شمارهٔ ۲۲۳
ابر نیسان سایه بان بر طارم گردون زده ست لاله چتر لعل بر فرش زمردگون زده ست شاهد رعناست لاله کرده گلگون پیرهن یا دم قتل محبان دامن اندر خون زده ست نی خطا گفتم ز زیر خاک بعد از مدتی ...

نورالدین عبدالرحمن ابن نظام الدین احمد ابن محمد متخلص به جامی در سال ۸۱۷ هجری قمری در خرجرد جام از توابع خراسان متولد شد. .وی بعدها همراه پدرش به سمرقند و هرات رفت و در آن دیار به کسب علم و ادب پرداخت. سپس به سیر و سلوک مشغول و از بزرگان طریقت شد. او نزد سلطان حسین میرزا بایقرا و وزیر فاضل او امیر علیشیر نوایی تقربی خاص داشت. او در محرم ۸۹۸ هجری قمری وفات کرد و در هرات با احترام فراوان به خاک سپرده شد. از جامی بیش از چهل اثر و تألیف سودمند و گرانبها به جای مانده است. معروفترین آثار او عبارت از هفت مثنوی به نام «هفت اورنگ» است.
ابر نیسان سایه بان بر طارم گردون زده ست لاله چتر لعل بر فرش زمردگون زده ست شاهد رعناست لاله کرده گلگون پیرهن یا دم قتل محبان دامن اندر خون زده ست نی خطا گفتم ز زیر خاک بعد از مدتی ...
گهی که بر سر زلفت شمال می گذرد ازو بپرس که بر ما چه حال می گذرد ز روز هجر تو رازی جز این نمی گویم که روز همچو مه و مه چو سال می گذرد به مجلسی که تویی بی نقاب مه ز سحاب نقاب کرده به...
گاهی که کشی تیغ نهم گردن تسلیم هر بی سر و پا را نکشی زین بودم بیم بر اهل دل آموختن حرف غمت را شد سینه ناخن زده ام تخته تعلیم مستخرج احکام شهیدان فراقت از خون دل و دیده کشد جدول تقو...
این زمینی ست که سرمنزل جانان بوده ست مطرح نور رخ آن مه تابان بوده ست این زمینی ست که هر شیب و فرازی که در اوست جای آمد شد آن سرو خرامان بوده ست این زمینی ست که هر جا خس و خاری بینی...
گرچه از دل دیده رخت خود به موج خون برد با خیال طاق ابرویت به پل بیرون برد هرکه چون روح القدس در وی دمد لعلت دمی از سبکروحی چو عیسی رخت بر گردون برد لعل جانبخشت نوشت از خط فسون دلبر...
بیا کز روی ساقی وقت گل برقع براندازیم ز عکس روی آن گلچهره گل در ساغر اندازیم چو گیرد خواب مستی نرگس آن سرو گلرخ را زگل بالین نهیم از فرش سبزه بستر اندازیم بگیریم از سر خم خشت وز لا...
دلم از خم صفا جام مصفا زده است همتم سنگ بر این طارم مینا زده است نقد عرفان ز مقلد مطلب کان مسکین دست در آرزوی نسیه فردا زده است زر و سیمی که بر آن خواجه نظر دوخته است مشت خاکی ست ک...
سرکویت ز شور بیخودان میخانه را ماند خروش بی قراران نعره مستانه را ماند تو شمع مجلس انسی که چون روح القدس مرغی ز هر سو گرد تو گردان شده پروانه را ماند نه ز آزار رقیبت آشنا ایمن نه ب...
ما به راه طلب وصل تو نعل افکندیم وز لب لعل تو دندان طمع برکندیم دور پرگار فلک رسم جدایی انگیخت تا درین دایره کی باز به هم پیوندیم کس گرفتار مبادا به ملاقات رقیب نپسندیم به کس آنچه ...
ترک گلچهره من خیمه به صحرا زده است در دل لاله رخش آتش سودا زده است شد چنان پایه آه من ازان ماه بلند که سراپرده بر این طارم مینا زده است بهر قتل که کمر بست ندانم که مرا می کشد گوشه ...
