شمارهٔ ۱۷
بستی کمر وداع و زین شیوه مرا هم دست زکار رفت و هم پای ز جا نی دست که دامن تو گیرم که مرو نی پای که در پی تو آیم که بیا

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بستی کمر وداع و زین شیوه مرا هم دست زکار رفت و هم پای ز جا نی دست که دامن تو گیرم که مرو نی پای که در پی تو آیم که بیا
در حیز دهر برفی افتاد شگرف خواهد شد ازان جهان یکی قلزم ژرف خورشید غزاله نام نخجیرآسای از کوه برآمد و فرو رفت به برف
چون جمع شود ز عقل و دین قافله ها عشق تو کند عالیها سافلها عشق تو که فرض ماست چون روی نمود سهل است اگر فوت شود نافله ها
به هشتصد و نود و پنج در شب شنبه که بود سلخ مه فوت احمد مرسل کشید خواجه دنیا و دین عبیدالله شراب صافی عیش ابد ز جام اجل قرارگاه دلش باد در مدارج قرب معارج درجات و مشاهد کمل
چنین رخی که تو داری حکایت گل چیست فغان من چو شنیدی حدیث بلبل چیست هنوز از خط سبزت نبوده هیچ اثر ندانم این همه آشفتگی سنبل چیست بهای بوسه تو را می دهیم نقد وجود درین معامله لعل تو ر...
صوفی ز خانقه به خرابات می رود زآفتکده به مأمن آفات می رود عمر عزیزبی می و معشوق فوت کرد اکنون پی تلافی مافات می رود نعلین هر دو کون کشیده ز پای سعی موسی صفت به طور مناجات می رود ما...
ای به نظاره کرده رو موکب ماه من نگر خیل بتان سپاه او حشمت شاه من نگر پی سپرم به راه او باور اگر نمی کنی جسته ز نعل توسنش شعله آه من نگر هست کلاه بندگیش افسر سربلندیم چون مه نوسپهرس...
ساقی شراب لعل بگردان بهانه چیست تا گویمت که حاصل این کارخانه چیست مرغان آشیان خرابات عشق را مرغوب تر ز باده و نقل آب و دانه چیست گر پنبه برکشی چو صراحی ز گوش هوش دانی که سر ناله چن...
با یار کوچ کرده ز دل ناله می رود قطره زنان سرشک ز دنباله می رود دم درکشم که راه به جایی نمی رسد هرچند بر زبان جرس ناله می رود زان ماه چارده که شد از دست دامنش ما را ز دست حاصل چل س...
گر کنی سایه ام ای سرو خرامان بر سر سر به پایت نهم و دیده گریان بر سر می توان نسبت بالای تو با سرو سهی گر بود سرو سهی را مه تابان بر سر از گل روی تو تنها چو کنم گشت بهار نهم از ناله...
باز این خمار در سرم از چشم مست کیست وین ناوکی که خست دلم را ز شست کیست دل شد ز دست و باز نمی آید این صبا آن مرغ آشیان وفا پای بست کیست راحت شمر ز دوست دلا زخم تیغ را تو تیغ را مبین...
ز آفتاب به رشکم که زیر پای تو افتد ز سایه نیز که چون زلف در قفای تو افتد به هر بلا رسد از تو غیر شکر نگویم مرا عطاست بلایی که از برای تو افتد به چتر شاه کجا سر درآورم که به فرقم بس...
به رخسار و جبین و روی و عارض بردی ای دلبر فروغ از صبح و نور از روز و عکس از ماه و تاب از خور فروغ و نور و عکس و تاب رویت کرده عاشق را بصر بینا خرد دانا روان روشن ضمیر انور سگ و سنگ...
باز چشمم درفشان از لعل گوهربار کیست اشک من زین گونه گلگون از گل رخسار کیست زیر دیوار تو هر شب زار نالم تا سحر بر لب بام آ شبی کین ناله های زار کیست چشم می دارند خلقی دیدن رویت به خ...
گرچه صد جان در ره جانان زیان خواهیم کرد هر چه خواهد خاطر او آنچنان خواهیم کرد در دلش جنبید مهر از ناله ما اندکی اندک اندک با خود او را مهربان خواهیم کرد چاره ساز ما نشد کس در همه ر...
فصل دی کوته بود ساقی برای عیش روز رشته گیر از شمع و از شب وصله ای بر روز دوز از فروغ فضله شهدم چه حاصل فضل کن وز رخ شاهد حریم مجلسم را برفروز در جوانی بود سجده پیش شاهد عادتم یادگا...
من پس زانوی غم تا یار هم زانوی کیست خاطر من سوی او تا خاطر او سوی کیست من نشسته روی بر آیینه زانوی خویش تاکنون آن ماه چون آیینه رو در روی کیست می رسد هر لحظه مشک آمیز باد صبح خیز گ...
گه عشق به ذات می نماید گاهی به صفات می نماید بی پرده یکیست ذاتش اما در پرده ذوات می نماید در ستر بطون و سر وحدت بی صبر و ثبات می نماید از بهر ظهور درمراتب شیرین حرکات می نماید هر چ...
ندارم دریغ از غمت هیچ چیز که مهمان ناخوانده باشد عزیز اگر بستیت کلک شاپور نقش شدی خسروت بنده شیرین کنیز پی قیمت چون تو سیمینبری بود گنج زر کمتر از یک پشیز بود مزرع همت عاشقان برون ...
آن سرو ناز بر لب بام ایستاده کیست بر طرف آفتاب کله کج نهاده کیست بگذار ذکر حور و حدیث قصور او بالای قصر آمده آن حورزاده کیست گویند دل برای چه دادی به مهر او آن کس که دیده شکل وی و ...
عارف که سخن به راه گوید الله ولا سواه گوید اثبات وجود خلق با حق در طور یقین گناه گوید هرکس که شود مرید عشقت اول کم مال و جاه گوید با خرقه و طیلسان بسازد ترک کمر و کلاه گوید بر یاد ...
من به خون غرق و لب لعل تو در خنده هنوز زخم کاری و من از تیغ تو شرمنده هنوز چه عجب گر بگدازم همه شب بی تو چوشمع عجب اینست که روز آید و من زنده هنوز بس گرفتار که در راه وفایت شده خاک...
برد شوخی دل ز من اما نخواهم گفت کیست گر برند از تن سرم قطعا نخواهم گفت کیست آن که ما را در جدایی سوخت سر تا پا چو شمع گر مرا سوزند سر تا پا نخواهم گفت کیست گرچه دریا شد کنار از اشک...
به آن بالا و رخ بر هر زمین کان نازنین پوید سزد کز سایه او سرو خیزد یاسمین روید کنم از پرده های دیده و دل فرش راه او دریغ آید مرا کان پای نازک بر زمین پوید لبش باده ست اگر تلخی کند ...