شمارهٔ ۱۹۲
خط عنبرین بر شکر مکش طوق مشک چین گرد خور مکش چشم عالمی دفع چشم را نیلگون رقم بر قمر مکش طوطی خطت گو چو زاغ شب قرص مهر را زیر پر مکش مهر نه ز لب بر دهان مرا وز فغان من درد سر مکش گش...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
خط عنبرین بر شکر مکش طوق مشک چین گرد خور مکش چشم عالمی دفع چشم را نیلگون رقم بر قمر مکش طوطی خطت گو چو زاغ شب قرص مهر را زیر پر مکش مهر نه ز لب بر دهان مرا وز فغان من درد سر مکش گش...
خوی تو بسی نازک و ما را ادبی نیست گر زانکه بگیرد دلت از ما عجبی نیست نبود قدمی در رهت ای چشمه حیوان کافتاده چو من غرقه به خون تشنه لبی نیست هر تار ز زلفت سبب جذبه عشق است سویت کشش ...
به بزم وصل ما و من نگنجد همه جان شو که آنجا تن نگنجد میان عاشق و معشوق تنگ است چنان صحبت که پیراهن نگنجد دل تنگم چه جای محمل عشق شتر در چشمه سوزن نگنجد ز داغت دل چنان پر لاله باغیس...
دم زد دل از سر غمت از سرزنش خون کردمش گرم از میان مردمان چون اشک بیرون کردمش کردم عقیقین حقه ای پیدا به یاد آن دهان یاد آمد آن دندان مرا پر در کنون کردمش لیلی به خواب از من شبی پرس...
عید شد یک دل نمی بینم که اکنون شاد نیست جز دل خود کین زمان هم از غمت آزاد نیست کی توانم بهر عیدی با تو گستاخی نمود چون مرا پیش تو یارای مبارکباد نیست چون کنم قصد سخن نام تو آید بر ...
ساقی ما دوش باما در سر انصاف بود با حریفان چون صراحی با درون صاف بود چشم مردم دار و لب خندان و ابرو بی گره بهر محنت دیدگان مجموعه الطاف بود نامد از آهوی چین بوی غزالم گرچه خود مشکش...
ای چو گلبرگ طری عارض زیبای تو خوش گرد آن حلقه زده زلف سمن سای تو خوش پای تا سر تو چنانی که بود بوسه زدن بر رخ خوب تو زیبا به کف پای تو خوش گر کنی پرسش و گر خنده زنی بر حالم هر چه آ...
مذهب عشق خودپسندی نیست جز فقیری و دردمندی نیست عشق جادوست لیک شیوه او چشم بخشی ست چشمبندی نیست بپسند آنچه می رسد کاینجا ناپسندی چو ناپسندی نیست بگذر از چند و چون که جانان را سر چون...
یار رفت و خیربادی هم نکرد زین فرامش گشته یادی هم نکرد بر مراد خویش رو در ره نهاد روبه سوی نامرادی هم نکرد بنده ای بودم به کویش خانه زاد فکر حال خانه زادی هم نکرد در قفای او دویدم ه...
ای به سرم دمبدم تیغ جفای تو خوش دل به نسیم تو شاد جان به هوای تو خوش چشم و دل و جان خوشند تا شده جای تواند خوش بنشین در همه ای همه جای تو خوش عاشق دلخسته را وعده جنت مده چون نشود خ...
در بر سیمین دلت گر سخت تر از سنگ نیست هرگزت رحمی چرا بر عاشق دلتنگ نیست از خروش دلخراش ما طلب کن سر عشق زانکه این سر در صدای عود و صوت چنگ نیست ماند ز اشک ما چو خر در گل رقیب سنگدل...
شد دلم دیوانه وقت آمد که تدبیرش کنند زان سر زلف مسلسل فکر زنجیرش کنند شاهد خالی ز صورت کی تواند دل ربود تا نه بر شکل نگاری چون تو تصویرش کنند کی بود روی نهفتن قصه شوق تو را بس که ب...
نازنینا یک شبی با عاشقان دمساز باش تاج رعنایی به سر سلطان تخت ناز باش شمع مجلس شو به آن رخساره گو عشاق را مرغ جان گرد تو چون پروانه در پرواز باش زابروان زه کن کمان وز بهر قتل عاشقا...
گر دل از عشق توام چاک بود باکی نیست نیست یک دل که ز عشق تو در او چاکی نیست مگسل از من که درین باغ گلی نشکفته ست که به دامان وی آویخته خاشاکی نیست شوق فتراک توام کشت ولی رخش تو را ب...
چنین که حسن تو عرض جمال غیب کند خرد به دعوی عشق توام چه عیب کند اگر نه پرده گشاید به خنده لعل لبت که را مجال که ادراک سر غیب کند به جیب چاک ازان پاکدل سزد چو کلیم که نور غیب طلوعش ...
چمن کامسال بینی ناامید از فیض بارانش ندارد تازه جز باران اشک دل فگارانش چو عاشق در چمن تنها رود در پای هر گلبن ز ابر دیده خون آرد هوای گلعذارانش بنفشه ماتم لب تشنگان باغ می دارد که...
مؤثر در وجود الا یکی نیست درین حرف شگرف اصلا شکی نیست ولی جز زیرکان این را ندانند دریغا زیر گردون زیرکی نیست جمال اوست تابان ور نه بردن دل از مردان حد هر کودکی نیست ز خم جو فیض و س...
دمبدم دیده که خون می ریزد دل خون گشته برون می ریزد دل یکی قطره خون دیده ازو سیل خون این همه چون می ریزد در تنم می فکند زلزله هجر از دلم صبر و سکون می ریزد دانه خال تو در آب و گلم ت...
نه به لطف از ستم دوست توان یافت خلاص نه به صبر از الم دوست توان یافت خلاص ای که گویی که به عشرت رهی از غم حاشا کی به عشرت ز غم دوست توان یافت خلاص جور او هر نفسی بیش و وفا کم باشد ...
غزالی چون تو در صحرای چین نیست چه جای چین که در روی زمین نیست نبینم لاله رخساری درین باغ که داغ عشقت او را بر جبین نیست دهانت را وجود خرده بینان تصور کرده اند اما یقین نیست بنفشه ر...
ز سدره طوبی اگر آمدن سوی تو تواند به پایبوسی سرو تو خویش را برساند چنان ز چشم تو بیمار شد که از نم شبنم شکوفه بر لب نرگس به پنبه آب چکاند نهال سرو روان گر رسد به چشمه چشمم به یاد ق...
چو خوش دمیده تو را خط به گرد آن عارض بنفشه زار بود خط و گلستان عارض قد تو سرو و تنت گل رخ ارغوان آمد که دیده سرو گل اندام ارغوان عارض ثبات و صبر و قرار دلم تمام به توست خدای را که ...
حرز جانهاست نام دلبر ما ما اعزاسمه و ما اعلی نام او گنج نامه لاهوت گنج پنهان غیب ازو پیدا همه اسما مظاهر ذاتند همه اشیا مظاهر اسما لا اری فی الوجود الا هو محو شد نام غیر و نقش سوی ...
مرحبا ای قاصد ملک معالی مرحبا الصلا کز جان و دل نزل تو کردم الصلا نامه سربسته آوردی که گر چون نافه اش سر شکافی بر مشام جان زند بوی وفا غنچه بشکفته است از گلبن فضل و هنر در بهارستان...