ساقیا عهد گل از ابر بهاران تازه شد باغ و راغ از سبزه و سبزه ز باران تازه شد لاله آمد در چمن چون ساغر و نرگس به باغ سوی ساغر آرزوی میگساران تازه شد می پرستان ز آتش گل بزم می افروختن...
رخصتم ده که سر زلف سیاهت گیرم دیده را روشنی از روی چو ماهت گیرم چون تو را نیست سرآنکه بیابم به تو راه داد خواهم نه بیایم سر راهت گیرم گرچه بیشم گنهی نیست زنم دست نیاز دامن لطف پی ع...
مرا عشق عزیزی خوار کرده ست چه گویم عشق ازین بسیار کرده ست نیاید از دل بی عشق کاری مرا این نکته در دل کار کرده ست به روز وصل بس آسان بود عشق شب هجرش چنین دشوار کرده ست نمی جنبد رقیب...
پریرخا چو خیالت فسونگری گیرد ازان فسون من دیوانه را پری گیرد ز دام عشق تو مشکل کسی تواند جست چو گرد یاسمنت سنبل طری گیرد ز شهر صبر دلم خیمه زد برون اینست سزای آن که چو من یار لشکری...
سحر به گوشه محراب زاریی کردم به یاد ابروی تو اشکباریی کردم قرارگاه دلم زلف بی قرار تو بود عجب مدار اگر بی قراریی کردم هوای زلف و رخت در دلم کهن شده بود ز نودمیده خطت تازه کاریی کرد...
چشمم خیال قد تو جز نخل تر نبست نخل خیال را کس ازین خوبتر نبست نگذشت در غم تو شبی کآتشین دلم از دود آه راه نفس بر سحر نبست برداشت وصلت از سر ما سایه وه که بخت آن مرغ رام ناشده را با...
اگر نه ساغر لعلت به کام خواهد شد ز دیده خوردن خونم مدام خواهد شد چنین که لاغر و زرد است ز ابرویت مه نو چو یک دو هفته برآید تمام خواهد شد ستون تیر خود از خانه دلم چو کشی خیال قد تو ...
من آن نیم که ز تو دست دارم و بروم تو را به دست رقیبان گذارم و بروم به قصد دیدنت آیم چو روی ننمایی نفیر شوق تو از دل برآرم و بروم شکاف تیغ تو خواهم به فرق سرمپسند که ناامید پس سربخا...
کس شیوه آن دلبر چالاک ندانست خونخواری آن کافر بی باک ندانست افتاد سرم در ره خونخواره سواری کز سرکشیش لایق فتراک ندانست چون سایه به خاک افکند آن سرو نه بر من گر قدر مرا پست تر از خا...
صبا همدم بوی جانان رسید به دلخستگان از دمش جان رسید بشیری بشارت ده از ماه مصر به سروقت مهجور کنعان رسید به موری شده پایمال جفا وفانامه ای از سلیمان رسید ز بلبل نوایان گلزار انس صفی...
دیده پر نم ز غم زمزم و بطحا دارم دیدن کعبه بدین دیده تمنا دارم راویه چشم تر و زاد غم و راحله شوق بهر این ره همه اسباب مهیا دارم خار پایم شده خاک وطن ای کاش کند ناقه خار کن این خار ...
به کعبه گر ننمایی جمال خود ما را ز خون دیده کنم لعل ریگ بطحا را به دور حسن تو از مهره وفا پرداخت مشعبد قدر این حقه های مینا را ز شوق طوق سگان در تو گردانند مسبحان فلک سبحه ثریا را ...
دلا منشین درین ویرانه چون چغد سوی مرغان قدسی آشیان پر بود گیتی درختی سر به سر شاخ ولی جمله سوی یک اصل رهبر ز هر شاخی سوی آن اصل ره جوی چو آن را یافتی از شاخ بگذر نباشد شیوه مرغان ز...
مسکین دل من بر آتش عشق گداخت واندر طلب تو نقد هستی درباخت آخر خود را به وصل لایق نشناخت بنشست و به داغ و درد دوری در ساخت