شمارهٔ ۱۲۱
شنیده ام که به گل بلبل سحرخوان گفت که شکر نعمت صبح وصال نتوان گفت درون غنچه چرا خون و جیب گل چاک است اگر نه مرغ چمن داستان هجران گفت سماع لحن مغنی خوش است وین نکته ز شاخ سرو سهی قم...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
شنیده ام که به گل بلبل سحرخوان گفت که شکر نعمت صبح وصال نتوان گفت درون غنچه چرا خون و جیب گل چاک است اگر نه مرغ چمن داستان هجران گفت سماع لحن مغنی خوش است وین نکته ز شاخ سرو سهی قم...
آن که تیغ مهر او در سینه صد چاکم زند کشته آنم که چون مه خیمه بر خاکم زند شویم از خون جگر گر صد رقم هر دم قلم جز خیال خط او بر لوح ادراکم زند گرچه باغی ام خزان دیده شوم رشک بهار ابر...
وادی عشق که جز تشنه در او نایاب است ریگش از خون دل تشنه لبان سیراب است خواب مرگ است در آن وادی و بیدار دلی شده در سایه هر خاربنش در خواب است سربنه یا سر خود گیر که این وادی را قوت ...
ای آنکه به بر و بحر بشتافته ای ور کوه رسیده پیش بشکافته ای پرسم خبری بهر خدا راست بگوی کز گمشده من چه خبر یافته ای
ساقیا می ده که صحرا سبز و بستان خرم است توبه ای کامروز نشکسته ست در عالم کم است از زجاجی جام می ریزد ز یکدیگر فرو گرچه همچون سنگ اساس توبه ما محکم است یاد کن جم را چو نوشی باده عشر...
دل دید لبت وز دو جهان بی خبر افتاد بین مستی این می که عجب کارگر افتاد هرجا ز تو شوریست همانا که ز خوبان در طینت پاک تو نمک بیشتر افتاد زلف سیهت سوخته از برق تجلیست چون عکس دو رخسار...
ساقی بیا و باده ده اکنون که فرصت است مطرب بزن ترانه که فرصت غنیمت است چشمم به روی شاهد و گوشم به بانگ چنگ ای پندگو برو که نه جای نصیحت است جان مرا ز مرهم راحت نشان مپرس کز عاشقی نص...
ای دل تا کی فضولی و بوالعجبی از من چه نشان عافیت می طلبی سرگشته بود خواه ولی خواه نبی در وادی ما ادری ما یفعل بی
برفت یار و مرا در فراق خویش گذاشت درون فگار و جگرچاک و سینه ریش گذاشت ندانم از غم هجرش پناه با که برم چو عشق او نه مرا آشنا نه خویش گذاشت هزار قافله عاشق روانش از پس و پیش مرا ز مو...
برهنگان چمن باز سبزپوش شدند ز تیغ خور سپر رند باده نوش شدند نوای عیش زد از شاخ سرو مرغ سحر معاشران همه در نعره و خروش شدند فقیه مدرسه با طالبان حلقه درس کشیده صف به در پیر میفروش ش...
خطت گرد لب آن مشکین نبات است که رسته بر لب آب حیات است به هر کس دارد آن چشم التفاتی به حال ما چرا بی التفات است به راه کعبه وصلت دو چشمم یکی چون دجله وان دیگر فرات است زکات لب بده ...
گر خاک سر کوی مذلت باشی رسوا شده شهر و محلت باشی به زانکه به زرق و خودنمایی صد سال شایسته هفتاد و دو ملت باشی
ترک شیرین شمایلی که مراست کی توانم بدین دلی که مراست من گرفتار و یار مستغنی آه ازین کار مشکلی که مراست شد پی دستبوس قاتل من بوس بر دست قاتلی که مراست رشته جان ز دل زبانه کشید این ب...
چو رند خط به حریفان دردخواره نویسد به درد تیره خم بر سفال پاره نویسد گرفت روی تو ملک جهان وز خط مشکین خراج بر مه و خور باج بر ستاره نویسد دقیقه های فرو رفته از صحیفه حسنت عذار تو ب...
ابروی خوشت که ماه عید است انگشت نمای اهل دید است از روی تو عید عاشقان را صبحی به مبارکی دمیده ست هر سال یکیست عید روزه ما را همه روزه از تو عید است شد عید من از رخت خجسته زین عید خ...
از پنجه پنج و ششدر شش بدرآی وز کشمکش سپهر سرکش بدرآی خواهی که چشی ذوق خوشی های عدم از ناخوشی وجود خود خوش بدرآی
هنوز یک گل تو از هزار نشکفته ست به باغ عشق چو بلبل هزارت آشفته ست قبای تنگ گشادی ز پیرهن هرگز به لطف تو گلی از باغ حسن نشکفته ست دهان خامش تو گوهریست ناسفته زهی لطافت طبعی که این گ...
خوبرویان جهان رسم وفا نشناسند قدر یاری و وفاداری ما نشناسند جز ره عشق بتان راه دگر می جویند اهل تقلید که راهی به خدا نشناسند پای تا سر همه دردند اسیران تو لیک چاره درد ندانند و دوا...
تارک درویش تارک فارغ از تاج زر است کمترین ترک از کلاه تارکش ترک سر است کی مکمل گردد از ترک دو عالم آن کلاه زانکه ترک دیدن آن ترک ترکی دیگر است سخره نفس بهیمی را نزیبد تاج فقر سر که...
از لطف قد و صباحت خد چه کنی وز سلسله زلف مجعد چه کنی از هر طرفی جمال مطلق تابان ای بی خبر از حسن مقید چه کنی
به عشق آن پیر عالمگیر گشته ست که در عشق جوانان پیر گشته ست ز طفلان کم بود پیری که مویش نه از شکرلبان چون شیر گشته ست نه مهرت در دلم ازنو نوشتند ازل تاریخ این تحریر گشته ست چو ممکن ...
بر دل عاشق چو زخم از نشتر خاری رسد زان گل راحت دمد چون از کف یاری رسد چون به سیلی رانیم خواهم که دارم دیده پیش لیک ترسم کز مژه بر دستت آزاری رسد برکسم نبود حسد جز آنکه چون خواهد دل...
منشور دولتی که ز عشقم میسر است طغرایش آن خطی ست که بر دور ساغر است با من ز سعد و نحس مزن دم که خط جام حرز امانم از خطر چرخ و اختر است بودم به خواب خوش که رسید از حریم دیر پیری که ر...
ای از تو به باغ هر گلی را رنگی هر مرغی را ز شوق تو آهنگی با کوه از اندوه تو رازی گفتند برخاست صدای ناله از هر سنگی