شمارهٔ ۱۵
مجلس پیر مغان است و پر از باده سبوها طیب الله بها وقت کرام شربوها هر طرف باده به کف درد کشانند نشسته احسن الناس نفوسا و قلوبا و وجوها عشق بحریست عجب ژرف که از موج پیاپی کرده جوهای ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
مجلس پیر مغان است و پر از باده سبوها طیب الله بها وقت کرام شربوها هر طرف باده به کف درد کشانند نشسته احسن الناس نفوسا و قلوبا و وجوها عشق بحریست عجب ژرف که از موج پیاپی کرده جوهای ...
چیست آن شاهد سفید عذار رو برهنه روان به هر بازار بس که بر وی رسیده کوب ز دهر مانده بر پشت و روی او آثار صورت اوبافضل الاشکال می رباید دل از صغار و کبار اختر روشن است لیک او را بخل ...
ای وجودت به دانش و بخشش دفتر فضل و جود را فهرست من فرستادم آنچه وعده نبود تو هم آن وعده کرده را بفرست
جز هوای وصل تو در سر هوس نبود مرا گر کنی پروای من پروای کس نبود مرا بسته جان احرام کوی توست و قالب محملش جز دل نالان درین محمل جرس نبود مرا مست می گردم به دور لعل تو در شهر و کوی ه...
هرچه از جاه تو را بینم و مال که تو را مانع عیش ابد است بهر امروز تو هرچند نکوست بهر فردای تو بسیار بد است بهر آن دشمن بدخواه تو گر با تو در معرض بغض و حسد است بگشا چشم حقیقت بین را...
ای کشته مرا به تیغ لاغ و لابه دور از تو به سان ماهیم بر تابه من غرقه به خون بی تو و توبا دگران همخانه و همخوابه و هم گرمابه
ای دیده حقیقت جهان گذران سوی تو به دیده ره سپر دیده وران من هم لنگان از عقب رهسپران می آیم و آن نیز به پای دگران
در زلف تو از راست سوی چپ کششی نیست آری طرف راست گرفتن ز چپ اولی ست
ماتم او رخنه در سور سمرقند اوفکند گویی امروز از بخارا رفت شاه نقشبند از سمرقند و بخارا بس که سیل اشک رفت کشتی خوارزمیان را رخنه در جیحون فکند دود این آتش همه اطراف ترکستان گرفت شد ...
ای که جان و دل آگاه تو را همراه است بی تو آگه نیم از خویش خدا آگاه است مدت صحبت تو عمر گرانمایه ماست آه ازین عمر گرانمایه که بس کوتاه است غم تو از دل ما در همه دلها ره کرد راست است...
از نور ازل دلت منور بادا اسرار ابد در او مصور بادا بی آنکه عنان عزم تابی سویی ملک همه عالمت مسخر بادا
هر کس که سود چهره به راه تو سود کرد در روی تو جمال ازل را سجود کرد مسکین فقیه گوش اشارت شنو نداشت منع سماع زمزمه چنگ و عود کرد دیریست می زند دم ارشاد شیخ شهر آن نارسیده دعوی این کا...
دلم از رشک صبا می لرزد کز وی آن زلف دو تا می لرزد بس که می ترسد از آزار تنت بند بر بند قبا می لرزد می نهم پا که زنم دست به تو پا جدا دست جدا می لرزد دهد آرام زمین کوه و تنم زیر صد ...
مه شمع شب افروز و رخت نور تجلی ست او را به جمال تو کجا زهره دعوی ست رضوان به هوای قد رعنای تو ای سرو جاوید وطن ساخته در سایه طوبی ست منما به کس آن روی و در آیینه نظر کن زان رو که ت...
گنجشک توام که پای بستم کردی وز دانه اندوه و غمم پروردی با رشته ز دست تو پریدم صد بار بازم به همان رشته به دست آوردی
دوش در حلقه زلف تو دلم جا می کرد هردم از هر شکن آن گرهی وامی کرد هر گره را که از آن حلقه گشادی می داد پرتو دیگر از آن روی تماشا می کرد چشمش از نور جمال تو جلایی می یافت جلوه ای خوب...
رخ نمودی صفا همین باشد خط فزودی بلا همین باشد کارم از طره تو درهم شد کار باد صبا همین باشد کشمت گفته ای برای خدا از برای خدا همین باشد فکر وصل تو هر که را گفتم گفت ماخولیا همین باش...
خوبان هزار و از همه مقصود من یکی ست صد پاره گر کنند به تیغم سخن یکی ست خوش مجمعی ست انجمن نیکوان ولی ماهی کز اوست رونق آن انجمن یکی ست خواهیم بهر هر قدمش تحفه دگر لیکن مقصریم که جا...
ای باد اگر سوی بدخشان گذری زنهار بر آن ماه درخشان گذری گویی چه شود گر چو خور آسان آسان یک بار دگر سوی خراسان گذری
چه لطف بود که شیرین شمایل من کرد که شب نزول کرامت به منزل من کرد دعای اهل صفا کرده حرز بازوی خویش نشست و ساعد سیمین حمایل من کرد نهاد بر دل من دست و راحت از هر سو ز دستیاری او روی ...
دل تو غیر جفا نپسندد باکس آیین وفا نپسندد گر تو با ما ننشینی چه عجب شه نشستن به گدا نپسندد غیر ما گر تو پسندی صد بار دل ما غیر تو را نپسندد نیست جز تیره دلی کار رقیب عشقت از اهل صف...
سینه تنگم نه جای چون تو زیبا دلبری ست خوش بیا بر چشم من بنشین که روشن منظری ست بر رخ زردم ببین خط های خونین از سرشک کین ورق در حسب حال دردمندان دفتری ست هر شبی چندان ز درد هجر بگدا...
فی القلب دم یسیل من آماقی کی یظهر ما سترت من اشواقی از قصه هجر و قصه مشتاقی رمزی گفتم و قس علیه الباقی
حسن تو راه امید و بیم زد نبوت شاهی به هفت اقلیم زد اول از رویت منجم یاد کرد هر رقم کز ماه بر تقویم زد رنگ سرخی اشک ما بر زر نهاد سکه پاکی تنت بر سیم زد فهم سر آن دهان نتوان که لب ق...