شمارهٔ ۱۸۸
آشیان می سازد از خس بلبل بی صبر و هوش می کند ز اغیار حال خویش را خاشاک پوش وقت گل باشد غنیمت جز به عشرت مگذران دمبدم در گوش هوشم گوید این معنی سروش روی همت کی کند در مسند تمکین شاه...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
آشیان می سازد از خس بلبل بی صبر و هوش می کند ز اغیار حال خویش را خاشاک پوش وقت گل باشد غنیمت جز به عشرت مگذران دمبدم در گوش هوشم گوید این معنی سروش روی همت کی کند در مسند تمکین شاه...
چو یار دور چه سود ار بهار نزدیک است جدا ز صحبت او گل به خار نزدیک است دیارم آن سر کویی ست و یارم آن سر کوی خوشا کسی که به یار و دیار نزدیک است خدای را ز سرم سایه دور دار ای هجر که ...
بوی آن آشنا که می آرد جز نسیم صبا که می آرد گرچه ما را خبر نکرد و برفت خبر او به ما که می آرد شرط یاری پیام یار آریست شرط یاری بجا که می آرد به جگر خستگان خار جفا گل باغ وفا که می ...
چون نهفتی آن دو رخ بگشا لب خندان خویش جلوه ده بر بیدلان یک غنچه از بستان خویش کس رطب بی خسته کم دیده ست لب از من مدوز تا که سازم آن رطب را خسته از دندان خویش مردم از پیراهنت دیدن چ...
هر شب افروخته از آتش دل مشعله ها رود از کوی غمت سوی عدم قافله ها دلم از پرتو خورشید رخت قندیلی ست کز سر زلف تو آویخته با سلسله ها شرح اسرار خرابات نداند همه کس هم مگر پیر مغان حل ک...
بانگ رحیل از قافله برخاست خیز ای ساربان رختم بنه بر راحله آهنگ رحلت کن روان بندش ز زانو برگشا بهر حدی برکش نوا ساز از نوای جانفزا بر وی سبک بار گران ناقه ز الحان عرب آسوده از رنج و...
ای خواجه عقل بین که بزرگان شهر ما بر خویشتن فضای جهان تنگ می کنند گر فی المثل به مجلس صدر آورند روی هر یک به صدر مجلسش آهنگ می کنند بهر گزی زمین که بود ملک دیگری تیغ زبان کشیده به ...
راهی ست ز حق به خلق بس روشن و راست راهی ست ز خلق سوی حق پر کم و کاست هر کس که ازان رهش رساندند رسید وان کس که درین رهش فکندند نخاست
بنازم آن سوار نازنین را که برد از کف عنان عقل و دین را اگر سلطان جمالش را ببیند کند تسلیم او تاج و نگین را چو نتوانم که بوسم نعل رخشش به هر جا بگذرد بوسم زمین را مراآن لطف ساعد گشت...
این خانه چه خانه ست پریخانه چین است پر حور یکی غرفه ز فردوس برین است درآب و گل این لطف تصور نتوان کرد از طارم چرخ آمده برجی به زمین است قصر ارم آن کش به جهان مثل نیابند گویند چنین ...
کنم حرفی ز حکمت بر تو املا که شاید گر به آب زر نویسی به زهر خویش اگر دست آوری به که از شهد کسان انگشت لیسی
خار غم بیخ فرو برده در آب و گل ما غنچه کم خاسته زین خار چو پر خون دل ما بس که در راه تو ای کعبه جان گریانیم بر سر آب چو کشتیست روان محمل ما شب برد ناله ما خواب رفیقان سفر به که از ...
جامیا در پناه فقر گریز هوس سیم و حرص زر بگذار خرمزاجان حرص و شهوت را مست خواب و اسیر خور بگذار رو به عزلت سرای عیسی نه وین خران را به یکدگر بگذار
روزی که سوی اهل وفا می آیی افتان خیزان همچو صبا می آیی تازان تازان همی روی از بر ما لنگان لنگان به سوی ما می آیی
دوران فلک نیست به ما راست هنوز با ما در بند شور و غوغاست هنوز بی جرم بریخت خون ما خسته دلان وین طرفه که جرم از طرف ماست هنوز
توبه در عشق یا ورع در می جام جامی شکست وای به وی
به جانب سفر آن ترک تندخو رفته ست خبر دهید مرا کز کدام سو رفته ست به گردش ار چه رسیدن نمی توان باری کشم به دیده غبار رهی که او رفته ست هزار دل کند از شهر صبر آواره به هر دیار که با ...
هر مست که می به دست گیرد زان نرگس می پرست گیرد آن را که فکند ساقت از پای جز ساعد تو که دست گیرد با قدر بلند سدره خود را پهلوی قد تو پست گیرد گر عشق تو بر فلک نهد بار پشت وی ازان شک...
نگار من که باشد خانه از کوی وفا دورش نبینم خانه ای در شهر دور از فتنه و شورش جمالش باغ پر میوه ست غوری وش غرضناکان خدایا در پناه خویش دار از غارت غورش گدایی دلق خود داده به می نبود...
با خیال آن دو ابرو هر گهم خواب آمده ست خوابگاه من چو چشمت طاق محراب آمده ست هر کجا حال شب و بی خوابی خود گفته ام زان فسانه خلق را رحم و تو را خواب آمده ست ره به توحید مسبب کی برد ع...
دور ازان لب اشک من سرخ است و چشم تر سفید کم فتد زینسان شراب لعل را ساغر سفید گریه دایم سیاهی را نبرد از بخت من زاغ را بسیاری باران نسازد پر سفید بر بنا گوشت کشد زلف سیه خود را دراز...
خوشا منازل سلمی و ربع و اطلالش که برد رسم و اثر گردش مه و سالش کدام کاخ سرافراخت زین نشیمن خاک که دستبرد حوادث نکرد پامالش عجب زناله به تنگم که ناگذشته زلب یکی هنوز رسد دیگری ز دنب...
کس از خوبان وفا هرگز ندیده ست جز آیین جفا هرگز ندیده ست کند نادیده آن بدخو چنانم که پنداری مرا هرگز ندیده ست دل زان چشم جادو شیوه ها دید کز آهوی خطا هرگز ندیده ست خراش دل چه گویم ک...
تا صبا طره شبرنگ تو را برهم زد روزگار دل آسوده ما برهم زد شاخهای گل و نسرین چو بخوبی کردند با تو دعوی همه را باد صبا برهم زد درد ما را نشد امید دوا گرچه طبیب دفتر خویش بسی بهر دوا ...