شمارهٔ ۲۰۶
حشمت میفروش بین بر در او ز هر طرف گرد مواید کرم اهل صفا کشیده صف فیض کرامتش نهد دمبدم از سفال می رند خداشناس را جام جهان نما به کف پرورشت دهد فلک لیکن ازو تو برتری بیش نهد بلی خرد ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
حشمت میفروش بین بر در او ز هر طرف گرد مواید کرم اهل صفا کشیده صف فیض کرامتش نهد دمبدم از سفال می رند خداشناس را جام جهان نما به کف پرورشت دهد فلک لیکن ازو تو برتری بیش نهد بلی خرد ...
بیا که شاهد بستان ز رخ نقاب انداخت نسیم در سر زلف بنفشه تاب انداخت صبا شمیم گل و بوی یار گلرخ داد مرا و مرغ چمن را در اضطراب انداخت پی نثار قدوم گل از شکوفه نسیم به صحن باغ درمهای ...
دل با غمت آشناییم داد وز صبر و خرد جداییم داد شب می مردم خیالت آمد وز چنگ اجل رهاییم داد تابد ز درونم آفتابی تا داغ تو روشناییم داد باد سر زلفت از رگ جان تعلیم گره گشاییم داد کرد آ...
شب نهان آن مستم از بالای سر بگذشت حیف بعد عمری کامد از من بی خبر بگذشت حیف گرچه دیری بودم اندر هجر او گریان و خوار بر من از برق درخشان زودتر بگذشت حیف سینه را کردم سپر تا نگذرد تیر...
پرتو شمع رخت عکس بر افلاک انداخت قرص خورشید شد و سایه بر این خاک انداخت برقی از شعشعه طلعت رخشان تو جست شعله در خرمن مشتی خس و خاشاک انداخت خوش بران رخش که عشقت فلک سرکش را طوق در ...
یار ما عزم سفر کرد خدا یارش باد وز خطرهای سفر جمله نگهدارش باد گر ببندد به سفر بار وگر بگشاید در همه دولت توفیق مددگارش باد قیمت صحبت او نقد دو عالم کردند جان پاکان به همین نرخ خری...
دنت منازل من کنت منه بالاشواق گذشت مدت هجران و روزگار فراق برآمد از مدد بخت و یاری توفیق مراد خاطر مجروح عاشق مشتاق به صبر جفت شدیم ار چه پیش ازین می بود زطاق ابروی او دور طاقت ما ...
بر فلک دوش از خروش من دل اختر بسوخت شعله آهم چو پروانه ملک را پر بسوخت روشنم شد کز چه رو فرهاد جا در سنگ ساخت خانه را از آتش آهم چو بام و در بسوخت زاهد از سوز غمت لب خشک و صوفی دید...
باز ازین راه صدای جرسی می آید گویی از منزل معشوق کسی می آید دم صبح از نفس باد صبا مشکین شد همدمی می رسد و هم نفسی می آید چشم بد دور ز شاخ شجر وادی طور شعله نور به سروقت خسی می آید ...
به خود گمان من آن بود در بدایت عشق که کوس ملک زنم زود در ولایت عشق دریغ و درد که هم در میان فرو رفتم ندیده بارقه لطفی از نهایت عشق ز کارخانه عشقم جز این نصیبی نیست که بر زبان گذرد ...
ای برده رخت رونق گل ها و سمن ها دارد دهن تنگ تو در غنچه سخن ها گر سرو نه با قد تو ماند نتوان برد چون آب به زنجیر مرا سوی چمن ها صحرای عدم لاله ستان شد چو شهیدان با داغ تو رفتند به ...
برتر آمد در علو این منزل از چرخ برین نیست با این منزلت یک خانه در روی زمین بس که طرح و وضع شیرین آمده ست این خانه را همچو بیت نحل پنداری پر است از انگبین هست طاق غرفه اش ابرو و شه ...
معنی جمعیت ار خواهی دلا لازم شمار سلک صحبت را که جمعیت به جمع اولی بود نظم پر معنی چو در تقطیع گردد مفترق جمله اجزایش ز هم هر جزو بی معنی بود
نی بر دل ما ز هیچ یاری باری ست نی بر دل هیچ کس ز ما آزاری ست از کسوت فخر و عار عاری شده ایم ما را نه به کس فخر و نه از کس عاری ست
ای کرده نهان شرم جمال تو پری را روی تو خجل ساخته گلبرگ طری را بی تو به چمن ریختم از دیده بسی خون این است سبب سرخی بید طبری را عالم همه در هم شد ازان روز که دادند مشاطگی زلف تو باد ...
اتتنی من لدی نجم الافاضل صحیفة احتوت کل الفضایل الی نیل العلی اجلی الذرایع الی درک المنی اجدی الوسایل ازو خوشبو چو مشک انفاس راوی وزو شیرین چو شهد الفاظ ناقل همانا ثانی سبع المثانی...
زاهل شر جامی اگر صد زخم بر جان آیدت جز دعای خیرشان حرفی مده از دل برون از نبی نامد چو بر درج گهر سنگین رسید جز صدای اهد قومی انهم لا یعلمون
ای خسته دل شکسته ما از طالع ناخجسته ما جز تیغ تو آرزو ندارد مرغ دل بال بسته ما مادام هوس نهادگانیم تو آهوی دام جسته ما گفتی ز بنفشه دست بر دست این سنبل دست بسته ما در دسته سنبل تو ...
شد تلف انبار من اکثر ز تو چون نزنم بر خود ازین غصه کارد نیست جز این کیفر آن کو نهاد پیش سگ گرسنه انبان آرد
جانا بنشین و زان دو لب در گوشم گوش یک سخن و ز ناله کن خاموشم ور نی ز خراش دل خود بخروشم خود را و تو را به عالمی بفروشم
ای کرده به بر قبای فیروزه چو گل لاله ز تو در مقام دریوزه چو گل دامن مکش از دست من امروز و مباش مغرور به این جمال یکروزه چو گل
از آتش سودای تو دم زد دل من بر طارم افلاک علم زد دل من دامان امید را ز مقصد پر یافت در پیروی تو تا قدم زد دل من
غمت روز مرا رسم شب آموخت دلم را تاب و جانم را تب آموخت مکن در گریه هر دم عیب چشمم که این گوهرفشانی زان لب آموخت ندیدم هیچ مذهب خوشتر از عشق خوشا آن راهرو کین مذهب آموخت فرو شوی ای ...
نی رخ آن مه چنینم بی دل و دین می کند هرچه با من می کند آن زلف مشکین می کند گو چو من دست طمع زآیین دینداری بشوی عشقبازی با چنان بت هرکه آیین می کند مهرورزی چشم چون دارد کمان شوخ چشم...