شمارهٔ ۱۳۰
ای کرده نهان ز سایلت خوان عطا دریوزه احسان و تمنای عطا چون هست دلت به مرکز عدل محیط زان صورت حیف را خطی خواند خطا

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ای کرده نهان ز سایلت خوان عطا دریوزه احسان و تمنای عطا چون هست دلت به مرکز عدل محیط زان صورت حیف را خطی خواند خطا
یار دروغ وعده بیباک من کجاست شادی رسان خاطر غمناک من کجاست هستم ز عقل و دعوی ادراک او بجان آشوب عقل و آفت ادراک من کجاست چاکم فتاد در جگر از زخم تیغ هجر تا آن رفوگر جگر چاک من کجاس...
گر روی بی تو مرا داغ جگر تازه شود چون بیایی به توام مهر دگر تازه شود تازه شد خط و رخت از دم روشن نفسان چون گل و سبزه که از باد سحر تازه شود تا شنیدم که بود عشق هنر هر نفسی در دلم د...
بیا که روی تو خورشید عالم افروز است شبم ز روی تو چون روز و روز فیروز است شد از جمال تو فیروز روز من وان روز که خواستم شب و روز از خدای امروز است شبم ز شعله شمع و چراغ مستغنی ست چنی...
در دعوی لاف معنی از من بگریخت خوش آنکه ز مدعی رهزن بگریخت هر جا ز در خانه درآمد دعوی معنی به شتاب از ره روزن بگریخت
آنکه گل را غیرت از لطف تن او خاسته ست چاک جیب غنچه از پیراهن او خاسته ست می رود دامن کشان چون گل بهاران وین همه لاله و نسرین به باغ از دامن او خاسته ست کی شود سوز قتلیش کشته زیر تی...
چون رسوم شاهی از دور فلک بنیاد شد از دو سلطان احمد این ویرانه کاخ آباد شد دارد این خرم ز آب تیغ باغ داد را آنچنان کز آب جام آن رونق بغداد شد چون کشید این خوان جود و مکرمت گرد جهان ...
قدم به طرف چمن نه که سبزه نوخیز است شکوفه در قدم دوستان درم ریز است مده به باد گرانمایه عمر بی باده کنون که باده فرحبخش و باد گلبیز است سرود مجلس تو صوت عندلیب بس است به بانگ چنگ م...
شد فصل بهار و گشتم از غصه هلاک دارم جگری کباب و چشمی نمناک گلها همه سر ز خاک بیرون کردند الا گل من که سر فرو برد به خاک
جمال عشق قدیم است و مابقی محدث مجال دخل ندارد خرد درین مبحث ازان جمال یکی جلوه بایدم دم مرگ که بیخودم فکند از ممات تا مبعث به وصف شاهد ژولیده موی گرد آلود اشارتیست عجب رب اغبر اشعث...
دي چو به بوستان تو را جا به کنار آب شد آب ز عکس روی تو چشمه آفتاب شد جست به باغ بی رخت لمعه برق آه من شاخ درخت شعله زد مرغ چمن کباب شد خواستم از خدا که دل مایل مهر گرددت در حق تو د...
باز در بزم غمت نعره نوشانوش است عقل حیران و خرد واله و جان مدهوش است نرسد خسته دلان را ز تو جز نیش ستم گرچه جام لب لعل تو لبالب نوش است اشک گرمم ز تف خون دل آید در چشم بس که در آتش...
حیران شده ام که میل جان با تن چیست واندر گل تیره این دل روشن چیست عمری ست که با هزار من هستی من من می گویم ولی ندانم من چیست
مرا نیست بر خوردن باده باعث بجز غفلت از عالم پر حوادث چه جمعیت آید ز گردنده چرخی که بر وضع واحد دوان نیست لابث بده ساقیا می که بی بهره از وی بود در همه شغل لاهی و عابث ازان می که ک...
بر سر از چتر مرصع سایه ات می گستردند یا تماشا را ملایک بافته پر در پرند پرسش حال اسیران می کنی گاهی ز دور با رقیبانت همی بینند و خونی می خورند افکنی سرهای مشتاقان به ره تا دیگران چ...
مقیم کوی تو را فسحت حرم تنگ است ز کعبه تا سر کویت هزار فرسنگ است دلم ضعیف و ز هر سو ملامتی چه کنم که شیشه نازک و هر جا که می روم سنگ است مکن به حلقه ما ذکر رشته تسبیح که گوش مجلسیا...
عالم همه با حوادث آفات است منفی ست که وهم می کند اثبات است هر چیز که رنگ و بوی هستی دارد یا فعل حق است یا صفت یا ذات است
می کند عشق تو تاراج دل و دین الغیاث می برد صبر و قرار از جان غمگین الغیاث گاه اندر عز کشفم گاه در ذل حجاب از تلونهای حال ای شاه تمکین الغیاث خواند از کوی خراباتم به کنج صومعه از نص...
ز آب حیات مشک خطا را سرشته اند گرد لب تو آیت رحمت نوشته اند من که و کاخ عیش که خشت وجود من از خاک رنج و چشمه محنت سرشته اند هرگز به آب و رنگ تو نشکفته غنچه ای در باغ حسن زین همه گل...
در صورت تو سر جمالی که مجمل است در خط و خال و عارض و زلفت مفصل است هرگز حدیث زلف تو کوته نمی شود این گفت و گوی تا به قیامت مسلسل است حسن تو از تصرف مشاطه فارغ است مرآت آفتاب چه محت...
دانی چه کسم ز ناکسان ناکس تر وز جمله خسیسان به خسیسی خس تر در راه طلب که واپسان بسیارند هستم ز همه مرحله ها واپس تر
یار اگر در بست بر رویت چه باشی در حرج صبرکن سر بر درش کالصبر مفتاح الفرج چشم جان را ده جلا بگذر ز گفت و گوی عقل موجب عین الیقین نبود براهین حجج خوانده در پرده چو کعبه یار خلقی را ب...
اشکم به گلو گر ره فریاد نبندد ناله گرهم در دل ناشاد نبندد از کلک مصور مطلب صورت شیرین کین نقش بجز تیشه فرهاد نبندد ترسم رگ جان بگسلدم کاش ازین پیش آن موی میان خنجر بیداد نبندد گو خ...
خیال خال لبت تخم مزرع امل است هوای خط تو ختم صحیفه عمل است اگر نه رقعه قتل من آرد از تو رسول رسول قاصد جان رقعه نامه اجل است زکات آن لب میگون به می پرستان ده قبول خیر محال است اگر ...