شمارهٔ ۱۳۶
بحری ست کف جود شه کوه وقار هرگز نفتد به غیر گوهر به کنار موجش به عراق چون گهر کرد نثار جامی به هرات ازان گهر چیده هزار

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بحری ست کف جود شه کوه وقار هرگز نفتد به غیر گوهر به کنار موجش به عراق چون گهر کرد نثار جامی به هرات ازان گهر چیده هزار
چنین که سالک ما می نهد قدم کج مج هزار مرحله افزون بود ازو تا حج نتافت بر همه ذرات کون خورشیدی که سیر او نه به قطع دقایق است ودرج چو اقرب است به ما نور او ز حبل ورید چه احتیاج به بس...
بر لبم تا نفسی می رود و می آید همدم یاد کسی می رود و می آید جان که از تن کند آمد شد کویت مرغیست که به باغ از قفسی می رود و می آید دعوی صدق محبت نه حد همچو منیست در دل از تو هوسی می...
شاهد بستان که چشمش نرگس و رویش گل است سایه بر برگ گل او کرده شاخ سنبل است مجمر فیروزه دان هر غنچه را کز گل در آن آتشی افروخته از بهر داغ بلبل است کوه و صحرا بس که می خوردند از جام ...
شه چون مه چارده شب آمد ز سفر بر فتح هری یافت دم صبح ظفر وین طرفه که سال و ماه این فتح شود روشن چو تأمل کنی از شهر صفر
به مهر و ماه فلک کودکیست بازی سنج که کرده است به بازی ترازو از نارنج بدین ترازوی نارنج بر خریداران درین دکان نکشد جز متاع محنت و رنج به زیر خاک بود گنج بین که قارون را چه سان به خا...
چو یار زلف معنبر نبندد و نگشاید نقاب شب ز مه و خور نبندد و نگشاید چه تاب سیمبرم را رو ای صبا و بگویش که دمبدم کمر زر نبندد و نگشاید خجل ز عطر فروشم به دو زلف وی آن به که درج غالیه ...
صبحدم عرض چمن کن که هوا معتدل است وز نم نیم شبی راه نه گرد و نه گل است تخته خاک ز بس گل که دمیده ست ز گل لوح صورت گری خامه زنان چگل است ابر گو سایه مینداز که گرد لب جوی سایه نارون ...
هر چند که در دل غم هجران افکند جان پرتو حسن به جانب آن افکند حسن را چو فزون نمود یک نقطه دگر از خون جگر قطره به دامان افکند
ای ز تو قیل و قال ما همه هیچ فهم و وهم و خیال ما همه هیچ مالک الملک کاینات تویی دعوی ملک و مال ما همه هیچ خالی از فضل بر کمال تو هست لاف فضل و کمال ما همه هیچ باگهرهای گنج مخفی تو ...
حیفم آید ز خدنگ تو که بر خاک افتد چشم دارد که بر این سینه صد چاک افتد دوز چاک دلم از تیرگه صیاد مباد که تو را زآتش آن شعله به فتراک افتد تیرت آمد به هدف من ز هدف مدور هننز غصه به ح...
غرض از چاشنی عشق توام درد و غم است ورنه زیر فلک اسباب تنعم چه کم است هست بر مایده حسن بسی نعمت و ناز قوت عاشق ز میان همه رنج و الم است می زیم شاد دمی با تو دمی با یادت حاصل عمر گرا...
آنها که در آفاق به هم پیوستند آخر ز میانه پای رفتن بستند افسوس که حاسدان نادان پی نام بر وضع دگر به جایشان بنشستند
قد بدا نور فالق الاصباح اسفر الصبح اطفی ء المصباح کم طلب در کتب حقیقت عشق نشود یافت این لغت ز صحاح رو به فتاح کن که ممکن نیست فتح باب معانی از مفتاح ترک کشاف گو کزان مسدود باشد ابو...
دل خون و جگر پرخون بار دگرم شب شد خونخواری امشب را اسباب مرتب شد هر جام که ساقی داد از بخل مرا نیمه چون یاد لبت کردم از گریه لبالب شد بگرفت تب هجرم درد سر من اکنون از بودن سر بر تن...
چو اشک خویشتن غلتم میان خاک و خون شب ها ز رشک آنکه بینم جام می را لب بر آن لب ها شدی مشهور شهر آنسان که همچون سوره یوسف همی خوانند طفلان قصه حسنت به مکتب ها به خواب ار بر درت یابند...
نسیم جان شنوم گوییا ز عالم دل گشاده اند دری در حریم این منزل ز زندگی در و دیوار او اثر دارد سرشته اند همانا ز آب خضرش گل دهد بقای مخلد هوای او گویی فرو شده به گلش پای عمر مستعجل چو...
مطرب خوش لهجه را حسن ادا باید نخست تا دمش از رشته جان عقده غم بگسلد نی چنان کز کثرت تحریر و تکرار نغم در میان هر دو لفظش از غزل دم بگسلد هر چه بربندد به هم ناظم به صد خون جگر او ز ...
زین پیش برون ز خویش پنداشتمت در غایت سیر خود گمان داشتمت اکنون که تو را یافتم آنی دانم کاندر قدم نخست بگذاشتمت
قومی به هوای حج در قطع بیابان ها جمعی ز نشاط می در طوف گلستان ها وین طایفه دیگر با داغ غمت فارغ هم از طرب این ها هم از طلب آن ها تا دل به تو شد بسته وز غیر تو بگسسته خوردیم بسی خون...
جواب نامه یعقوب سلطان تبارک الله ازین طایر همایون فال خجسته نامه اقبال بسته بر پر و بال نه نامه نافه ای از مشک خالص آمده پر نه نافه طبله ای از عطر ناب مالامال منصه ایست ز کافور کرد...
غافلی می گفت کای بنا بنای خانه ام ساز محکم ور نه زانم غیر درد و غم چه سود زیرکی بشنید گفتا چون بنای عمر ما سخت سست آمد بنای آب و گل محکم چه سود
نبرد کعبه ام از خاطر این تمنا را که قبله گاه کنم خیمه گاه سلمی را چو نیست روی توجه به خیمه گاه ویم به سوی کعبه کنم روی خود تسلی را خیال قامت او کار سربلندان است حریم سدره بود جا در...
دی گفت عارفی که مضیق خم سپهر از محنت عوام عجب تنگ خانه ایست گفتم ز تنگ خانه یکی نقطه محو کن کز منت لیام عجب ننگ خانه ایست