شمارهٔ ۱۷۶
آید به برم چون تو نگاری نه و هرگز تازد به سرم چون تو سواری نه و هرگز عمری پی یک بوسه اگر رو به تو آرم هرگز گذرد بر لبت آری نه و هرگز کارم چه بود عشق تو و باز غم دل کاری به ازین دان...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
آید به برم چون تو نگاری نه و هرگز تازد به سرم چون تو سواری نه و هرگز عمری پی یک بوسه اگر رو به تو آرم هرگز گذرد بر لبت آری نه و هرگز کارم چه بود عشق تو و باز غم دل کاری به ازین دان...
روز میدان است ترک شهسوار من کجاست چشم هر کس بر رخ یاری ست یار من کجاست عاشقان هر کس به روی یار خود خندان و خوش من چنین غمگین چرایم غمگذار من کجاست چند گردم بی قرار و صبر هر سوی این...
نه همین وقت مرا عشق مشوش دارد کیست در دور جمالت که دلی خوش دارد جمع و فرقیست عجب زلف تو را صوفی وار شانه اش جمع کند باد مشوش دارد دل به هر حلقه جدا می کشد از زلف توام دل من بین که ...
در لطف بود گل ز تو افزون نه و هرگز یا سرو چو بالای تو موزون نه و هرگز گردد خجل از روی تو خورشید فلک روز شب با تو برآید مه گردون نه و هرگز سر در خم زلف تو بود خلق جهان را باشد کس از...
وه که باز از کف من دامن مقصود برفت یار دیر آمده از پیش نظر زود برفت تن که آزرده تیغ ستمش بود بماند جان که آویزه بند کمرش بود برفت وعده می کرد که دیگر نروم راه فراق تا چه کردم که نه...
نسیم باده به جان مژده حیات دهد لب پیاله ز غمها خط نجات دهد متاع هستی خود صرف باده کن زان پیش که دور چرخ به تاراج حادثات دهد سلوک عشق محال است بی ثبات قدم قدم به صدق نه ای دل خدا ثب...
یا به شمشیر جفا در جگرم چاک انداز یا به رحمت نظری بر من غمناک انداز تشنه لب خاک شدم در هوس لعل لبت ساغر می بکش و جرعه بر این خاک انداز سگ طوق توام آن دم که کنی عزم شکار طوق در گردن...
به هر منزل که جانان من آنجاست تنم اینجا ولی جان من آنجاست من ار دورم بحمدالله که باری دل بی صبر و سامان من آنجاست مرا گر نیست جا بر طرف بامش خوشم کآواز افغان من آنجاست در آن کشور م...
هر که بینم که پس زانوی غم آه کشد میرم از غم که مبادا ز غم آن ماه کشد با وجود قد رعناش اگر زاهد را دل به طوبی کشد از همت کوتاه کشد هرکه از پیرهنش نکهت جان یافت کجا منت بوی گل از باد...
آن سرو ناز کیست نهاده کلاه کژ مستی ست گوییا که نهد پا به راه کژ چون تازه شاخ گل که تمایل کند ز باد گاه از خواص باده شود راست گاه کژ حرفی ست بر لطافت صنع دبیر دال بر لوح عارضش سر زل...
نسیم الصبح زر منی ربی نجد و قبلها که بوی دوست می آید ازآن فرسوده منزل ها چو گردد شوق وصل افزون چه جای طعن اگر مجنون به بوی هودج لیلی فتد دنبال محمل ها دل من پر ز مهر یار و او فارغ ...
قاصد رسید و ساخت معطر مشام من در چین نامه داشت مگر نافه ختن آن نامه نیست بلکه پی تحفه باغبان چید از چمن بنفشه و پیچید در سمن هرگز ندیده نرگس چشمی به باغ دهر زینسان دمیده سنبل مشکین...
جاهل که لاف فضل زند کاش از نخست آن نقد را ز کیسه خود جست و جو کند خر کی زند ز مایده عیسوی نفس گر زانکه سر به توبره خود فرو کند
سوفسطایی که از خرد بی خبر است گوید عالم خیالی اندر گذر است آری عالم همه خیالی ست ولی جاوید در او حقیقتی جلوه گر است
ای خط تو کرده رقم از مشک لوح سیم را سر بر خط تو چون قلم خوبان هفت اقلیم را تعظیم قبله تا به کی بنمای طاق ابروان تا سجده طاعت برم آن قبله تعظیم را امسال اگر در طالعم ننهد منجم وصل ت...
برخوان لاجورد درین طرفه خانقاه از بهر شام و چاشت دو قرصند مهر و ماه بهر قدوم صادر و وارد علی الدوام از در نهاده پنجره اش چشمها به راه بر روی زایران ز کرم طاقهاش را ابرو گشاده پشت ت...
هر چند شود عدو زبونت سررشته حزم را مکن گم چون مار فتد به زیر پایت پا بر سرمار نه نه بر دم
چنان محروم خواهد یار از دیدار خود ما را که نپسندد نظر در روی خود یک چشم زد ما را به کف داریم از بهر قبول ساعدش جانی زهی دولت اگر ننهد به سینه دست رد ما را دلی پر چاکها داریم در بحر...
خامیی گر رود ز بی خردی که به طبعش ز پخته خام به است عفو کن عفو زانکه پیش کریم لذت عفو ز انتقام به است
شوخی که بلای دل و دین افتاده ست برخاک ره از خانه زین افتاده ست او پرتو خورشید جمال ازل است از وی چه عجب گر به زمین افتاده ست
آن گل که اجل به سینه چاک افکندش صد رخنه به جان دردناک افکندش چون نیم شکفت غنچه بشکافته سر تیغ ستم خسان به خاک افکندش
می نماید شاخ ریحان ترت بر آفتاب بین دل ما را که چون مانده ست ازین در پیچ و تاب
ازان درج گوهر تکلم خوش است وز آن غنچه تر تبسم خوش است چو مورم مکن پایمال جفا که بر زیردستان ترحم خوش است چه می جویی از من نشان رقیب نشان رقیب از جهان گم خوش است نخواهم جدا از سگان ...
دم به دم خونم ز دیده بر گریبان می چکد می فشانم چون گریبان را به دامان می چکد می نویسم وصف لعلت وز شکاف کلک من آب حیوان می تراود رشحه جان می چکد از شکاری نیست هریک از دل صاحبدلی ست ...