شمارهٔ ۱۶
بساط سبزه فکندند کوه و صحرا را ز لاله آرزوی جام تازه شد ما را کجاست ساقی گلرخ که رنگ لاله دهد به بزم گل ز می لعل جام مینا را ازان میی که فروغش اگر رسد به سهیل عقیق ناب کند سبحه ثری...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بساط سبزه فکندند کوه و صحرا را ز لاله آرزوی جام تازه شد ما را کجاست ساقی گلرخ که رنگ لاله دهد به بزم گل ز می لعل جام مینا را ازان میی که فروغش اگر رسد به سهیل عقیق ناب کند سبحه ثری...
طوبی لبقعه خضعت عندها الجباه خاکش سران دین و دول راست سجده گاه قدر زمین زدولت پابوس او بلند پشت فلک زسجده تعظیم او دوتاه آب لطافتش که ز دریای رحمت است شوید ز طبع داخلش اندیشه گناه ...
جامیا تا به کی غم مهمان می خوری غم برای خود می خور هر کسی گو مواید نعمت از سماط خدای خود می خور نخورد گر به خانه ات روزی گو رو و در سرای خود می خور
پاره پاره دل حزین مرا بین شرار آه آتشین مرا پاک می کردم اشک خویش ز رخ غرق خون ساخت آستین مرا چشم تو گر دلم ربود چه باک چون سلامت گذاشت دین مرا بس که سودم به راه ناقه تو بین چو زانو...
همه شحمی و لحم ای شوخ قصاب خوش آن کو چون تو باری برگزیند اگر اسب تو هرگز جو نیابد ز ضعف و لاغری کی رنج بیند تو هرگاهی که بر وی می نشینی دوصد من گوشت بر وی می نشیند
گاهی ز غمت چو ابر گرینده شوم گاهی به رخت چو برق در خنده شوم تو جان منی ز رفتن و آمدنت نبود عجب ار بمیرم و زنده شوم
در خلوت تنگ تافت آن شیخ کرخ بس گرم تنورکی شب از شوره و مخ گویی که گشاد مالک اندر برزخ در گور شقی دریچه ای از دوزخ
ای آمده سوی بیدلان دیر به دیر وز سنگدلی به خونشان گشته دلیر دیدم رخ خوب تو در اثنای دو روز چون بنمودی میان امروز و پریر
به بوستان ولایت کهن درخت بلند که عمرها به سر اهل فقر سایه فکند چو شاخ سدره نه در سربلندیش همتا چو باغ روضه نه در میوه بخشیش مانند فروغ آن به فیوض کرم گرانمایه اصول آن به صفات قدم ق...
نقاش ازل کان خط مشکین رقم اوست یارب چه رقم های عجب در قلم اوست خاک قدم دوست شدم نیست کسی را آن عیش که امروز مرا در قدم اوست بیرون بود از سلسله اهل ارادت هر دل که نه در طره پر پیچ و...
پرتو روی تو بر باده گلفام افتاد باده شد آتش ازان پرتو و در جام افتاد آستین کرمت دید ز ساعد پر سیم عاشق خام طمع در طمع خام افتاد طبل خوبی چه زند پیش تو خورشید آخر طشت رسوایی او خواه...
زان شست و شو که در چمن از ژاله می رود داغ جفای دی ز دل لاله می رود ساقی بیار باده که از یک دو روزه عیش در فصل گل کدورت یک ساله می رود میگون لبت ز خاطر من از سه بوست شست بختی که از ...
جفای تو که بسی خوشتر از وفای من است همه عنایت و لطف است چون به جای من است وفا که با همه کس می کنی نمی خواهم من و جفای تو کان خاصه از برای من است چو قدر دولت وصل تو را ندانستم به دا...
چه سود آن تیشه کش بر سنگ دست کوهکن می زد چو بی لعل لب شیرین به پای خویشتن می زد صبا آشفته شد وقت سحر زان طره و عارض بنفشه بر گل سیراب و سنبل بر سمن می زد امید مقدمت می داشت فراش چم...
دل باز سراسیمه سیمین ذقنی شد مفتون شکرریزی شیرین سخنی شد هرچند که صد زخم ز خنجر به تنم زد هر یک پی بوسیدن دستش دهنی شد بس شه که چو خسرو لب شیرین تو چون دید در کوه زد از عشق سر و کو...
تویی که درد و غمت یار ناگزیر من است جفا و هر چه رسد از تو دلپذیر من است ز خون دل چه نویسم به لوح چهره خویش چو نیست بر تو نهان آنچه در ضمیر من است کشم به پیش توجان لیک چون تو شاهی ر...
ز شوقت زنم دم زبانم بسوزد صبوری کنم پیشه جانم بسوزد نیارم ز دل آتشین آه بیرون که ترسم همه خان و مانم بسوزد چو بالای عشقت گشایم دکانی جهد برق غیرت دکانم بسوزد چنان گرم گشت از تب دور...
مرا بر نوک مژگان بس که خون دل جگر بندد به رویت مردم چشم مرا راه نظر بندد مزن آتش به من ای مه ز داغ هجر خویش امشب مبادا دود من راه دمیدن بر سرح بندد کشد لطف نقابم گاه و گه حرمان دید...
این همه خونابه کاندر چشم گریان من است گشته پیدا از جراحت های پنهان من است قاصدی کاید ز جانان بهر قتل دیگری قاصد جانان مگو کو قاصد جان من است پرده از راز دلم چون غنچه برخواهد گرفت چ...
صبا چو حلقه آن زلف تابدار گشاد گره ز رشته جانهای بی قرار گشاد ز ذوق بوس و هوای کنار توست به باغ که غنچه کرد دهان باز و گل کنار گشاد بهار شد سوی بستان گذر که هر گرهی که داشت شاخ گل ...
سرت ز عارضه دهر دردمند مباد زمانه بر دل شاد تو غم پسند مباد تو جان اهل نیازی به چاربالش ناز تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد ز نازکیست وجودت سرشته سر تا پای وجود نازکت آزرده گزند مبا...
ز دل زبانه آتش که در دهان من است به شرح داغ دل آتشین زبان من است به سان اره بنه تیغ خویش بر فرقم به جرم آنکه به صد رخنه ز استخوان من است کنی به داغ نشان سگان خود وین داغ که سوزی از...
یار هر دم سر بازار دگر می طلبد چشمها چار خریدار دگر می طلبد کس نیارد که ز کارش سری آرد بیرون گرچه هر لحظه سرو کار دگر می طلبد دادبر باد هوا دین و دلم را و کنون بهر این کار هوادار د...
بیا که قاصد فرخنده پی ز راه رسید رساند مژده که شاه جهان پناه رسید فروغ نور جمالش به چشم مهر افتاد صدای کوس جلالش به گوش ماه رسید سرود مجلس رندان دردنوش اینست که شاه تخت جلالت به تخ...