شمارهٔ ۲۰
هرکه آرد خبر به مجلس تو که نبردت فلان به نیکی نام قول آن ناکس استماع مکن زانکه او مفتریست یا نمام

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
هرکه آرد خبر به مجلس تو که نبردت فلان به نیکی نام قول آن ناکس استماع مکن زانکه او مفتریست یا نمام
چون دیده ببندم به خیال تو خوشم چون بگشایم به خط و خال تو خوشم القصه چه در خواب و چه در بیداری دایم به تماشای جمال تو خوشم
از تیغ خسان اگرچه بیداد رسد صد زخم ستم بر دل ناشاد رسد خاموش کنم که دانم آخر روزی خاموشان را خدا به فریاد رسد
از نقش شفا بسم دلا وصل حبیب حاشا که خرم به نسیه درمان طبیب
به خوبی خم ابروی تو مه نو نیست چو شمع روی تو ماه آفتاب پرتو نیست هزار زخم کهن بر دلم ز تیغ تو هست بیا که مرهم آن جز جراحت نو نیست قلم به نسخ خط مهوشان بکش کامروز به حسن خط تو ماهی ...
یارم به خانه ای که شب تار دررود خورشید و ماهش از در و دیوار دررود شهری درون خانه خریدار او به جان هر دم چه حاجتش که به بازار دررود عاشق به خلد درنرود حور عین طلب گر دررود به رغبت د...
چون نسخه جمال تو خالیست از غلط در وی چرا کشند لب و عارض تو خط شک داشت در وجود دهانت دبیر حسن بر لب پی شک از دو سه خال تو زد نقط بغداد حسن را که تو در وی خلیفه ای جاریست ز آب دیده م...
بی تو مرا خانه جز گوشه ویرانه نیست خانه چه کار آیدم یار چو همخانه نیست مرغ هوای تو را دانه درد است قوت حوصله مور را قوت این دانه نیست گرچه ز شعله کشد خنجر بیداد شمع روی وفا تافتن ع...
اندیشه جمال تو حیرانی آورد سودای طره تو پریشانی آورد ما را چه کار با سرو سامان که عشق تو درکار عقل بی سر و سامانی اورد گفتی که ترک عشق کن و راه عقل گیر کاری چرا کنم که پشیمانی آورد...
دلم که بی تو ز هیچ آرزو ندارد حظ ز باغ و راغ بجز رنگ و بو ندارد حظ ز لطف طبع بود ذوق می نه از خوردن ز باده با شکم پر سبو ندارد حظ چه سود کوشش واعظ چو بی عنایت تو بغیر رنج و غم از ج...
صاحبدلی که نرد وفا عاشقانه باخت نقد دو کون در ره یار یگانه باخت کوی فنا و فقر عجب کارخانه ای ست خوش آن که هر چه داشت درین کارخانه باخت بربود شیخ صومعه را لذت سماع تسبیح و خرقه در ر...
زلف تو ماه را به سیه پوشی آورد شب را و روز را به هم آغوشی آورد لعلت به خط سبز چو ساقی شود به بزم خضر و مسیح را به قدح نوشی اورد بیخود شدم ز لعل تو آری همین بود خاصیت شراب که بیهوشی...
زآتش عشقت علم زد رشته جانم چو شمع اشک شد یکسر تنم وز دیده می رانم چو شمع اینچنینم کآتش عشق تو در دل خانه کرد خواهد آخر سر برآورد از گریبانم چو شمع بر امید بوی تو یا پرتوی از روی تو...
لبت قوت جان از شکرخنده ساخت به یک خنده صد کشته را زنده ساخت دل پاره پاره مرا جمع بود در آن زلف بادش پراکنده ساخت چه روی خلاصی بود بنده را که عشق تو صد شاه را بنده ساخت ز یک تار موی...
نه در کوه این صدا از تیشه فرهاد می خیزد ز سنگ و آهن از درد دلش فریاد می خیزد خیال عارض و بالای تو تا بسته ام با خود ز باغ خاطرم گل می دمد شمشاد می خیزد به گلگشت چمن چون می نشینی بر...
عمرها آن که به سویم گذری داشت دریغ تند بگذشت و ز حالم نظری داشت دریغ می پرد روح به امید لب بام ویم وه که بخت از تن من بال و پری داشت دریغ من به وصف لب او طوطی شکرشکنم نه کرم بود که...
بیا که چرخ مشعبد هزار شعبده ساخت که یار کار جگر خستگان غمزده ساخت اگر چه قاعده چرخ کارسازی نیست به رغم اختر من بر خلاف قاعده ساخت من و امید شهادت به تیغ آن شاهد که قوت جان شهید خود...
آن که خودرو لاله اش داغ نهانم تازه کرد سبزه ترکز لبش برخاست جانم تازه کرد گر نبارد خوی چکان رخسار او باران لطف روضه امید خود را کی توانم تازه کرد با سگانش دوستی شرح وفای من بگفت در...
کجا شد آنکه ز بغداد مستقر سلف به حله روی نهادم ز حله رو به نجف نجف مگوی که آن قبله جای مجد و علا نجف مگوی که آن بارگاه عز و شرف نهاده اهل وفا بر ستانه او روی کشیده اهل صفا بر حوالی...
چشمت ز غمزه تیغ و ز مژگان خدنگ ساخت با عاشقان غمزده اسباب جنگ ساخت بر من ز جورت این همه سختی که می رسد می بایدم تنی چو دل تو ز سنگ ساخت پی چون به شهر وصل برد بارگی صبر کش سنگلاخ با...
خطت کز طرف نسرین سربرآورد به تاراج دل و دین سربرآورد لبت آمد نگین خاتم جم کز آنجا مور مشکین سربرآورد دلم کآواره شد زان عارض و زلف به روم افتاد وز چین سربرآورد به فکر غمزه ات در خوا...
صوفی شهر آن به انواع فضایل متصف باده خورد و شد به فضل باده خواران معترف ساخت جاروب حریم میکده موی سفید خرقه پشمینه در پای خم افکند از کتف خرده چون شین در سر شاهد کن و شمع و شراب تا...
سودای عشقت از دو جهانم یگانه ساخت واندوه گاه گاه مرا جاودانه ساخت شمشاد را ز زلف تو کوتاه بود دست دستش مباد هر که ازان چوب شانه ساخت از خانه کمان تو هر مرغ تیز پر کامد درون سینه من...
هر شب به تو مه روی به همخانگی آرد بر شمع تو پروانه ای پروانگی آرد سویم ز فلک چون ز ملک نام تو پرسم خورشید زمینی و مه خانگی آرد باشد سرمردان به رهت خاک خوش آن کس کوه ره به درت از سر...