شمارهٔ ۱۴۵
مگو که قطع بیابان عشق آسان است که کوههای بلا ریگ آن بیابان است حدیث چتر مرصع به میر قافله گوی که سایه بان ز ره ماندگان مغیلان است فراز و شیب ره از رهروان گرم مپرس که پیش مرغ هوا کو...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
مگو که قطع بیابان عشق آسان است که کوههای بلا ریگ آن بیابان است حدیث چتر مرصع به میر قافله گوی که سایه بان ز ره ماندگان مغیلان است فراز و شیب ره از رهروان گرم مپرس که پیش مرغ هوا کو...
گفتم که هوای او برون شد ز سرم از خاک درش درد سر خود ببرم لیکن چو به حال خویش درمی نگرم صد بار گرفتارتر از پیشترم
نام خود را عاشق صادق کنم سویت سواد تا چو خوانی نامه رویت بنگرم از چشم صاد اعتقاد حسن خوبانم ز مهر روی توست لاجرم در شهر مشهورم به حسن اعتقاد نیست مقصود از سلوک من در اطوار وجود جز ...
رخت که بر مه رخشان خطی ز نیل کشید به چشم روشن عاشق ز سرمه میل کشید کمال صنع ازل را تویی دلیل را خط تو حرف خطا بر رخ دلیل کشید دلم که دید لبت پیش روی تشنه لبیست که در بهشت برین جام ...
دلم ز هجر خراسان ازان هراسان است که بحر فقر و محیط فنا خراسان است نخست گوهر از آن بحر شاه بسطامی ست که قطب زنده دلان و خداشناسان است بکش لباس رعونت که شیخ خرقانی ستاده خرقه به کف ب...
آن را که بود نور نبی در بشره حاجت نبود به طول و عرض شجره وان را که ز رخ نتابد این نور سره شجره ندهد به غیر لعنت ثمره
آنان که دست رد به رخ ما نهاده اند بر ما زبان طعن و ملامت گشاده اند ظاهر شود چو پرده برافتد ز روی کار کایشان نه داد مردی و انصاف داده اند عزم سفر به عالم دل کرده اند لیک در ره فتاده...
مدت رفتن آن مه به سفر دیر کشید مهلت قاصد و تأخیر خبر دیر کشید به غباری که به هر سو رود از موکب او آرزومندی اصحاب نظر دیر کشید ابر جود است و کرم لیک پی یک قطره بخل ورزیش بدین تشنه ج...
کیست آن شوخ که مهمان تهیدستان است که ز سر تا به قدم شعبده و دستان است مجلس از رشک رخش داغ نه گلزار است خانه از سرو قدش طعنه زن بستان است تا لبش چاشنیی در قدح باده فکند رفته بر چرخ ...
بر مسند ناز خفته ای با دگران صد گوهر راز سفته ای با دگران با من سخن ار نگویی این بس که رسد در گوش من آنچه گفته ای با دگران
آنان که در فسون محبت فسانه اند هر جا روند تیر بلا را نشانه اند حاجی به طوف کعبه گرفتار و عاشقان فارغ ز خانه مست خداوند خانه اند تجرید شو که پاک تراشان تیغ عشق کرده خلاص ریش خود از ...
کس رخت را چو گل نظاره نکرد که گریبان چو غنچه پاره نکرد با دل عاشقان کند دل تو آنچه با شیشه سنگ خاره نکرد هر که زیر کمر میان تو دید وای او کز بلا کناره نکرد مه نشد شب فروز تا ز رخت ...
آن کیست سواره که بلای دل و دین است صد خانه برانداخته در خانه زین است ماهی ست درخشنده چو بر پشت سمند است سروی ست خرامنده چو بر روی زمین است آشوب جهان است اگر اسپ سوار است آسایش جان ...
سرخی ز لب لعل به سنگ آوردن وز گل به گیاه بوی و رنگ آوردن مقصود دل از کام نهنگ آوردن بتوان نتوان تو را به چنگ آوردن
لعل لب تو اشک مرا خون ناب کرد زان شیشه های سبز فلک پر شراب کرد عکس رخت نمود در آیینه سپهر نامش خرد به شب مه و روز آفتاب کرد مشتاق تو به چشمه خور می کند نظر تشنه ز شوق آب هوای سراب ...
چون قدح کز شراب پر گردد چشمم از خون ناب پر گردد ماه نو ساغر آفتاب می است ماه نو ز آفتاب پر گردد بس که سوزد دلم جهان چه عجب گر ز دود کباب پر گردد تشنه عشق را چه سود کند بحر و بر گر ...
روی خود را مگو شریک مه است در نکویی که لاشریک له است نارسیده به چارده سالت رویت افزون ز ماه چارده است ملک هستی تمام طی کردم تا به وصلت هنوز نیمه ره است تا تو بستی نقاب تو بر تو بر ...
دل از روش مؤمن و ترسا برکن زنار مغان ببر چلیپا بشکن خود را به سر کوی مه ما افکن می بین رخ جانفزاش مهما امکن
جلوه گل رخت از طره چون سنبل کرد کجه هندوی زلف کچه بازت گل کرد باغبان زلف سیه برگل رخسار تو دید یاد جعد گره اندر گره سنبل کرد با تو گل سر ز گریبان لطافت برزد جامه را بر تن او باد صب...
داغ هجرم لب خشک از مژه تر می سازد شربت مرگ من از خون جگر می سازد خط مشکین که بناگوش تو می آراید فتنه تازه پی اهل نظر می سازد هرکه جوید شرف وصل تو از حیله عقل بهر بام فلک از شعبده پ...
ریزم ز مژه کوکب بی ماه رخت شب ها تاریک شبی دارم با این همه کوکب ها چون از دل گرم من بگذشت خدنگ تو از بوسه پیکانش شد آبله ام لب ها از بس که گرفتاران مردند به کوی تو بادش همه جان باش...
سلام علیک ای نبی مکرم مکرم تر از آدم و نسل آدم سلام علیک ای ز آباء علوی به صورت مؤخر به معنی مقدم سلام علیک ای ز آغاز فطرت طفیل وجود تو ایجاد عالم سلام علیک ای ز اسماء حسنی جمال تو...
پی لقمه و خرقه هر لحظه ای نشاید کشیدن ز خلقی گزند به روزی بود خشک نانی کفاف به عمری بود کهنه دلقی بسند
کردم توبه شکستیش روز نخست چون بشکستم به توبه ام خواندی چست القصه زمام توبه ام در کف توست یکدم نه شکسته اش گذاری نه درست