شمارهٔ ۱۵۳
مست چشمت شراب را چه کند با لبت قند ناب را چه کند دیده روشن به توست مردم چشم چشمه آفتاب را چه کند هرکه را خانه قرص خورشید است مشعل خانه تاب را چه کند جوهری دید لعل خندانت درج در خوش...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
مست چشمت شراب را چه کند با لبت قند ناب را چه کند دیده روشن به توست مردم چشم چشمه آفتاب را چه کند هرکه را خانه قرص خورشید است مشعل خانه تاب را چه کند جوهری دید لعل خندانت درج در خوش...
مرا از درد تو بر سینه داغی ست که با آن داغم از مرهم فراغی ست مگو دیگر نخواهم سوخت جانت به داغ خویشتن کین نیز داغی ست من و ویرانه هجر ای خوش آن کس که با چون تو گلی بر طرف باغی ست بن...
ای کاش بدانمی که من کیستمی سرگشته درین جهان پی چیستمی گر مقبلم آزاده و خوش زیستمی ور نی به هزار دیده بگریستمی
به طرف باغ عجب دلکش است سایه بید که لمعه لمعه درخشد ازان میان خورشید زنند چشمکت آن لمعه ها ز جنبش باد که خیز دیده عبرت گشا به لاله و خید به لاله بین که چه سان داغ بر جگر دارد که نی...
زان بت آزری خبر که دهد زان مه خاوری خبر که دهد دل ما مشتریست آن مه را به مه از مشتری خبر که دهد می دود اشک ما به هر سر راه تا ازان لشکری خبر که دهد بی خبر زو شدیم دیوانه زان فسونگر...
دلم پیرانه سر با خردسالی ست که باغ حسن را نازک نهالی ست شکار آهوی شیرافکن اوست به صحرای ختن هر جا غزالی ست خیالش تا به چشمم جای کرده ست همه عالم به چشم من خیالی ست نشانی از شرار سی...
کجا شد آنکه شب آن مه به خانه من بود نهاده گوش رضا بر فسانه من بود ز بس که بر رخ او می زدم ترانه شوق سماع مجلسیان بر ترانه من بود کبوتر حرم بزم عشرتش بودم درآن حرم می و نقل آب و دان...
ز ایام خرمی نفس دیگرم نماند جز فقر و نیستی هوس دیگرم نماند سبحه به کف شمار بدیهای خود کنم بیرون ز سبحه دسترس دیگرم نماند جز وایه های طبع که آسودگیم برد در خواب زحمت مگس دیگرم نماند...
چرخ را جامی نگون دان کز می عشرت تهی ست باده از جام تهی جستن نشان ابلهی ست مرد جاهل جاه گیتی را لقب دولت نهد همچنان کاماس بیند طفل و گوید فربهی ست از بقا گردون قبایی بر قد یک تن ندو...
ساقی بیار می که گل از غنچه رو نمود چون بگذرد بهار و پشیمان شوی چه سود دوران گل چو دیر نپاید درین چمن زان پیشتر که بگذرد آن زود باش زود دل آینه ست و تفرقه روزگار زنگ این زنگ جز به ص...
چو از تن تیر تو جان را بدزدد ز تیرت سینه پیکان را بدزدد گریزم در خدا چون بینم آن چشم مباد آن کافر ایمان را بدزدد خطت بنهفت لب را در شگفتم که چون خضر آب حیوان را بدزدد زند شب رخنه د...
ای شهسوار حسن که جانم فدای توست هر جا سری ست خاک ره باد پای توست خوش جلوه ده سمند که دفع گزند را هر سو هزار سوخته دل در دعای توست مشتاق وصل را که ز هجران به جان رسید سرمایه حیات ام...
ترانه های تحیت سرودهای درود نثار مجلس سلطان عاقبت محمود بلند مرتبه شاهی که صبح و شام بود ز جرعه ریزی او لعل دلق چرخ کبود سحاب وار دهد فیض عاطفت بادا همیشه سایه او بر جهانیان ممدود ...
ماهی چو رخت فلک ندارد قرص مه او نمک ندارد لطفی که تو در سرشت داری انسان چه بود ملک ندارد خالی به رخت بزن که بی خال چشمیست که مردمک ندارد از باده بود نفور زاهد قلب آرزوی محک ندارد ه...
در همه شهر دلی کو که نه خون کرده توست یا درونی که نه از زخم غم آزرده توست جان ز مژگان تو ریش است و دل از غمزه فگار هر که را می نگرم تیر جفا خورده توست پرده برداشتی از راز من ای چرخ...
هر که از میکده عشق تو بویی شنود تا زید مست زید چون برود مست رود وان کزین میکده بویی به مشامش نرسد اینقدر دولت اوبس که به این می گرود کشتزاریست عجب عرصه گیتی که در او هرکه را می نگر...
معاشران چو می لعل در پیاله کنند ز جم حکایت حال هزارساله کنند وگر زبان بگشاید به عیب بی خردی نکرده نطق به روح جمش حواله کنند کسی به خوان نوال فلک نیارد دست که نی به عاقبتش ز هر در ن...
صبح دولت را فروغ از آفتاب روی توست قبله رندان مقبل گوشه ابروی توست دمبدم عرضه مده خوبان شهر آشوب را کز همه عالم همین میل دل من سوی توست روی نیکو از من بد روز پوشیدی ولی چشم نیکویی ...
خوش آن مقام که در وی دلی فرود آید ز حسن منظر آن دیده ای بیاساید امید مقدم یاران بود که پاکان را درین خرابه به گل دست همت الاید به نقش و خط چه تمتع ز خانه آرایی چو دوستی به جمال خود...
با تو یکجا نمی توانم بود وز تو یکتا نمی توانم بود با تو دارم چو تن به جان پیوند تن تنها نمی توانم بود بر سر کوی تو ز بیم رقیب آشکارا نمی توانم بود بی تو بالین نشایدم ز حریر سر به خ...
از خارخار عشق تو در سینه دارم خارها هر دم شکفته بر رخم زان خارها گلزارها از بس فغان و شیونم چنگی ست خم گشته تنم اشک آمده تا دامنم از هر مژه چون تارها ره جانب بستان فکن کز شوق تو گل...
جاه داری جاهل آسا در سر ای کامل مدام جاهلت خوانم نه کامل چون تو را جاه است کام نام خاص خویش عالم کردی اما عالمی کش بود روی از لییمی دایما بر پای عام عمر صرف کسب نام نیک کن کان نامه...
جامی به روی خاک چو یک زنده یافت نیست خوشوقت مردگان که ته خاک خفته اند گردی ز رهروان ره صدق مانده بود آن هم کنون ز ساحت ایام رفته اند قومی رسیده اند که در کارگاه فضل هرگز دری به مثق...
آن کس که لبت دید تو را جان گفته ست وان کس که رخت مهر درخشان گفته ست القصه جهان حسن تو بسیار است هر کس ز تو هر چه دیده است آن گفته ست