شمارهٔ ۲۱۰
بیا ساقی بیار آن باده پاک بشو حرف مرا زین تخته خاک که بند پای گشته حرف هستی نشاید رفت ازین راه خطرناک بود آسان نما ادراک مقصود ولی مشکل بود ادراک ادراک همی بینی ولیکن دید خود را نب...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
بیا ساقی بیار آن باده پاک بشو حرف مرا زین تخته خاک که بند پای گشته حرف هستی نشاید رفت ازین راه خطرناک بود آسان نما ادراک مقصود ولی مشکل بود ادراک ادراک همی بینی ولیکن دید خود را نب...
لب گشادی تا سخن گویی در سیراب ریخت طره افشاندی که ریزد گرد مشک ناب ریخت باد گلبو باده گلگون است یا از رشک تو بوی گل بر باد رفت و رنگش اندر آب ریخت گر مرا کشتی چه غم کی باشد امکان د...
آمد ازملک عشق لشکر درد مرد باید کنون که گیرد مرد تندبادی ز کوی عشق وزید که برآمد ز خاکساران گرد فارغند از جفای یار اغیار یارما هرچه کرد با ما کرد هرکس از خم عشق رنگی یافت عاشق واشک...
مراست بی رخ تو شادیی به غم نزدیک شبی و روزی در تیرگی به هم نزدیک شب فراق تو از حد گذشت کی باشد که آید این شب محنت به صبحدم نزدیک برست ز آفت امساک زهد هر که نشست ز خم باده به سرچشمه...
خط تو در دامن گل سنبل سیراب ریخت بر بیاض صفحه خورشید مشک ناب ریخت یک ورق ز اوصاف حسنت خواند بلبل در چمن دفتر گل را صبا بر هم زد و در آب ریخت خالهایت در خم ابرو چو شبگون دانه هاست ک...
سبزه از طرف چمن می خیزد خطت از برگ سمن می خیزد لاله با داغ تو خفته ست به خاک زان به خون غرقه کفن می خیزد گر سبک سر ننهد تن به رهت جان روان از سر تن می خیزد می شود صاعقه خرمن صبر شر...
شکر آمد ز خنده تو به تنگ کوزه خود نبات زد بر سنگ روی تو پر صفا ز اشک من است گرچه از نم برآرد آینه زنگ صلح تو بیگناه خونریزیست بر سر صلح تو کسان را جنگ نام خود را رقیب عاشق کرد هست ...
دلم چون داستان غم فرو ریخت سرشک از دیده پر نم فرو ریخت صبا آن زلف پر خم را برافشاند دل صد بیدل از هر خم فرو ریخت ز دردم هر که دم زد شرح آن را سرشک لعل من در دم فرو ریخت دل چاکم کزو...
تو تنگ چشمی آن شوخ بین چو ناز کند که چشم سوی محبان به صرفه باز کند چو التماس نگاهی کنم بپوشد چشم چو آن بخیل که در بر گدا فراز کند کند ز زود شدن روز وصل را کوتاه شب فراق ز دیر آمدن ...
از در بسته و دیوار بلند تو به تنگ آمده با در و دیوارم ازین غصه به جنگ گفته ای شب در ما چند زنی این نه درست از دل سخت تو بر سینه همی کوبم سنگ تا به گوش تو رسد ناله من می خواهم که به...
درمانده ای به حکم قضا از بلا گریخت زد طعنه جاهلی که فلان از قضا گریخت چون از قضا گریز تواند کسی که بود دست قضا عنان کش او هر کجا گریخت بس اهل معرفت که ز بیگانه آفتی احساس کرد و در ...
آن سهی سرو چو گلگشت لب جو می کرد بلبل از شاخ سمن وصف رخ او می کرد صبحدم باد دم از حلقه زلفش می زد باغ را ناف پر از نافه آهو می کرد از به آن روز بچربید ترنج ذقنش که به بازیچه ز نارن...
هرکس آرد دامن صلحت به چنگ بر سر اینست ما را با تو جنگ صحبت تنگ تو با بیگانگان آشنایان را همی آرد به تنگ محنت هجر تو پاید سالها دولت وصل تو باشد بی درنگ مهر خطت را هنر داند دلم گرچه...
دل رخت را ز روشنی مه گفت سخنی روشن و موجه گفت هر که دریافت نکته دهنت عقلش از سر غیب آگه گفت پیش قد بلند تو طوبی سخن سدره گفت و کوته گفت گوشه ابروی تو را شب عید هر که دید الهلال وال...
نام لبت چون به زبان می آید آب حیاتم به دهان می آید هر نفسی پیش لب جان بخشت خضر به دریوزه جان می آید رخش جفا بر سر ما می رانی فتنه رها کرده عنان می آید چهره چو گل گرد چمن می گردی بل...
مصطفایی به صفای دو رخ و لعل تو آل ابرو و خال سیاه تو هلال است و بلال صورت بینی سیمین تو انگشت نبی ست که رخت گشته دو نیم است ازو ماه مثال طرف رویت به خط سبز بود لوح کلیم که بر او کر...
دی که آن نازنین سخن می گفت با رفیقان حدیث من می گفت سوی من بود اشارت غمزه گرچه با دیگران سخن می گفت نمک ریش دل فگاران بود هر چه آن شوخ غمزه زن می گفت صبحدم باد ازان شمایل خوب نکته ...
ناله دردناک می آید زین دل چاک چاک می آید چون ننالد که هر دم از تو بر او زخمهای هلاک می آید می نهی پابه خاک و بوی خوشت تا قیامت ز خاک می آید از تن هر شهید در راهت بانگ روحی فداک می ...
بیا که فصل بهار است و محتسب معزول معاشران به فراغت به کار خود مشغول بیا بیا که صفا در پی صفاست همه حریف ساده می بی غش و قدح مصقول شراب لعل ز جام بلور کش که به هم دو جوهرند یکی منعق...
باده تا چاشنیی زان لب چون نوش گرفت آتش از رشک به جان من مدهوش گرفت همت من که فلک غاشیه اش داشت به دوش عاقبت غاشیه عشق تو بر دوش گرفت لاف با لطف بناگوش تو چون سیم زده ست زر پی عذر چ...
وقت گل خوش آن که جا بر طرف گلشن می کند دیده را زآب روان و سبزه روشن می کند خانه دل را که از دود زمستان تیره بود در حریم بوستان از دیده روزن می کند همچو نرگس می نهد بر کف به عشرت جا...
در دهانت شک است و آن دو سه خال گرد لب نقطه هاست بر شک دال قاصرند از مثال قامت تو نخل بندان کارگاه خیال نیست مرغ هوای عشق تو را هیچ چیزی به از فراغت بال بیخودند از جمال طلعت تو ساکن...
آن سفر کرده کش از ما دل گرفت جان فدایش هر کجا منزل گرفت جان باقی بود یارب از چه رو رفت و خوی عمر مستعجل گرفت تن فتاد از پای چون محمل براند جان برید از تن پی محمل گرفت تا دلش ناید ب...
شهید داغ تو فردا ز گل چو لاله برآید ز شوق باده لعلت به کف پیاله برآید چو ذکر لذت تیغت رسد به خاک شهیدان فغان ز جان شهید هزار ساله برآید قلم به وصف بتان گر دوصد رساله نویسد نخست نام...