکوفه شو درم افشان که جمع آن هرجا که هست تخم پریشانی آمده ست پژمرده بود از دم وی باغ و این زمان آبی به رو...
سفر خوش است اگر یار همسفر باشد غبار موکب او سرمه بصر باشد به منزلی که نشیند به محملی که رود جمال او همه جا قبله نظر باشد به هر جهت که کنی روی آشکار بود به هر طرف که نهی چشم جلوه گر...
صد شاخ گل تازه نشاندم به هوایت بازآ که یکی زان همه ننشست به جایت بی نکهت پیراهن تو خرقه زدم چاک ای غنچه خندان بگشا بند قبایت مرغی ز دلم گر ز پس مرگ بسازند جایی نپرد جز به در و بام ...
از شرب مدام و لاف مشرب توبه وز عشق بتان سیم غبغب توبه دل در هوس گناه و بر لب توبه زین توبه نادرست یا رب توبه
رنگ رخت ز تاب تب ای سیمبر شکست رنگ شکسته ات دل اهل نظر شکست هنگامه ساخت مه شب از انجم ولی چو دید هنگام صبح روی تو هنگامه برشکست بستی به قصد فرقت من بر میان کمر بنشین که پشت طاقت من...
ز بس آه غمت زین جان آتشناک خواهم زد ز دود آه شبگون خیمه بر افلاک خواهم زد چو آیی از سفر تا گیرمت بی پیرهن در بر ز شوق تو گریبان تا به دامان چاک خواهم زد به سر خواهم ز جورت خاک کردن...
مرا چو قبله نگردد به عیدگه رویت ز عیدگه کنم آهنگ کعبه کویت تو عید خلقی و قربانت آنکه مردم را کشد به غمزه خون ریز چشم جادویت اگر چه نیست درین عید رسم مه دیدن نمی رود ز ضمیرم خیال اب...
از میل ملاهی و مناهی توبه وز نفس مباهی به تباهی توبه در توبه چو هست اضافت فعل به خویش زین توبه که می کنم الهی توبه
سرو گل اندام من طرف کله برشکست کاکل او بر سمن غالیه تر شکست نافه گشا شد نسیم از گره زلف او رونق سنبل ببرد قیمت عنبر شکست بررخ پر گردم اشک از دل آزرده رفت باده گلگون به خاک ریخت چو ...
چو ترک سرکشم بر عزم میدان پشت زین گیرد چو گوی اندر خم چوگان سر مردان دین گیرد به کس چون خلعت وصلش پسندم کز حسد میرم اگر خاکش ببوسد دامن و باد آستین گیرد کله چون کج نهاده لب می آلود...
قربان شدن به تیغ جفای تو عید ماست جان می دهیم بهر چنین عید عمرهاست آن را که دید شکل خوشت بامداد عید پروای عید و ذوق تماشای او کجاست صد جان فدای قد تو کز جویبار حسن هرگز یکی نهال بد...
ماییم به غمناکی خود شاد شده بل از غم و شادی همه آزاد شده خاکی ست وجود ما که در راه فنا گشته همه گرد و گرد بر باد شده
وقت گل شد بزم عشرت بر لب جو خوشتر است جام عیش از دست گلرویان گلبو خوشتر است خوش بود ساقی چو نیکوروی و نیکو خو بود وربود با این همه خوشخوان وخوشگو خوشتر است پا به صحرا نه که بی خوار...
چون صبا شانه درآن طره خم در خم زد سلک جمعیت شوریده دلان برهم زد تار هر موی کز آمد شد آن شانه گسست با رگ جان من آن را گرهی محکم زد تا ز راهت ننشیند به رخ غیر غبار هر دمش چشم من آب ا...
لاله قدح باده و گل شاهد رعناست گلبانگ زنان مرغ چمن مطرب گویاست بخرام سوی باغ که شادی و طرب را بی سعی تو و من همه اسباب مهیاست تا گل تتق غنچه ز رخسار گشاده ست نرگس همه تن چشم شده به...
دور از رخ تو منم ز جان بگذشته صد نامه غم ز خون دل بنوشته گاهی جگرم ز دست دل خون گشته گاهی دلم از خون جگر آغشته
دودم از سینه که گرد آمده بالای سر است قدسیان را شده از ناوک آهم سپر است چون شوم خاک شود لاله ستان تربت من زین همه داغ کزان لاله رخم بر جگر است حلقه در گوش همه ساده رخان خواهد کرد ب...