شمارهٔ ۲۱۸
قد بدا الصبح علی اسعد فال و زقی الدیک علی اطیب حال ساقیا می گذرد وقت صبوح قدحی چند بده مالامال رنج مخمور شبانه نرود جز به میهای صبوح از دنبال صبحدم تشنه لبان را می لعل می دهد خاصیت...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
قد بدا الصبح علی اسعد فال و زقی الدیک علی اطیب حال ساقیا می گذرد وقت صبوح قدحی چند بده مالامال رنج مخمور شبانه نرود جز به میهای صبوح از دنبال صبحدم تشنه لبان را می لعل می دهد خاصیت...
دل که روزی چند با دیدار جانان خو گرفت عمرها جان کند تا با درد هجران خو گرفت نیست میل بزم وصل از کلبه هجرم که چغذ کم رود سوی عمارت چون به ویران خو گرفت یاد مرهم بر دل من سخت می آید ...
شب کجا رفتی که دور از روی تو خوابم نبرد بس که کردم گریه حیرانم که چون آبم نبرد چون غریبان شب نیفتادم به کنج مسجدی کاروزی ابرویت تا طاق محرابم نبرد عشق تو آمد چنان شیرین که هرگز ذوق...
ای پای دل ز زلفت در عنبرین سلاسل زین عنبرین سلاسل مشکل خلاصی دل آرد به هوش زنجیر آن را که گشت مجنون زنجیر تو ربوده هوش هزار عاقل هرگز نشد خیالت دور از مقابل جان ما را خیالت آری با ...
ای غمت تخم شادمانی ها وصل تو اصل کامرانی ها کرده ام گم به کوی عشق دلی بر وی از داغ تو نشانی ها می روم کوههای غم بر دل از درت می برم گرانی ها به هوای قد تو از سر سرو کرده مرغان بلند...
ای سر از قدر بر فلک سوده عالمی در پناهت آسوده از زمین بوس سرکشان جهان آستان تو گشته فرسوده گوش سایل به جز صدای کرم از صریر در تو نشنوده هر چه پنهان ز وضع های بدیع در خیال مهندسان ب...
هر که ناکس بود در اصل و سرشت به تقالیب دهر کس نشود سگ مگس را اگر کنی مقلوب قلب آن غیر سگ مگس نشود
باز آ که عظیم دردناکم ز غمت پیراهن صبر کرده چاکم ز غمت افتاده میان خون و خاکم ز غمت القصه بطولها هلاکم ز غمت
بر آستان تو عزیست خاکساران را که نیست تخت نشینان و تاجداران را به بیقراری زلفت گرفته ایم قرار قرارگاه جز این نیست بیقراران را ز باغ لطف تو بینیم تازه گلبرگی جمال غنچه دهانان و گلعذ...
سقاک الله یا خیر المغانی ولا اخلاک عن وصل الغوانی تویی آن آسمان بیت معمور که در روی زمینت نیست ثانی ز خورشید جهانسوز حوادث کند سقف رفیعت سایه بانی به زیر پا فکنده فرش صحنت حریفان ر...
دیده درد دیده را گفتند حالت امروز هیچ خوشتر هست گفت آری خوشم ولی هر دم رنجه می داردم عیادت دست
گر در دلم از داغ نوت ماند اثرها غم کی خورم این نیز به بالای دگرها هر رمز و معما که در افواه فتاده ست هست از دهن تنگ تو آن جمله خبرها بگشا کمر ناز و قصب پوش بتان بین در بندگی خویش چ...
سفله ای می خواست عذر عارفی کز آمدن سوی تو مانع مرا اشغال گوناگون بود گفت خامش کن که گر سویم نیاید چون تویی منت ناآمدن از آمدن افزون بود
چون سوی من ای جان و جهان دیر آیی خواهی بکشی زودم ازان دیر آیی گر عمر نهم نام تو یا جان چه عجب چون عمر روی زود چو جان دیر آیی
این خانه نه منزل نشاط است و طرب هست از پی آنکه تا کشی رنج طلب هم شب آری به روز و هم روز به شب در کسب کمال نفس و تحصیل ادب
آن نه خط است که گرد رخ زیباش گرفت دل ما سوخت بسی دود دل ماش گرفت طوطیانند فرو برده به شکر منقار یا خط سبز لب لعل شکرخاش گرفت نقش پابوس ویم نیست همین بس که چو شد در رهش سوده تنم نقش...
چه جور ماند که برما مه صیام نکرد کدام عیش که بر عاشقان حرام نکرد کدام سبزه امید را که خشک نساخت کدام میوه مقصود را که خام نکرد رمید نافه رام طرب نمی دانم ز تار چنگ چرا مطربش زمام ن...
شراب لعل بده ساقیا که یک دو سه دم رهم ز شغل سیه کاری دوات و قلم به دل که چون ورق نانوشته پاکیزه ست چرا کشم ز خیال دروغ و راست رقم دلم ز رنگ دورنگی گرفته چند کنم سواد شعر قرین با بی...
ما امید از دوست ببریدیم و رفت هجر را بر وصل بگزیدیم و رفت داغ بی یاری و درد بیدلی آن همه بر خود پسندیدیم و رفت شب همه شب گه به پهلو گه به سر گرد کوی دوست گردیدیم و رفت دستبوس دوست ...
ز داغ هجر تو سوزم ز گشت باغ چه سود ز توست شب شده روزم ز گل چراغ چه سود به باغ چون تو نباشی مرا ز لاله و گل به غیر خار چه حاصل برون ز داغ چه سود جمال عارض و خط خوشت نه پیش نظر نظاره...
دور از توام افتاده بر بستر درد و غم یک پای درین عالم یک پای درآن عالم راه دل و دینم زد آن عارض گندمگون نبود بجز این معنی میراث من از آدم خوی کرده رخت بارد از قرص قمر پروین خندان ده...
آن که بر گل گره از جعد سمن بوی تو بست رشته جان مرا در شکن موی تو بست طعنه بر طوطی طبعم مزن از کم سخنی که بر او راه سخن لعل سخنگوی تو بست لله الحمد که جان معتکف حضرت توست گرچه تن با...
گرچه اندازد به شاخ سدره امیدم کمند دست کوتاهم ز تار زلف آن سرو بلند تا چرا آن لب به حلوایی شکر آلوده شد سربه سنگ از کله خشکی می زند هر لحظه قند گوهر آمد لعل آن لب کان آن جانهای ما ...
ای تنت سیم و بر و ساعد و بازو همه سیم چون زر از مفلسی از سیم توام دل به دو نیم دزدی از من تن خود چون گذرم پهلویت من چنین مفلس و از من تو همی دزدی سیم هست بی ساعد سیمین توام بیم هلا...