شمارهٔ ۱۱۸
هر شیشه می با تو چو در محفلم افتد بینم لبت آن شیشه ز طاق دلم افتد خواهم سر خود را به سر راه تو منزل باشد که تو را راه به سرمنزلم افتد چون تیغ به قتلم کشی آن دم دیت من این بس که نگا...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
هر شیشه می با تو چو در محفلم افتد بینم لبت آن شیشه ز طاق دلم افتد خواهم سر خود را به سر راه تو منزل باشد که تو را راه به سرمنزلم افتد چون تیغ به قتلم کشی آن دم دیت من این بس که نگا...
عاشق تو شهید تیغ بلاست سرکوی تو روضة الشهداست جان پاکان نثار مقدم توست در رهت جان پاک خاک بهاست هست از نیست گفت و گوی محال آن دهان هست لیک نیست نماست به میانت که سر غیب آمد نیست دا...
هستی همه ذلت و هوان است و ضعه زین مرحله هر که رفت الله معه بگذر به زمین نیستی تا یابی فی الارض مراغما کثیرا و سعه
به باغم بی رخت تسکین محال است تماشای گل و نسرین محال است چو گل پنهان شود در پرده ناز قرار از بلبل مسکین محال است به ترک دوست فرماید خرد لیک ز عشق این حکم را تمکین محال است ز دیدار ...
به باغ لاله و گل رونق بهارانند ولی برآمده سرخ از تو شرمسارانند نظر به حال شقایق کن ای سحاب کرم که از نوایر شوق تو داغدارانند شب از چه گشت سیه جامه چرخ نیلی پوش اگر ز ماتم عشقت نه س...
شد برقع روی تو چو مهت زلف شب آسا سبحان قدیر جعل اللیل لباسا تا کی ز غم سود و زیان رنجه توان برد ای خواجه بیا ساغر می گیر و بیاسا دنیا نه متاعی ست که ارزد به نزاعی با خصم مدارا کن و...
اصبحت زایرا لک یا شحنة النجف بهر نثار مرقد تو نقد جان به کف تو قبله دعایی و اهل نیاز را روی امید سوی تو باشد ز هر طرف می بوسم آستانه قصر جلال تو در دیده اشک عذر ز تقصیر ماسلف گر پر...
هر چند زند لاف کرم مرد درم دوست دریوزه احسان ز در او نتوان کرد دیرین مثلی هست که از فضله حیوان نارنج توان ساخت ولی بو نتوان کرد
در صورت آب و گل عیان غیر تو کیست در خلوت جان و دل نهان غیر تو کیست گفتی که ز غیر من بپرداز دلت ای جان و جهان در دو جهان غیر تو کیست
شراب لعل باشد قوت جان ها قوت دل ها الا یا ایها الساقی ادر کأسا و ناولها چو ز اول عشق مشکل بود و آخر هم چرا گویم که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها خوشا مستی که هشیار از حرم خیز...
کی بر این عشرت سرا خاطر نهد ارباب راز زانکه از رنگ بقا خالیست این نقش مجاز ساختند از بهر تو زین پیش منزل دیگران ساز با آن وز برای دیگران منزل مساز نام خود از دفتر صورت پرستان محو ک...
ای کریمانی که پیش چشمتان خاک باشد سیم صرف و زر ناب مادحان چون بر شما آرند روی فی وجوه المادحین احثوا التراب
کو قاصدی که شرح غم اشتیاق را سازم پر از غزل چو خراسان عراق را هر شب به صورت شفق از عکس خون دل رنگین کنم کتابه این سبز طاق را با بخت من زمانه کند اتفاق و نیست جز هجر دوست خاصیت این ...
جامی به شعر مدحت شیران ملک کن نی مدح هر عوان که به سیرت سگ است و گرگ مدح کسان به سر به مثل خاک خوردن است چون خاک می کنی به سر از توده بزرگ
من کیستم از شهر خرد تاخته ای در عشق بتان دینی دین باخته ای خانه به خرامات مغان ساخته ای از هرچه نه عشق خانه پرداخته ای
بی سود یقین دم زیانی می زن بر گرد یقین تار گمانی می تن مرگ است یقین چنانچه در قرآن است باشد برسی به مرگ جانی می کن
ابروی تو به صورت ظاهر چو بنگرم ماه بلند مرتبه را یاد ناورم
کو در ادراک حقایق نکته دانیهای او در بیان نکته ها شیرین زبانیهای او همت او گنج کنت کنز را مفتاح بود بود ازان گنج این همه گوهر فشانیهای او بود شاه فقر لیک اصحاب را می داشت پاس از خط...
تو را صباحت ترک و فصاحت عرب است ملاحتی که میان عجم چنان عجب است صحیفه ای ست وجود تو پر لطیفه حسن که از اصول صفات کمال منتخب است مهت پدر شد و خورشید جد تعالی الله تو را میان بتان ای...
یا رب سوی مقصدم ره سیر بده مقصود دلم ز کعبه و دیر بده با غیر تو شغل ناگوار است مرا شغلی با خود فراغی از غیر بده
یا از زبان دوست شنو داستان دوست یا از زبان آن که شنید از زبان دوست باشد کلام دوست مبرا ز هر لغت هست این لغات مختلف از ترجمان دوست بیرون بود ز جمله نشانها کزو دهند اینست پیش دوست شن...
صبحدم دردکشان نقب به میخانه زدند بوسه بر یاد لبت بر لب پیمانه زدند زاهدان سبحه به کف عازم آن بزم شدند رقم نقل چو بر سبحه صد دانه زدند صوفیان را دهن از ورد سحر بربستند بس که بر صومع...
این چه رخسار و چه خط وین چه لب است وین چه چشم خوش و خال عجب است زیر لب نقطه بود رسم چرا نقطه خال تو بالای لب است طلب حسن عنایت ز رخت بنده را غایت حسن طلب است شکل بالای تو شیرین نخل...
بود آینه وجود عالم مثلا وان آینه را وجود ما و تو جلا آن آینه چون یافت جلا شد به کمال مشهود جمال ذات و اسماء علا