شمارهٔ ۱۴
ای خوانده به عزم رفتن افسون همه بگرفته غمت درون و بیرون همه ما زنده به آنیم که بازآیی زود گر دیر آیی به گردنت خون همه

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ای خوانده به عزم رفتن افسون همه بگرفته غمت درون و بیرون همه ما زنده به آنیم که بازآیی زود گر دیر آیی به گردنت خون همه
ای خاک رهت سرمه روشن بصران سوی تو روان به دیده صاحبنظران ناید از ما شکسته یا بسته پران جز سوی تو پرواز به بال دگران
سمنبر انجمن بین که نی سمن نه چمن به روزگار تو دارد نشان ز هستی من
شد بساط خرمی طی در جهان زین واقعه زیر و بالا شد زمین و آسمان زین واقعه نیست شبها بر کنار آسمان رنگ شفق خون همی آید ز چشم روشنان زین واقعه بود پنهان فتنه پیدا ایمنی دردا که شد آن نه...
لطافتی که رخت را ز جعد خم به خم است هزار عاشق اگر باشدت هنوز کم است به زلف عمر و به لبها حیات اهل دلی بیا که عمر عزیز و حیات مغتنم است دلم نیافت نشان زان دهان به ملک وجود نهاده روی...
زین پیش رهی بود ز بغداد نیاز موصل به حریم وصل آن کعبه راز داریم ز شاه همدان چشم که باز ایمن شود از حرامی آن راه دراز
هر لحظه نمایی به لباس دگرم رخ گاه از بت فرخار و گه از لعبت خلخ هر جا که کنی جلوه بود اهل نظر را دیدار تو فرخنده و رخسار تو فرخ اطوار ظهور تو بود ظاهر و باطن بر ظاهر تن جلدی و در با...
عاشقان از خطت چو یاد کنند از سویدای دل مداد کنند نامه شوق او به کلک مژه بر بیاض بصر سواد کنند مرده را جان مده ز لب که مباد از بشر بیشت اعتقاد کنند جان و دل بی تو روی در عدم اند روی...
هلال عید جستن کار عام است هلال عید خاصان دور جام است بیا ساقی که امشب توبه ما ز می چون روزه فردا حرام است برافراز آتشی دیگر ز باده که دیگ ما ز روزه نیم خام است ز روزه رخنه شد ایام ...
با غیب به بویت آمد ای حرف شناس وانفاس تو را بود بر آن حرف اساس باش آگه ازان حرف در امید و هراس حرفی گفتم شگرف اگر داری پاس
برآ به پای خرد گرد آن برآمده کاخ درآی در حرم انس قدسیان گستاخ برون ز حس و جهت صدهزار جهان چه تنگ ساخته ای بر خود این جهان فراخ به سربلندی کاخ جلال و جاه مناز کز انقلاب زمان خاک گرد...
از سرو قدت کج نظران را چه گشاید وز خاک درت بصران را چه گشاید جز خون گره بسته به نوک مژه شبها از لعل تو خونین جگران را چه گشاید جز با دگران دیدنت از دور به حسرت از وصل تو بی سیم و ز...
نهفته سیم به زیر قبا که این بدن است گرفته برگ سمن را به بر که پیرهن است بسن ز پیرهن اندام نازکش که مگر در آب گشته عیان عکس لاله و سمن است اگر کنند به گل نازنین تنش را باد رود ز تاب...
ای یافته مرهم خود از داغ مپرس نظاره طاووس کن از زاغ مپرس گفتار نکو شنو به قایل منگر انگور خور ای ساده دل از باغ مپرس
می رسد از دولت عشقم مدد بنده عشقم ز ازل تا ابد بود احد عشق ز آغاز کار لیک برآمد به لباس عدد دیده دل گر شودت تیزبین هیچ نبینی ز عدد جز احد معتقد خویش بود شیخ شهر خاک براین معتقد و م...
هر شبم بی تو به صد غم بگذرد شب چنین بر عاشقان کم بگذرد بس که بر روی زمین می بارم اشک ترسم از روی دگر نم بگذرد نقد دل گم کرده ام ای کاش باد موی مویت را به خم خم بگذرد باد ذوق زخم تو...
آتش اندر خرمن ما زد رخت وین روشن است خال مشکین تو بر رخ دانه ای زین خرمن است آن رخ نازک چو آب از دیده رفت اما هنوز نقش خالت چون سیاهی مانده در چشم من است تو مرا چشمی و تا بر بام و ...
در مسجد و خانقه بسی گردیدم بس شیخ و مرید را که پا بوسیدم نی یک ساعت ز هستی خود رستم نی آن که ز خویش رسته باشد دیدم
خوش آن که شد به دلی از مضیق حرص آزاد مقیم کنج قناعت درین خراب آباد نسیم خیر دهد آب و خاک کلبه فقر کسی که ساعی آن شد خداش خیر دهاد بکن بنای سرای فنا ز ساحت دل پی سرای بقا استوار کن ...
کی بود کی که شب محنت من روز شود صبح اقبال من آن روی دل افروز شود بی تو از سینه چو خواهم که برآرم نفسی نارسیده به دلم آه جگرسوز شود کی شود دوخته چاک دلم از تیغ غمت گر به هر مو مژه ا...
یاقوت لب تو قوت جان است وصل تو حیات جاودان است زلف تو بر آفتاب تابان از شعر سیاه سایه بان است بستی به لباس کج کلاهان بر موی کمر که این میان است راندی به لب شکر دهانان در هیچ سخن که...
صد تیغ جفا زدی و راندی ز درم وانگه گله می کنی که رفتی ز برم با این همه خاک باد بر فرق سرم گر عهد و وفای تو به پایان نبرم
زاده عشقی هم ازو خواه زاد باش بدو شاد و ازو جو رشاد روی به عشق آر که جز عشق نیست عاشق و معشوق و مرید و مراد راه مده وهم دویی را به خود رخنه مکن قاعده اتحاد معتقد غیر دویی نیست عقل ...
از تنت گر قبا گشاده شود گره از کار ما گشاده شود صبح دولت دمد چو از رویت سر زلف دو تا گشاده شود در غمخانه ام ز بی یاری از صبا بسته یا گشاده شود چون تو مژگان به هم زنی بر دل تیرهای ب...