شمارهٔ ۱۸۰
چو دید اشک روان مرا ستاره شناس گرفت طالعم از سیر این ستاره قیاس دهانت در ظلمات عدم نهان مانده ست نه خضر برده به آن چشمه راه نی الیاس رسیدم از خلش دل به جان دلم گویی ز غمزه های تو خ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
چو دید اشک روان مرا ستاره شناس گرفت طالعم از سیر این ستاره قیاس دهانت در ظلمات عدم نهان مانده ست نه خضر برده به آن چشمه راه نی الیاس رسیدم از خلش دل به جان دلم گویی ز غمزه های تو خ...
از کوی زهد ساحت میخانه خوشتر است وز ورد صبح نعره مستانه خوشتر است یک دانه نقل از کف رندان درد نوش در دست ما ز سبحه صد دانه خوشتر است پیمان زهد اگر شکند محتسب به می پیش من از شکستن ...
به هر خانه کان نازنین می نماید به چشمم بهشت برین می نماید به هر جا که او بر زمین می نهد پا سر عالمی بر زمین می نماید چه سود است از آنم که سیمینبر آمد چو دل در برش آهنین می نماید چو...
خنده ای زد لب تو بر من گریان که مپرس شاکرم از لب خندان تو چندان که مپرس یاد آن روز که سر دهنت پرسیدم لب گرفتی ز سر ناز به دندان که مپرس روزی از بیم کسان زیر لبم پرسیدی یافتم ذوقی ا...
درویش را سرا سر کوی فنا بس است ترک متاع و خانه متاع سرا بس است گو هرگزم ز فرش منقش مباش رنگ پهلو منقش از اثر بوریا بس است گر خازن حرم نزند نعره درای از اشتران قافله بانگ درا بس است...
ازان با کوه غم فرهاد دست اندر کمر دارد که پرویز از لب شیرین دهانی پر شکر دارد وز آن در بادیه حیران رود مجنون سرگردان که درحی حسن لیلی جلوه با یار دگر دارد سوی باغم مخوان ای خواجه د...
منم امروز و حالتی که مپرس وز وداعت ملالتی که مپرس رفتی و بی تو جان نرفت از تن دارم از تو خجالتی که مپرس مانده ز انکار عشق توست فقیه در حجاب جهالتی که مپرس مرغ تیر تو کرده نامه به پ...
غمت تا در دلم منزل گرفته ست ز شادی جهانم دل گرفته ست مپرس از من شمار عقد آن زلف که عقل آن عقده را مشکل گرفته ست تو دریایی و زاهد خشک ازان ماند کزین دریا ره ساحل گرفته ست مبند ای سا...
دل نه خرم سبزه و گل در نظر خرم چه سود دردرون جان جراحت بر برون مرهم چه سود صورت آدم تن و معنیش جان روشن است معنی آدم نداری صورت آدم چه سود دل پراکنده ست چشم از این و آن بستن که چه ...
دل سپردم به دلبری که مپرس سرو قدی سمنبری که مپرس با رقیبان همه وفا و کرم با اسیران ستمگری که مپرس مردم چشمم از خیال لبش شد توانگر به گوهری که مپرس می رسد دم به دم ز غمزه او بر دلم ...
تا عشق توام زبون گرفته ست دل قاعده جنون گرفته ست چون لاله مرا ز داغ عشقت آتش به همه درون گرفته ست گل را ز بنفشه نیست آن حسن کز خط رخ تو کنون گرفته ست از شحنه روزگار ما را لعل تو خط...
اگر از عشق همراهی نباشد رهت را روی کوتاهی نباشد به حکم عشق رو ره راکه جز عشق درین ره آمر و ناهی نباشد مرا با کس ز بس مفتون عشقم نزاع مالی و جاهی نباشد گدای آگه از مقصود را میل به ن...
لطافت لب او بین و از زلال مپرس خیال ابروی او بند و از هلال مپرس ز دست دوست شکایت به دیگران خوش نیست ملال می نگر از موجب ملال مپرس به گوی گفت کسی حال چیست گفت ببین فتاده در خم چوگان...
خوش آن که وقت گل لب جویی گرفته است در پای سرو دست سبویی گرفته است جعد بنفشه را که چمن مشکبوی ازوست بر بوی زلف غالیه بویی گرفته است از جنگ و آشتی کسان می رمد دلم تا خو به مهر عربده ...
می شوم زنده ز سرکان نازنینم می کشد می کشد بیگانگان را نیز اینم می کشد پیش او چون سجده آرم از لگدکوب جفا تا نبینم دیگرش رود در زمینم می کشد می کنم گلگشت باغ از شوق قد و عارضش اعتدال...
تیر باران رسد از قوس قزح بر نرگس سر ازین سهم کشد در سپر زر نرگس جام زر بین که ز اثنای چو سیم انگشتان چون نموده ست چو خوبان سمنبر نرگس گنج قارون بدر آورد همانا ز زمین که چنین از زر ...
گرچه خلقی ز تو در دام بلا افتاده ست هیچ کس را نه فتاد آنچه مرا افتاده ست دلم از جا تنم از پای فتاده ست ببین که مرا در غم عشق تو چها افتاده ست همه جا برق جمال تو درخشید ولی شعله آن ...
خط مشکین کز رخ آن نازنین سر برزند سنبل تر خوانمش کز یاسمین سر برزند خط کزان لب بردمد موریست غرق انگبین کز هراس جان شیرین زانگبین سربرزند چون نمایی ناگه ابرو باشد آن آهو دلم کش کمان...
تا به چشمت شده در ناز برابر نرگس نازنینان چمن راست نظر بر نرگس گر به مستانه دو چشمت کنم او را نسبت کند از گریه شادی مژه ها تر نرگس در تماشای چمن چشم تو هر جا که فتد مست چشم تو برآر...
روی خوب تو مهوش افتاده ست خال مشکین بر او خوش افتاده ست چشم بد دور خال بر رخ تو چون سپندی بر آتش افتاده ست چهره زرد ما ز سرخی اشک ورقی بس منقش افتاده ست مشو ای پندگو مشوش ما حال ما...
دل من راه دینداران ره میخانه می داند وز این ره هرکه دور او را ز دین بیگانه می داند هوای گنج دارد چغد و چندین گرد ویرانه ازان گردد که جای گنج در ویرانه می داند زبان کرد از زبانه شمع...
مشو فریفته حسن صورت ای درویش به روی شاهد معنی گشای دیده خویش مکن به دیدن خوش قامتان به بالاروی مباد مانی ازین کار و بار سر در پیش ملاحت سخن عشق عاشقان دانند نیافت چاشنی این نمک بجز...
باز هوای چمنم آرزوست جلوه سرو و سمنم آرزوست نکهت گل را چه کنم ای نسیم بویی ازان پیرهنم آرزوست توبه ز می کردم و آمد بهار ساقی توبه شکنم آرزوست پرسش اگر نیست بگو ناسزا کز دهنت یک سخن...
بی تو جان زندگی نمی خواهد عمر پایندگی نمی خواهد چون خطت خضر با وجود لبت چشمه زندگی نمی خواهد بی فروغ جمال فرخ تو بخت فرخندگی نمی خواهد دل پراکنده دید زلف تو را جز پراکندگی نمی خواه...