شمارهٔ ۱۶۵
هر نشان کز خون دل بر دامن چاک من است پیش اهل دل دلیل دامن پاک من است دمبدم ای غنچه رعنا مخند از گریه ام کین چمن را آب و رنگ از چشم نمناک من است عشق تو نگرفت بالا تا دل و جانم نسوخت...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
هر نشان کز خون دل بر دامن چاک من است پیش اهل دل دلیل دامن پاک من است دمبدم ای غنچه رعنا مخند از گریه ام کین چمن را آب و رنگ از چشم نمناک من است عشق تو نگرفت بالا تا دل و جانم نسوخت...
به ناز می رود آن شوخ و باز می نگرد نیازمندی اهل نیاز می نگرد به صد نیاز کشد ناز هر رقیب ولی نیاز عاشق مسکین به ناز می نگرد ز ترک چشم وی ای دل حذر که سوی کسان نه بهر لطف پی ترکتاز م...
گریه تلخ من از خنده آن لب نگرید تشنه لب مردن من زان چه غبغب نگرید اشکم از عکس لبش باده صفت رنگین شد ساغر چشمم ازین باده لبالب نگرید باده خون جگر و نقل غم و سینه کباب بهر عیشم همه ا...
نامه کز جانان رسد منشور اقبال من است مهر او بر نامه نقش لوح آمال من است ذره سان حالم هواداری ست آن خورشید را یک به یک ذرات عالم شاهد حال من است هر زمان فال غمی گیرم ز دل در حیرتم ک...
کی بود کی که ز خوان تو صلایی برسد وز نوال تو نوایی به گدایی برسد مرض شوق تو شد صعب و ازان جان نبرم گر نه از وعده وصل تو شفایی برسد کوه غم شد دلم و نام تو گویم با او بو که در گوشم ا...
خشتی که روز مرگ مرا زیر سر نهند دارم همین مراد کزان خاک در نهند پیکان تو چو سرخ شود ز آتشین دلم خوش آنکه بهر داغ مرا بر جگر نهند صد عقدگوهر از مژه ریزم چو آن دولب قفل عقیق بر در در...
حریم منزل جانان برون ز عالم ماست خوشا کسی که درین گفت و گوی محرم ماست ز بار غم قد ما حلقه گشت چون خاتم به فرق سنگ ملامت نگین خاتم ماست جدا ز سروقدان فرش سبزه را در باغ بساط عیش مگو...
هیچ شب تیر غمت بر دل شیدا نرسد که فغانم به مه آهم به ثریا نرسد آن که وصل تو ز امروز به فردا انداخت دارم امید کز امروز به فردا نرسد سنگ بر سینه زنان می رود و ناله کنان سیل ازان بیم ...
رقم می زد قلم وصف لب لعل تو بر کاغذ قلم شد نیشکر وز نیشکر غرق شکر کاغذ تنک دل را چه طاقت پیش طعن حاسدان آری نیارد تاب زخم تیر چون باشد سپر کاغذ بود کز زیر پا برداری و خوانی غم خود ...
لاله بی روی تو داغ دل ماست داغ تو لاله باغ دل ماست داغ خون این همه بر دامن ما رشح خونابه داغ دل ماست دل ما خاک درت گشته و غم دربدر کرده سراغ دل ماست طاق محراب خم ابرویت سیه از دود ...
محتسب جمعیت رندان چو دید آشفته شد ساقیا می ده که کار ما به قاضی گفته شد جز می صافی نمی بینم مداوا هرکه را دل مشوش حال ناخوش روزگار آشفته شد خواب کم کن تا رخ مقصود را بینی به خواب ز...
قدت سرویست جانا سایه پرور به صد دل در هوای او صنوبر به آن خط بردی از اهل قلم دست نباشد آری انگشتان برابر چنان با دعویت در تابم از شمع که خواهم از تن او برکنم سر همین بس در معارف وج...
ای ترک شوخ این همه ناز و عتاب چیست با دل شکستگان ستم بی حساب چیست دارم تظلمی به تو آهسته ران سمند ای سنگدل به رغم منت این شتاب چیست گفتی شبی به خواب تو آیم ولی چه سود چون من به عمر...
به توبه شیخ مهوس مرا موسوس شد چو دید ساغر لعلت حریف مجلس شد که بست طاق خم ابرویت تعالی الله که سجده گاه دل و جان صد مهندس شد خراب بود به وحشت سرای هجر دلم خیال روی تو تشریف داد و م...
عید شد و اندر کنار و بوسه با هم هر دو یار یار ما ناداده بوسه می کند از ما کنار دیدنش عید است و عیدی بوسه دادن بر لبش ای خدا زین عید و عیدی کام مشتاقان برآر گر دهد نشمرده از لب بوسه...
تجلی الراح من کاس تصفی الروح فاقبلها که می بخشد صفای می فروغ خلوت دل ها انلنی جرعة منها ارحنی ساعة عنی که ماند از ظلمت هستی درون پرده مشکل ها به جان شو ساکن کعبه بیابان چند پیمایی ...
سفید شد چو درخت شکوفه دار سرم وز این درخت همین میوه غم است برم به هم شکوفه و میوه که دید طرفه که من شکوفه را نگرم بر درخت و میوه خورم شکوفه دیر نپاید شگفت ازان دارم که دمبدم ز زمان...
ساغری می گفت دزدان معانی برده اند هر کجا در شعر من یک معنی خوش دیده اند دیدم اکثر شعرهایش را یکی معنی نداشت راست می گفت آنکه معنیهاش را دزدیده اند
قرب تو به اسباب و علل نتوان یافت بی سابقه فضل ازل نتوان یافت بر هر چه بود توان گرفتن بدلی تو بی بدلی تو را بدل نتوان یافت
جز شمع کافوری مخوان آن سرو سیم اندام را کز تن چو پیراهن کشد روشن کند حمام را گیسوی مشکین بر تنش گویی نهاده باغبان بهر شکار بلبلان بر خرمن گل دام را نبود شب مهمانیش حاجت به شمع افرو...
طوبی لروضة سجدت ارضها الجباه بشری لسدة لثمت تربها الشفاه این آستانه ایست که از خاک او برند شاهان ملک افسر عز و سریر جاه رخ چون نهد به سدره والایش آفتاب چرخ ار نه زیر پاش کشد قامت د...
می خورد طعمه های رنگارنگ خواجه از کسب اشتهای دروغ می دمد بادهای ناخوشبوی معده بر سبلت وی از آروغ نگشاید فقیر روزه خویش جز به نان جوین و تره و دوغ می شود هرچه می خورد نوری که رسد زا...
عید شد و عالمی کشته جولان تو را تا که قبول اوفتد از همه قربان تو را نعل سم توسنت حیف بود بر زمین دیده عشاق باد عرصه میدان تو را بردن دلهات کار غارت دینها شعار به که نیفتد دوچار هیچ...
اگر ز سهم حوادث مصیبتی رسدت درین نشیمن حرمان که موطن خطر است مکن به دست جزع خرقه صبوری چاک که فوت اجر مصیبت مصیبتی دگر است